تبليغاتX
توماج

توماج

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستشان می داری.

برای مردی از تبار انسان / به بهانه سالروز میلاد سعید متین پور

می دانم و خوب می دانم که دیوارهای بلند اوین کوتاه تر از آن است که مانع فراموشی سالروز میلادت شود، می دانم و خوب می دانم که دیوارهای بلند اوین امروز را به نام تو و فقط تو ثبت خواهند کرد، می دانم و خوب می دانم این دیوارهای کذایی هم اینک تو را در محاصره گرفته اند تا فراموشت شود که چه روزی و در کجای این جهان به نظاره نشستن این دنیای پر از دزدان بی شرف را آغاز کرده ای، اما پیش از همه ی این ها می دانم و خوب هم می دانم که دیوارهایی به این بلندی نتوانسته و نخواهند توانست که استقامت و ایمانت را بگیرند.

نامت سعید است و نام فامیلت متین پور، از تبار انسان، از تبار باران، از تبار تک درختان کوهستان ها، از تبار دریا و از تبار ... .

از تبار انسانی، چون همه ی آنها که می شناسندت به انسانیتت، به صداقت و راستیت، به پاکی و بی آلایشیت، به مهربانی و قلب رئوفت باور دارند.

از تبار بارانی و چون باران پاک و زلالی، چون باران وقتی باریدن آغاز می کنی تمام ناپاکی ها و پلیدی ها را با خودت می بری و به دست باد می دهی تا شاید این دنیا منزه شود از هر آنچه تزویر و ریاست.

از تبار تک درختان کوهستانی و چونان آنان مقاوم، سر سخت، با ایمان و پایداری. آفتاب تیز و بی آبی و زمستان سخت را ترجیح می دهی به ناز و نعمت و هم این هاست که امروز شده ای جزو با شرف ترین انسانهای روی زمین و چونان برخی حاضر نشدی کسی برای شرفت قیمت گذارد.

از تبار دریایی و چون دریا بزرگ و زلالی، چون دریا آرام و بی قراری، چون دریا پاک و منزهی.

سعید، سعید عزیز! مدتهاست می خواهم برایت بنویسم، اما همان روزهای اول که صدای لرزان "عطیه" را پشت خطهای رادیو و تلویزیون شنیدم، پشتم لرزید، جان و دلم لرزید و خجالت کشیدم از خودم، از تو، از عطیه، از پدر و مادرت و از دوستانی که با هم بودیم. خجالت کشیدم از شرف، از ایمان، از صداقت و از راستی و چقدر دلتنگ تو و عطیه ات شدم. نمی دانم روزی که به اوین می بردنت کمرت در چه حالی بود، با معده ی بیمارت چه کرده بودی و با سرگیجه های مدامت چگونه کنار آمدی. اما ایمان دارم که برای ایمان و باورت، تمام تلاشت را به کار بردی تا دشمن خمی کمرت را نبیند، ایمان دارم که با قامتی راست و با ایمانی راسخ قدم در زندانی گذاشتی که امروز مقدس ترین جای این گیتی شده است لعنتی!

سعید، سعید مهربان! یادم هست روزهای نخستی را که با تو آشنا شدم؛ چه دیر بود و اما چه زود توانستی با منشت، گفتار با عملت، کردار نیکویت و سراپا عشق و راستی و صداقتت جذبم کنی. خیال می کردم این فقط منم که سعید را دوست دارم، گذشت روزها و هفته ها و ماه ها گذشت و من تازه فهمیدم نه این خیالی است زهی باطل! چرا که سعید را هر آنکس که می شناسد دوستش می دارد. من دیدم با چشم خودم دیدم که هر کس سخن از سعید آغاز می کند در حیران است از رفتار و کردار این بشر که حتی دشمنش را در اوج می نشاند و ارجش می نهد، تنها به صرف این که مهمان خانه اش است.

اصلن نمی دانم، چگونه صداقت و پاکی و استواری او را با قلم به تصویر کشم. سعید برای من نمادی از ایمان، استقامت، راستی و پاکی است. و من نمی دانم، هیچ نمی دانم، به کدامین گناه ناکرده باید هشت سال از بهترین دوران عمرش را در پشت دیوارهایی به بلندی اوین سپری کند. و من اصلن نمی دانم هشت سال چقدر طولانی است، فقط می دانم هشت سال می شود 96 ماه، می دانم هشت سال می شود 3 هزار و پانصد و چهل روز و می دانم که هشت سال می شود 840 هزار و 960 ساعت. من فقط می دانم که تحمل این همه مدت مختص سعید و سعیدهایی است که برای هدفشان از هر چیزی گذشته اند و شرافتشان را هیچ احدالناسی قادر به خریدش نیست.

حالا سعید پشت آن دیوارهای کذایی بلند نشسته است اما من فقط می خواهم برای سعید جمله ای بنویسم:

سعید جان دوغوم گونو قوتلو اولسون، بونو اینان بیز دنیانین هر یئرینده اولساق سنین آدین داغلار بویویجا سسلیجیک.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 29 شهریور1388 ׀ موضوع: خود مونی

دکتر بهروان هم برای همیشه از میان مان رفت

چندان طول نکشید که دوستیمان پا گرفت، دوستی از آن دست که ندیدنمان دلتنگمان کند، شدیم رفیق و همدل و هم قدم. نمی فهمیدش مدت ها نمی فهمیدمش وقتی با حرارت و شوق در مورد وطن سخن می گفت. دائم دعوایمان سر می گرفت وقتی می گفتم دکتر می خاهم بروم و او می گفت حالا وقت رفتن نیست، می گفت این بار نوبت ما نیست که برویم، می گفت آمده ام تا رفتنشان را با چشم های خودم ببینم.

خبر بد بود خیلی بد اصلن وحشتناک بود وقتی همین دیشب هژیر با صدایی که گرفته بود، گفت: از دکتر خبر داری؟ و من سریع گفتم چی شد، اونم گرفتن؟ گفت نه متاسفانه حدود یک ماه پیش دکتر برای همیشه رفت.

ماندم، مدتها سکوت بین هر دو مان جاری شد و هژیر یادآورم شد که:" یادت هست دور اولی که (ا.ن) رئیس جمهوری شد زنگ زدیم و بهش گفتیم آقای بهروان نمی خای از ایران بری، بازم تصمیم داری بمونی همین جا؟ و این صدای استوار او بود که پشت سیم های پیچ در پیچ و با قدرت تمام جواب داد: این بار نوبت این هاست که بروند من چرا برم اومدم که رفتنشونو ببینم."

