باور کن نمی شود، نمی شود. چه کار کنم لامذهب از اعتیاد تزریقی هم بدتر است. هر چه می خواهی ننویسی نمی شود که نمی شود. حالا روزهای مدیدی است که دلتنگی هایم را دست باد سپرده ام تا با آن ها ترانه ای بخواند برای رفیق نازینم جلیل (غنی لو)، برای یار خوبم سعید (متین پور)، برای آن پسر دوست داشتنی بهروز (صفری) و برای همکاران خوبم سهیل و عدنان و هیوا و ... و نیز همه آن دانشجوهایی که جرمشان را هنوز نمی دانم؛ نه! می دانم: حق! همین! می دانی مدتهاست که در سرزمین من حق را از میان واژه ها به یغما برده اند.
می دانی دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست در سرزمینی که جان آدمی پشیزی ارزش ندارد. می دانی آقایان زده اند به سیم آخر. همین پنجشنبه گذشته بود که خود را آماده می کردم برای خانه دوست دربندم منصور (اسالو) بماند که بیماری پدر اجازه حضور در تهران را نداد اما درست روز قبلش که قلبم سرشار از شادی بود برای آزادی تعدادی از دانشجویان دربند به یکی از دوستان گفتم انگار آقایان کمی سر عقل آمده اند و به احتمال فردا دوستان روز آرامی را برای حمایت از منصور و محمود (صالحی) پشت سر خواهند گذاشت، غافل از این که نمی دانستم 209 شان جای سوزن انداختن را ندارد.
نمی دانم چه می کند این روزها جلیل مهربانم. نمی دانم سعید عزیز دلتنگی هایش را برای عطیه به که می گوید، نمی دانم بهروز چه روزهایی را پشت سر می گذارد، نمی دانم منصور با آن قلب و چشم بیمارش چه حال و روزی دارد، نمی دانم آن اعتصاب غذاهای به حق محمود صالحی چه روزهایی را برایش نوید خواهند داد، نمی دانم ابراهیم مددی با آن آرامش و متانتش این روزها چه برای گفتنمان دارد، نمی دانم یعقوب (سلیمی) چقدر دلتنگ بچه هایش است، از ابراهیم (گوهری) و همایون (جابر) هم هیچ نمی دانم چه حال و روزی دارند و من سخت میان نمی دانم ها و نمی شود ها گیج شده ام.
حال بماند که مدتی است خودم حال و روز خوبی ندارم اما باور کن، باور کن من سخت دلتنگ همه دوستانم هستم به ویژه دلم برای جلیل و سعید رپ، رپ می کند. و باز نمی دانم چه باید بکنم برای دوستانم نمی دانم باور کن هیچ نمی دانم. فقط می دانم باید بگویم: ننگتان باد، ننگتان باد.