حالا سخن گفتن از عبدالحسین بهروان راستش برایم آسان نیست. هر روز روزشماری می کردم که روزی در کجای دنیا، نمی دانم، اما ببینمش. دلم برایش سخت تنگ بود و در همین جا میان دوستانی که نمی شناختنش، برایشان سخن ها می گفتم از او تا شاید هر کدام ما یاد بگیریم از بهروان و بهروان ها که روزی برخاهیم گشت اما کاش برگشتمان مثل او باشد برگشت برای مردم.

نخست بار که دیدمش در زادگاهم زنجان بود آن روزها برای سرویس اجتماعی شرق می نوشتم از تهران رفتم زنجان تا مصاحبه ای با او و تیم پزشکی که آورده بود داشته باشم. او موفق شده بود نظر پزشکان سازمان اینترپلاست آلمان را به سوی ایران جلب کرده و آنها را برای مداوای بیماران بی بضاعت به ایران آورد. هنوز به یاد دارم که بعد سفر دوم پزشکان به ایران، سازمان اینترپلاست اعلام کرده بود ایران کشوری ثروتمند است و اعزام پزشکان این سازمان بر خلاف مرامنامه ی سازمان می باشد. پا روی پایش بند نبود به هر کس که می شناخت تلفن کرد و آنها را وادار کرد تا سمیناری برگزار شود تا پزشکانی که به ایران آمده بودند گزارشی از وضعیت مورد مشاهده شان را ارائه دهند. سریع بلیطش را رزرو کرد تا به موقع در سمینار حاضر شود. آنجا بود که دکتر بهروان به دفاع از ملت ایران پرداخت و به آنان که مخالف اعزام پزشکان سازمان اینترپلاست به ایران بودند اثبات کرد که ایران کشوری غنی و ثروتمند است، اما ملت ایران از این ثروت سهمی نمی برند و این بار موفق شد به جای یک تیم در سال دو تیم در سال از این پزشکان را به ایران آورد. می گفت باید به همه جای ایران برویم تا مردم محروم، از خدمات این ها بهره برند. همه چیز را در نظر می گرفت و کوچکترین مسئله را مورد توجه قرار می داد این که کدام شهر باشد که از همه جای ایران بتوانند مراجعه کنند، اتوبوس راحت در دسترس باشد، ایستگاه قطار داشته باشد و ...

در دوران خاتمی با مشکل چندانی مواجه نشد تا این که در دوره ی (ا.ن) برای هماهنگی لازم به نظام پزشکی اصفهان مراجعه کرد تا پزشکان را در بیمارستانی در اردستان مستقر کند. تلفنی با او صحبت کردم که چه شد؟ دیدم اعصابش به هم ریخته و می گوید احمقانه ترین جلسه ی عمرم را امروز تجربه کردم باقی صحبت ها ماند تا به تهران بیاید تا ببینیم چه شده و چه کار می توانیم بکنیم.

آمد تهران و زنگ زد من خانه ام امشب بیا تا صحبت کنیم. خانه ای قدیمی در بلوار اوین اجاره کرده بود، رفتم برای دیدنش، دیدم سراپا حرص است گفتم چی شد آقای بهروان؟ (آخه به ما گفته بود دیگه به من دکتر نگین منو با اسمم صدا کنین) گفت: "رفتم جلسه با رئیس نظام پزشکی اصفهان چند تا از اعضای شورای شهر هم آنجا بودند همه شون بوی گند می دادند، ابتدا اجازه ندادن یه کلمه هم حرف بزنم و منم منتظر موندم تا حرفاشون تموم شه. پدر سگ می گفت ما سی ساله انقلاب کردیم که مستقل باشیم نه این که عده ای کافر بیان اینجا دستشون راه بیفته در ثانی ما اصلن بیماری که نیاز به جراحی ترمیمی داشته باشد نداریم."

پرسیدم خب شما چه گفتید؟ گفت:" منتظر ماندم هر چی دلش خاست بگه و بعد گفتم آقای محترم در هر باری که این پزشکان به ایران آمده اند حدود 10 هزار مراجعه کننده داشته ایم و در ثانی این حرف که شما می زنید حرف مسخره ای بیش نیست چرا که پرفسور یوخ دستاش کم کم داره از کار می افته و پرفسور اشمیت یکی از بهترین جراحان دست در آلمان است که مردم آلمان دو سال در صف انتظار می مانند تا توسط ایشان جراحی شوند."

گفتم حالا چه کار می کنید آیا به کار ادامه می دهید؟ و باز جوابی را شنیدم که شاید جز او از کسی نمی شنیدم:" بله که ادامه می دهم اگر قرار باشد من به خاطر هم وطنم با یک حرف جا بزنم که ایران برنمی گشتم من آمده ام تا چهل سال دوری از وطن را با این کارهایم جبران کنم. به هر جا که لازم باشد می روم تا این پزشکان را به ایران بیاورم."

همه کارهایش صرفن برای مردم بود و حاضر نبود به خاطر مردم هر کاری را که به ضررشان تمام می شود انجام دهد بارها از او خاستم تا اجازه دهد این مسائل را در مطبوعات بیان کنم اما فقط به یک جمله بسنده می کرد:" اگر این ها نوشته شوند دیگر اجازه ی کار به من داده نمی شود و مردم زیان می بینند."

او برای مردم هر کاری می کرد نمونه اش این که روزی به زنجان آمد و گفت باید به روستایی برویم که سری پیش پرفسور اشمیت جراحیی بر روی دختر خردسالی انجام داده است و می خاهد این بار که به ایران می آید جراحی را تکمیل کند. صبح زود به همراه یکی از دوستان از زنجان حرکت کردیم و تا عصر تمام روستاهای منطقه را که مد نظر بود جستجو کردیم می گفت اگر لازم باشد یک هفته هم دنبال دخترک باشم اینجا می مانم تا پیدایش کنم نزدیکی های عصر بود که پیدایش کردیم به پدرش گفت در فلان روز او را به اردستان بیار تا ادامه معالجات بر روی دخترت انجام گیرد و اگر هم برای آمدن به اردستان پول نداشتی کلیه ی هزینه ی سفرت را من پرداخت خاهم کرد. در روز موعد تلفن کرد که:" پول فرستادم بده به پدر اون دختر که بیاد اردستان."

اما بهروان فقط در این خلاصه نمی شد برای همه چیز وطنش تلاش می کرد برای هوای کثیف تهران برنامه ها و طرح ها می داد و مصاحبه می کرد اما دریغ از گوش شنوایی.

دل کویر را برای کار کشاورزی برگزید هر بار می گفتم آقای بهروان آخه چرا اینجا؟ می گفت:" اینجا را هم می توان آباد کرد اما حالا که احمق ها در راس حکومتند من با سرمایه و تلاش خودم کویر را هم گلستان می کنم."

از همه چیز کند و به کوهپایه زادگاه پدریش رفت تا مزرعه ی برهوتی را آباد کند هر بار با خوشحالی تلفن می کرد که اینقد از مزرعه را آبیاری قطره ای کردم، اینقد از مزرعه را درختکاری کردم و خوشحال بود که کویری را گلستان خاهد کرد.

اما گو این که همه چیز دست به دست هم دادند تا او نه گلستان کویر را به چشم ببیند و نه رفتن احمقان جمهوری اسلامی را.

در مورد سبقه سیاسی اش هم خیلی ها نوشته اند و خیلی ها می دانند که او برای آزادی وطنش چه کار ها کرده و من چنان دلگیرم که همین چند خط را هم با زحمت نوشتم.

و حالا من در این دیار غربت خبری را شنیده ام که نمی دانم چه باید بکنم در میان این همه خبرهای وحشتناکی که از وطنم می رسد این یکی هم به آن اضافه شد تا این روزها کلکسیون غم و غصه های من ناقص نماند.

اما او باید بداند که جایش در هنگام جشن سرنگونی کودتاچیان سبز خاهد بود و ما حتمن به یادش شمعی خاهیم افروخت.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 18 تیر1388 ׀ موضوع: خود مونی

فعلن

به زودی با مطالب جدید میام.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 22 فروردین1388 ׀ موضوع: خود مونی

برای نیک مرد روزگار نامردمان

رفتم تا کوچه رهبری، از بین ساندویچی و بقالی که رد شدم دست چپم همان مسجدی بود که هیچ خاطره ی خوشی را در ذهنم متبلور نمی کرد، درست کمی پایین ترش خانه ی بزرگ و درندشتی بود که از آن جز مخروبه ای باقی نبود. اما مقابل هیچکدام توقفی نکردم بل درست رفتم آنجا که آن چهره ی غریبه وقتی نگاهم کرد، یاد مردی افتادم از تبار مردان نیک زمین. مرد غریبه مرا به یاد آورد چهره ی آن مرد مهربانی را که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ نیکی ها و دوستی ها و ارزش هایش را.

من دیروز رفتم تا قفسه های کتاب هایی که هر وقت می رفتم آنجا مرا با خود می بردند تا خانه شاعران کشورم، خانه شاعران شهرم، مرا برد تا قفسه های کتاب های تاریخش که برای عمویم آنجا را رج می زدم با چشمانم، اما حیف که دیگر نبود تا برایش کتابی انتخاب کنم. مرا برد با خودش تا افکار جامعه شناسانی که حالا تجربه های سالیان سالشان جا خوش کرده بودند در قفسه های کتاب.

اما همه ی اینها برای این بود که بنویسم مرد نیک روزگار تقدست را می ستایم که هرگز فراموش نخواهم کرد وقتی پول کتاب هایم را حساب می کردی سرت پایین بود و لابد چشمت را می بستی برای چندرغاز سودی که باید می گرفتی اما نمی گرفتی. مرد! فراموشت نمی کنم و چشمانت همیشه برایم تداعی مهربانی هایت خواهد بود هر چند که بی معرفت بودم و چندی بود یادت نبودم اما امروز این مرد غریبه که روبرویم سبز شد مرا با خود آورد به خانه ی امیدی که تو بنایش کرده بود و شاید این مرد غریبه خواست بگویدم که فراموش نکن آنانی را که نباید فراموش کنی.

حالا چه می توانم گفته باشم جز این که سپاس برای تمام مهربانیهایت. سپاس، مرد نیک روزگار نامردمان، سپاس.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 10 اسفند1387 ׀ موضوع: خود مونی

گه بزنه این زندگی رو

برخی وقتا مجبوری زمین و زمان را به هم بدوزی و هر چه در دهنت میاد بگی به این زندگی و اینجاس که باید بگی گه بگیرن این زندگی رو.

یک روز سخت و عذاب آور را گذرانده باشی و با بی حوصلگی تمام منتظر آخر شب باشی تا شاید بتوانی با خواب شبانه فردایی بهتر را رقم بزنی آنوقت تلفنت زنگ بخورد که کجایی؟ ما دلمون برات تنگ شده. پاشو بیا و تو مجبور شوی با عصبانیت و بی حوصلگی جواب کسی را که پشت تلفن برایت ابراز احساسات می کند بدهی و آنوقت ندانی که چه باید بکنی؟

گه بگیرن این زندگی رو، مرده شورشو ببرن که محکومی به احساسات، عاطفه و هزار کوفت و زهرمار دیگه که شاید فقط مخصوص ما شرقیاس. من نمی دونم آخه چه گناهی کردم به این دنیا اومدم و حالا چه گناهی دارم که باید عذاب بکشم برا احساسات آن که هر چه می گویم باز به حرف خودش برمی گردد و می گوید آخه دلمون خیلی تنگته دیشب بابات گریه کرده و من گریه کردم و حالا برا این که دلتنگی بابات آروم شه عموت بردتش سفر.

آخه مادرم مادر خوبم مگه من خواستم بیام تو این دنیا، مگه من گفته بودم منم اضافه کنید به جمع سه تا بچه ی دیگه، آخه مگه من برا به دنیا اومدن عجله داشتم  من که هیچ نقشی تو اومدن و بزرگ شدنم نداشتم حالا که اومدم و قد کشیدم و راهمو انتخاب کردم و به خاطر انتخابم مجبور شدم از همه چیزم تو مملکتم بگذرم و حتی از شما دیگه حداقل تو اینجا بگذارید خودم باشم.

گه بزنن به این زندگی که همه چیش سراسر درده و نکبته لعنت به این زندگی لعنت به من که نخواستم گاو باشم و گوسفند لعنت به من که خواستم کمی بفهمم و لعنت به من که منم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 27 بهمن1387 ׀ موضوع: خود مونی

خسته

راستش خسته ام، خسته ی خسته.  خیلی دل و دماغ ندارم این روزا و کاملن تسلیم زمانه و حوادث شدم. راستش نمی دونم دارم با خودم چه می کنم و باز نمی دونم روزگار داره چه رلی رو برام بازی می کنه. فقط همینقد می دونم خیلی خسته ام.

از آدما عصبیم، از زندگی بیزار و از رنجی که می برم غمین.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 8 بهمن1387 ׀ موضوع: خود مونی

ایستادگیت را شکر زن/ برای شیر زن آذربایجان؛ شهناز غلامی

می گویند اعتصاب غذا کرده ای و بیهوش شده ای زن! "ایستادگیت را شکر زن"! مقاومت و ایمانت را شکر زن! بیهوشی از آن تو نیست زن! تو بیهوش کرده ای آنانی را که بی هوشت می خواستند، تو خواب را از چشمانشان ربوده ای، تو تنشان را به لرزه انداخته ای و حالا مطمئنم که بی هوشی تو از ایمان و مقاومت توست و چه چیزی را بالاتر از این پاس داشتن ممکن؟ حالا بدان ملتی به تو می بالند که چنین شیر زنی از تبار آذربایجان نماد مقاومت و ایمان و از خود گذشتگی شده است. بدان همیشه نماد ایمان خواهی ماند.

آنان که بی هوشیت را می خواستند حالا خود از هوش رفتگانند که جز این سزایشان نیست، آنان که دربندت می خواستند حالا خود دربند ماندگانند هر چند خود را آزاد و رها نشان دهند، آنان که ناپایداریت را می خواستند حالا خود ناپایدرتر از همیشه ی خدایند، آنان که جاهلت می خواستند حالا جاهل ترینانند که دنیا گواهی است بر این ادعا، آنان که هویتت را طلب می کردن تا بی هویت بمانی حالا خود بی هویت ترین مردمان کره زمینند، آنان که شکنجه ات می کردند و می کنند خود شکنجه شدگانیند که نفرین ملتی و از همه مهمتر نفرین مادر پیر و بیمارت و دختر خردسال و تنهایت را بدرقه راه خود کرده اند، آنها که بیمارت می خواستند حالا روانپریشترین و بیمارترین ملت روزگارانند، آنان که سیه رویت می خواستند حالا سیه رویان قش کرده ای هستند که زمین و زمان را بر خور شورانده اند تا حماقتشان را به عالی ترین درجه ممکن رسانده باشند، آنان که نادانیت را می خواستند حالا پاسداران نادانی و جهالتی هستند که مثالش را دنیا کمتر به خود دیده است و تو شیر زن آذربایحان امروز بیشتر از هر روز دیگر رخنه کردی بر دل و جان آزاداندیشانی که دردشان درد ملت است و طعامشان طعام تلخ بی مهری و جفا و زندان و شکنجه و من چه می توانم گفته باشم جز این که "ایستادگیت را شکر زن"!

می دانم و خوب می دانم که حالا دختر خردسالت با هر صدایی به پیشواز آواز قدمهایت آغوش باز می کند، می دانم و خوب می دانم چشمان مادرت سو سو می زند به پشت دری که کلونش باز شود و دخترش فاتحانه بوسه اش را نثار چشمان مادر کند و باز می دانم و خوب می دانم که حالا خواب دختر و مادرت را در حالی که از هوش رفته ای می بینی و باز می دانم در همین حال و روز هم دلت برای ملتت می تپد پس من را چه چیزی توان گفتن هست جز این که بگویم "ایستادگیت را شکر زن"!

حالا نمی دانم باز هم تو را شهناز صدا می کنند یا غلامی اما می دانم ملتت تو را شیر زن و با ایمان و شجاع و پایدار و استوار صدایت خواهند زد که جز اینها، تو را نامی شایسته نیست، پس بگذار بگویمت شیر زن آذربایجان، بگذار بگویمت زن با ایمان به راه و هدفت، بگذار بگویمت شجاع ترین زن آذربایجان، بگذار بگویمت پایدارترین زن شکنجه ها، بگذار بگویمت استوار ترین زن در راه ایمان و هدفت و باز در نهایت بگذار بگویمت "ایستادگیت را شکر زن"!

حالا دخترت سرش را فاتحانه بالا می گیرد و می گوید منم من، دختر شیر زن آذربایجان، حالا مادرت سربلندتر از همیشه نامت را فریاد می زند و می گوید منم من، مادر شجاع زن آذربایجان که او را در دامانم پروراندمش و شاید اگر تا کنون نگفته باشد امروز حتما از اعماق وجود خواهد گفت:"شیرم حلالت دخترم"، حالا ملتت نامت را بر سر زبانها جاری خواهند ساخت تا فریاد زنند مقاومت و ایمان و پایداریت را و من باز چه می توانم بگویم جز این که گفته باشم "ایستادگیت را شکر زن"!

حالا شاید به ظاهر چشمانت خسته و بسته شده باشند اما کیست که نداند چشمانت باز تر از همیشه، امروز نظاره می کند ملتی را که شهناز غلامیش را فریاد برمی آورند و کیست که نداند چشمان به ظاهر باز آنانی که امروز وادارت کرده اند تا چشمانت بسته مانده باشد خود در باطن چشم دلشان بسته و آواره و سرگردان مانده است؛ از این که با این شیر زن آذربایجان چه کنند که بشکنندش، ویرانش کنند اما بر هیچ کس پنهان نیست که خود آواره ترین و سرگردانترین و شکسته ترینانند.

و اما آخر سخن چه می توانم گفته باشم جز این که:" فاتحان به زمین می افتند اما بر زمین نمی مانند" پس ای فاتح شجاع، بدان که ملت صبور و بزرگ آذربایجان اینک چشم به راه بیدار شدنت است تا لبخند فاتحانه را بار دیگر بر چهره مادر و تنها دخترت به جشن نشینند.

"ایستادگیت را شکر زن"!

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 14 دی1387 ׀ موضوع: اجتماعی

تفالی به خواجه شیراز

حال آدم که دگرگون باشد چاره ای ندارد جز این که تفالی زند به خواجه شیراز و برخی اوقات است که حافظ دست می گذارد درست روی نقطه ای که گریبانگیرش هستی درست مثل همین شعر: 

چرا نه در پی عزم ديار خود باشم

 

  چرا نه خاک سر کوی يار خود باشم

غم غريبی و غربت چو بر نمی‌تابم

 

  به شهر خود روم و شهريار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم

 

  ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی

 

  که روز واقعه پيش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان

 

  گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم

هميشه پيشه من عاشقی و رندی بود

 

  دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

 

  وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 26 آذر1387 ׀ موضوع: خود مونی

جامعه مدنی و دموکراتیک یا جامعه قوم زدا و قوم ستیز

این روزها تن آدمی می لرزد برای سخن گفتن از فعالان قومی بدون متهم نشدن به پان قومیست. برای این که از این اتهام فرار کنم من سخن خود می گویم خواه آنکه می خواهد می پذیرد و آنکه نمی خواهد لابد خود پانی دیگر است که به مبارزه با پانیسم پرچم خود را علم کرده است.

ابتدا باید بگویم که در هیچ زمینه ای پان نیستم و نخواهم بود. از پانیسم بیزارم همانگونه که از انکار وجود انواع قومیت ها در ایران بیزارم. هر کسی علاوه بر هویت شناسنامه ای خود هویت زبانی و فرهنگی و جغرافیایی دارد که من نیز یکی از آن کسانم با اعتقاد به این که مرزهای جغرافیایی را دوست ندارم و انسان را فارغ از محدوده جغرافیایی و با هویت زبانی و فرهنگیش پاس می دارم. برایم فارس و ترک و کرد و عرب و ... تفاوتی ندارند چرا که باور دارم اینها را فقط به عنوان هویت زبانی و فرهنگی در انسان می توان یافت، ولی این شخصیت و شعور انسانی است که برایم اهمیتی ویژه دارد. هر کسی فریاد زند که تو ترک نیستی و اقلیت قومی محسوب نمی شوی فریاد من بلندتر از همیشه خواهد شد تا بگویم من قبل از هر چیزی انسانم ولی با هویت زبانی ترک و هویت فرهنگی مختص این قوم. و همه این ها دلیلی نخواهد شد تا برابر خرافات و کج فهمی ها سر خم کنم و لام تا کام سخن نگویم چرا که قومیتم زیر سوال خواهد رفت.

سخن بی راهه نگویم و فقط اشاره ای کنم برای این که چرا در این نوشته به فعالان قومی می پردازم. این روزها اینترنت را که ورق می زنی صدها نوشته در این مورد می بینی که یا از این سوی بام افتاده اند یا از آن سوی بام. البته باید بگویم این نظر شخص بنده است و قصد تعیین تکلیف برای هیچ احدالناسی را ندارم بلکه من هم می خواهم فقط و فقط نظر خود را بیان دارم و دیگر هیچ. بماند که برخی امروز حتی منکر وجود اقوام مختلف در ایران هستند و اختلاف ها را به مذهب ربط می دهند نه به حقوق اقلیت های قومی و بماند این که برای هیچ عرب و کرد و ترک و بلوچی کوچکترین حقوق قومی را از قبیل تحصیل به زبان مادری قبول نکرده و کسانی را که در این راه تلاش می کنند به عوامل بیگانه ربط می دهند.

قصد بحث در این رابطه را ندارم که اختلافها قومی است یا مذهبی و قصد بحث در این رابطه را هم ندارم که حقوق قومی به حق است یا نابه حق اما پریشان و آشفته می شوم وقتی از زبان اشخاصی که خود را روشنفکر قلمداد می کنند و متعلق به جریانی روشنفکری هستند اما همسو باحاکمیت جمهوری اسلامی برای فعالان قومی اتهامی را می زنند که عوامل حکومتی ایران به ناروا در مورد آنان چنین تفهیم اتهامی می کند و بنا بر همین موارد، احکامی را صادر می کنند که در دنیا کمتر نظیرش را می توان دید.

امروزه لغت جاسوسی برای بیگانگان، موردی است که مانند نقل و نبات بر سر زبانهاست و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران برای هر فعال جنبش اجتماعی این اتهام را در ردیف نخست قرار می دهد ولی تعجب من از اینجاست که چرا برخی جریانات روشنفکری نیز که در ظاهر ربطی به حاکمیت ندارند این اتهام را به برخی از فعالان جنبش های اجتماعی از جمله فعالان قومی وارد می دانند.

سخن من روی فشار بر فعالان قومی در چند سال اخیر است و نگاهی به این که چرا چنین فشارهایی بر این افراد وارد می شود اما در این میان نمی توان از عکس العمل برخی جریان های روشنفکری به راحتی گذر کرد و نقش آنان را در کاهش یا افزایش این فشارها نادیده گرفت.

فشار به فعالان قومی و دلایل آن

در ابتدا باید اشاره کنم که در این نوشته صرفا از فعالان قومی آذربایجان سخن نمی گویم بلکه سخن از همه فعالان قومی اعم از ترک و کرد و عرب و بلوچ است.

با نگاهی به آمار چند سال گذشته در مورد احضار، بازداشت، زندان و اعدام فعالان قومی می توان دریافت که این فشارها روز به روز افزایش یافته و چونان هر جنبش اجتماعی دیگر از سوی حاکمیت ایران سلاخی شده است با این تفاوت که برخی جنبش های اجتماعی از پشتوانه های قوی حمایتی برخوردار بوده اند حال آن که فعالان قومی در مظلومیتی کامل و با اندک پشتوانه های حمایتی احضار، بازداشت، زندانی و حتی اعدام شده اند که بدبختانه در این میان برخی جریانات روشنفکری نیز تلویحا به حمایت از حاکمیت ایران برخاسته اند که در بخش دیگری از مقاله بدان خواهم پرداخت.

آوردن آمار و اسامی افراد احضار، بازداشت، زندانی و اعدام شده در حوصله این مقاله نیست که نگارنده سعی دارد این آمار را نظم بخشیده و برای انتشار در اختیار سایت های خبری قرار دهد. اما با نگاهی به اسامی افراد فوق الاشاره و با در نظر گرفتن سوابق و فعالیت های آنان امری واضح و مشخص نمایان می شود و آن این که بر خلاف نظر برخی نه تنها این افراد جاسوس و خائن به میهن نیستند که قبل از هر چیزی چوب فعالیت هایی را می خورند که در چهارچوب اهداف جامعه مدنی  است. اسامی فعالان قومی ترک و کرد و عرب و بلوچ را که نگاهی بیندازید و به گذشته آنها رجوعی کنید خود به عینه خواهید دید که این افراد از خوشنام ترین کسانی هستند که برای اعتلای اهداف جامعه مدنی ایران در بسیاری از زمینه های اجتماعی به فعالیت پرداخته و جزو کسانی بوده اند که در جنبش های اجتماعی فعال و موثر بوده اند نه جزو کسانی که به عوامل فعال در خارج از ایران که گاها هدفی را دنبال نمی کنند جز آنچه بدانها دیکته می شود.

فعالان قومی ایران که امروزه مجبور به تحمل بدترین شکنجه ها و آزار و اذیت ها هستند گناهی ندارند جز شجاعت، صداقت و ایمان به آزادی انسان و انسانیت. گناه چنین افرادی جز این نیست که هویت خود را ستوده اند و برای احقاق حقوق از دست رفته خود تلاش و جان فشانی کرده اند.

با نگاهی به قومیت های ایرانی و مناطق سکنای آنان به راحتی تفاوتها را می توان از هر نظری دید مگر این که خود را به خواب زد. امروز کردستان به لحاظ سرمایه گذاری فقیرتر از هر روز دیگر است، مناطق عرب نشین با وجود داشتن سرمایه های غنی انرژی از هیچ سهمی برخوردار نیستند و درآمد حاصل از این مناطق در دیگر شهرهای ایران که از قضا فارس نشین هستند مورد مصرف قرار می گیرد، در کل شهرهای ترک نشین ایران به اندازه فقط اصفهان سرمایه گذاری نشده است.

به لحاظ فرهنگی حاکمیت سیاست گرسنه نگهدار و حاکمیت کن را در مناطقی که اقوام ایرانی غیر فارس زندگی می کنند حاکم کرده و سعی بر آن داشته که ساکنان این مناطق را در فقر فرهنگی مطلق نگاه داشته و حتی بدانها دامن زند و افرادی را علم کند که جز خرافه پرستی و نوکری به حاکمبت جیزی در چنته نداشته و افکار شوم ضد فرهنگی حاکمیت را در این مناطق به مرحله اجرا می گذارد.

حال اگر فریاد زدن چنین تفاوتهایی جاسوسی برای بیگانه و به رسمیت نشناختن تمامیت ارضی ایران است به زعم آقایان، پس بگذارید همین گونه باشد آنکه شعوری حداقلی را دارا باشد تفاوتها را تمیز خواهد داد که خدا را شکر حاکمیت ایران فاقد چنین شعوری است چنان که در برخوردهای همیشگی خود این را به اثبات رسانده است.

فعالان قومی که امروز جزو یکی از جنبش های اجتماعی ایران محسوب می شوند از آن رو خشم حاکمیت را برمی انگیزند که در راه آگاهی بخشی و گسترش مقاومت در جامعه مدنی ایران گام برمی دارند نه این که حاکمیت ایران از پارچه پارچه شدن کشور واهمه ای داشته باشد حاکمیتی که پشت پرده سیاستش لبریز از معاملات پنهانی است برای نگه داشتن قدرت از هیچ معامله ای دریغ نخواهد کرد حتی اگر بخشی از ایران را از خاک حود جدا کند. آن که چاه های نفتش را برای خفه خون گرفتن عده ای بذل و بخشش می کند و سرمایه های طبیعی ایران را از بین می برد چه ترسی خواهد داشت از این که بخشی از کشور را نیز در اختیار عوامل بیگانه قرار دهد و برای پاک کردن صورت مسئله افراد نیک نام و نیک صفت را به جرم جاسوسی برای بیگانه و عدم اعتقاد به تمامیت ارضی ایران دستگیر، زندانی و حتی اعدام کند اما به نظر نگارنده حساب فعالان قومی و تمامی فعالان جنبش های اجتماعی از حاکمیت ایران جداست چرا که این حاکمیت چهره واقعی خود را در عرصه های گوناگون به نمایش گذاشته و از هیچ فشاری بر فعالان جنبش های اجتماعی دریغ نکرده است آن چه باعث شگفتی است برخورد تعدادی از روشنفکران ایرانی و یا برخی جریان های روشنفکری است که همسو با حاکمیت ایران است.

پان در مقابل پان

بحث در مورد جامعه مدنی و جامعه دموکراتیک بحثی نیست که امروز و توسط بنده به آن پرداخته شود که تعاریف این جوامع کاملا روشن و توسط بسیاری بزرگان ارائه شده و در اینجا بنده بحثم را با سوالی آغاز می کنم: آیا غیر از این است که در یک جامعه دموکراتیک هر کسی آزاد است تا نظرش را بیان کرده و برای پیشبرد نظرش آرای مردم را به خود اختصاص دهد؟

اگر غیر این است لطفا کسانی که تعریف دیگری دارند ارائه دهند تا بنده و امثال بنده که جامعه دموکراتیک را فارغ از هر قید و بندی برای ارائه نظرات تصور می کنند به اشتباه خود واقف شده و آن را تصحیح کنند.

امروز عده ای فعالان قومی را متهم به پانیسم می کنند در حالی که همانگونه که در بالا بدان اشاره شد با مرور سوابق فعالان قومی به آسانی می توان رد پای آنها را در جنبش های اجتماعی مانند جنبش زنان، کارگران، فعالان حقوق بشر و روزنامه نگاران مشاهده کرد. پس سوال اینجاست کسی که به چنین فعالیت هایی می پردازد چگونه ممکن است به تمامیت ارضی ایران معتقد نبوده و فقط و فقط به فکر تجزیه باشد و این قبیل اتهاماتی که متاسفانه بی افسار بر این افراد بسته می شود.

چگونه می شود کسی به اصل دموکراسی معتقد باشد ولی در قبال فعالان قومی مرتجعانه ترین گارد را گرفته و حتی در محافل خصوصی با اعدام این فعالان هم موافق باشد. اگر معتقد به دموکراسی هستید و شعار ایران آزاد و دموکراتیک را می دهید پس چگونه نمی پذیرید که مخالف دیدگاه شما هم سخن گوید. آیا غیر از این است که خود شما نیز داغ پانی دیگر را بر سینه می کوبید. رجوعی به مصاحبه ها و مقالات دوستان در برخی جریانات موید این موضوع است که خود ایشان در راستای به کرسی نشاندن عقاید پان فارسیست و پان ایرانیست گام برداشته اند و در این راه با تاسف فراوان از هیچ اتهام ناروایی به مخالفان خود دریغ نمی کنند. می پرسم چگونه انتظار دارید که در مقابل پان، پان ظهور نکند؟

گذشته از همه حرف ها من فقط به مسئله ای اشاره می کنم و آن این که آیا غیر از این است که در جوامع دموکراتیک این خود ملت آن جامعه هستند که حق تعیین سرنوشت خود را دارند پس اگر معتقد به اساس دموکراسی هستید اجازه دهید همین هایی که به زعم شما پان قومیست و تجزیه طلب هستند نظر خود را برای ملت خود ارائه دهند و شما هم نظر خود را بیان دارید سپس در مناطقی که اقلیت های قومی زندگی می کنند رفراندومی برگزار کنید تا خود مردم سرنوشت خود را تعیین کنند. کاری را که به همین سادگی می توان انجام داد چه نیازی به متهم کردن همدیگر و فحاشی و شواهد تاریخی و هزار کوفت و زهرمار دیگر.

آیا زمان آن نرسیده که فارغ از هر تعصب پوشالی دموکراسی را در میهنمان حداقل به مرحله تمرین بگذاریم.

از تمام اینها مرا یک جمله بس و آن این که هیچ کس حق تعیین سرنوشت ملتی را ندارد و ملت ایران خود دارای چنین شعوری هستند که سرنوشت خود را تعیین کنند و کسی که اعتقاد به دموکراسی دارد حتی حضور پان قومیسم و ارائه نظرش را نیز خواهد پذیرفت.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 25 آبان1387 ׀ موضوع: اجتماعی

بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ

مطلبی را آقای علیار کامران در نقد حضور نیروهای چپ در حرکت ملی آذربایجان نگاشته بودند که برخی از سایت های اینترنتی آن را منتشر نموده بودند که در لینک زیر می توانید اصل این مطلب را و در ادامه نقد بنده به ایشان را در همین صفحه بخوانید:

لینک مطلب آقای علیار کامران:

مطلب آقای کامران

و نقد بنده به ایشان که برخی سایتها نیز این مطلب را منتشر نموده اند:

بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ/ تاملی بر مطلب آقای علیار کامران

فرزندان چپ آخرین بازمانده ها نیستند بل تازه در آغاز راهی پر پیچ و خم هستند تا ایران و آذربایجان را از دست عیادی راست و نوکران آمریکائی نجات دهند. امروز اگر آذربایجان و آذربایجانیان به مفاخرشان می نازند – که بنده هم یکی از آنانم – باید نگاهی به همان تاریخی داشته باشند که شما گفته اید تا ببینید که چند درصد همین مفاخر آذربایجانی از تبار چپ ها هستند و هرگز در برابر ابر قدرتی چون آمریکا و رژیم های سرمایه داری کثیف دنیا سر فرو نیاوردند و مردانه ایستادند تا سرمایه داری جهانی چون پشه ای گرسنه خون مردم فریب خورده به دست راستی ها را نمکند.

امروز هر بدبختی که گریبان جهان و جامعه ما را گرفته از دست همین دست راستی هائی است که مشغله شان روز و شب برای فزونی جیب های مبارکشان است تا پا بر گرده ملت نهیب و بدبخت گذاردند و خود را بر عرش کبریا رسانند تا با نام مذهب شیره های دنیا را در کوزه های پلاسیده خود جمع کرده و از سر مردم بیچاره سرریز کنند.

آقای علیار کامران! کاش می گفتید تا حالا چه گلی بر سر این ملت زده اید که پس از این می خواهید این گلها را به تاج گل تبدیل کنید. این که در حرکت ملی آذربایجان برای همگان باز است یا نه خود جای بحث دارد. اما بگذارید امروز که فرزندان چپ “ویروس وار” به این حرکت چسبیده اند ویروس های خود را پخش کنند و دست راستی های عزیز نیز ویروس های خود را بپراکنند و هم آنتی ویروسهایشان را تا ببینید که ملت بزرگ و با شعور آذربایجان باری دیگر فریب راستان را نخواهند خورد.

به جای این که امروز به آغوش سرمایه داری جهان پناه ببرید، سعی کنید چهره مستقل خود را حفظ کنید تا آذربایجان بزرگ شرمسار تاریخی نشود که شما می خواهید رقمش بزنید البته اگر توانش را داشته باشید.

“بر همگان واضح است در چندین سال پیش در برخی از نقاط  دنیا تفکراتی موسوم به چپ دراین جهان سوم  حکمرانی می کرد که مدت زمانی طول نکشید که ماهیت این تفکرآشکار شد. و اکثرا هرکس که در جریان این تفکر واقع شد و واقعیت را درک کرد اولین سعی و تلاش اش – مخصوصا آذربایجانیان – دوری جستن از این تفکر بود. البته اندک انسان نما هائی بودند که این تفکر را قبول کرده بودند.که این انسانها با این تفکراتشان برای اذربایجان غیر از فلاکت ,بدبختی و شرمندگی ثمره و حاصل دیگری نداشت.”

این عین گفته شماست. مرحمتی بفرمائید و برای گفته بالایتان سندی ارائه دهید تا ببینیم از چه زمانی ماهیت این تفکر آشکار شد و از چه زمانی بیشتر آنان که ماهیت این تفکر را درک کرده بودند – مخصوصا آذربایجانیان – از این تفکر دوری جستند؟ من چه باید بگویم به شما که چپ ها را حیوانات انسان نمائی قلمداد می کنید که خود هیچ معنی و مفهومی از انسانیت نبرده اید که اگر غیر این بود امروز به خود اجازه نمی دادید عده ای را به خاطر داشتن تفکری خاص انسان نما قلمداد کنید، نه انسان. در ضمن لطفا توضیح دهید شما از کدامین بدبختی و فلاکت و شرمندگی سخن می گوئید که جریان چپ آن را به بار آورده است.

آیا بدبختی و فلاکت و شرمندگی بیشتر از آن که دست راستیان برای ملت بزرگ آذربایحان به بار آورده اند تا امروز در دنیا فیلم قمه زنی ملت فریب خورده به دست راستان را به نماش گذاشته و به مضحکه مان بگیرند؟

آیا بدبختی و فلاکت و شرمندگی بیشتر از آن که راستیان عزیز در دیگر جاها جلوس کرده بر تاج و تخت قدرت از فرط بی کاری نشستند و برایمان جک ساختند تا سیاست های کثیف و عقب مانده سرمایه داری را بر کرسی نشانند و ملتی را به جان هم اندازند؟

آیا بدبختی و فلاکت و شرمندگی بالاتر از آن که دست راستی ها بساط اعتیاد و بی سوادی و ناآگاهی را در جای جای مملکتمان گستراندند تا سرمایه های خود را افزونتر از قبل کنند؟

می شود زحمت بکشید و بگوئید کجا بودید زمانی که فرزندان چپ سینه ستبر کردند و در برابر رژیم دست راستی ایران در خون غوطه خوردند تا امروز حرکت ملی آذربایجان هم شکل گیرد؟

“خلاصه سعی و تلاش این اندک بازماندگان که شبیه مارهای خوش خط و نشان هستند  در مرحله اول قرار گرفتن  در بطن حرکت ملی آذربایجان است که در مراحل بعدی اجرای افکارشان می باشد. که غیر از مسموم کردن و منحرف نمودن و در حداقل ترین  شرایط بد نام کردن حرکت ملی آذربایجان ثمره دیگری نخواهد داشت”

از کدامین مسمومیت و انحراف حرف می زنید؟ اگر مسمویت و انحرافی در حرکت ملی آذربایجان است نه از چپی ها که برخاسته از ناف راستی های عزیز است. برخاسته از برادران بسیجی و سپاهی است که با نفوذ در این گونه حرکت های خودجوش سمت و سوی این حرکت ها را به آنجا می برند که خود می خواهند و چه جریان ها و چه افراد خوشنامی که در این مدت سی ساله حکومت مذهب بر ایران به مصادره نرفته و جریان راست کثیف آنها را از آن خود نکرده است. نکند زبان لال و خدای ناکرده شما هم از آنهایید که این گونه از حضور جریان چپ در حرکت ملی آذربایجان برآشفته اید؟!

من با اعتقاد و ایمان به هویتم و با اعتقاد و ایمان به زبانم اما در هر وهله ای که باشم نخست انسان را می ستایم حال می خواهد چپ باشد یا راست اما آموخته ام که در برابر گستاخان گستاخ باشم و بی پروا و به همین دلیل از اتهامات ناروای شما و شمایان برآشفته و برخواهم آشفت تا در برابر گستاخیتان گستاخ باشم و در برابر بی ادبی شما نیز سکوت نخواهم کرد. در یک مطلب چند خطی دهها کلمه تحقیرآمیز و توهین آمیز به جریانی زده اید که دردشان جز آسایش و آگاهی مردم نیست حال اگر برخی جریانات موسوم به چپ مسموم هستند ولی حداقل این است که به مانند جریانات راست بی شرف نیستند.

کاش می شد برای دوستان فعال ایران مشکلی پیش نمی آمد و به طور علنی افکارشان را بیان می کردند تا شما می فهمیدید که چندین نفر از آنان دلبستگی شان و اعتقادشان به جریان چپی است که نه تنها مسموم و ویروس نیست که از سالم ترین و انسانی ترین جریان هاست.

می گوئید در حرکت ملی آذربایجان به روی همه باز است. آیا اینگونه در این حرکت باز است که شما تعداد زیادی را با این نوشته هایتان از این حرکت می رانید؟ اینگونه معتقد به آزادی و دموکراسی هستید؟ اینگونه تعدد افکار را می پذیرید؟ چرا بر روی آتشی که حاکمیت ایران برافرخته بنزین می پاشید تا فرصتی دیگر به آنها دهید که اینبار فرزندان آذربایجان را به جرم چپ بودن روانه مسلخگاه اوین و رجائی شهر و کوفت و زهرمار کنند.

تا کی می خواهید به این افکارتان ادامه دهید تا هرگز نتوانیم دست در دست هم در برابر ظلم و استبداد خودکامگان صف آرایی کرده و حق به یغما رفته مان را از آنها باز ستانیم.

 

شما را به دین و ایمانتان دست از این بچه بازیها بردارید و برای یکدلی و همراهی همقسم و هم قدم شوید با آنانی که می خواهند برای حق از دست رفته مان گامی بردارند.

نگاهی به اخبار منتشر شده در رابطه با حرکت ملی آذربایجان بیندازید تا به شما ثابت شود که همین جریانات موسوم به چپ تا چه حد در پوشش این اخبار همت گمارده اند و در عوض چند جریان موسوم به راست نه تنها از کوچکترین پوششی دریغ کرده اند که هم راستا با حاکمیت ایران حکم قتل این جریان را صادر کرده اند و اگر جریان راستی چون صدای آمریکا و امثالهم اقدام به پوشش اینگونه اخبار کرده اند نه از روی اعتقاد به این جریان که برای پیشبرد اهداف خود کوشیده اند.

عجیبتر این که وقتی آخرین پاراگراف مطلبتان را می خواندم هی چیزی در گوشم زمزمه می کرد و آن این که چقدر این ادبیات آشناست؛ یادم افتاد که من این ادبیات را در زمانی که در ایران بودم هر جمعه از تلویزیون و از زبان آنهایی که در راس حاکمیت ایران هستند بارها و بارها شنیده ام و این شباهت چقدر مرا آزار می دهد وقتی می بینم از زبان شخصی جاری می شود که خود را داعیه دار حرکت خودجوش و مردمی آذربایجان می داند.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 14 آبان1387 ׀ موضوع: اجتماعی

در باره من

من و تو در جدالی برابر هم را شکست دادیم؛ تو مرا و من مرا.


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


کمپین آزادی معلم در بند؛ جعفر ابراهیمی

زینب بایزیدی آزاد باید گردد

وبلاگ حمایت از خبرنگاران اخراجی روزنامه مردم نو - زنجان

آخرین نوشته ها

· برای مردی از تبار انسان / به بهانه سالروز میلاد سعید متین پور
· دکتر بهروان هم برای همیشه از میان مان رفت
· فعلن
· برای نیک مرد روزگار نامردمان
· گه بزنه این زندگی رو
· خسته
· ایستادگیت را شکر زن/ برای شیر زن آذربایجان؛ شهناز غلامی
· تفالی به خواجه شیراز
· جامعه مدنی و دموکراتیک یا جامعه قوم زدا و قوم ستیز
· بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ


لینکهای روزانه

· کمپین امضای آموزش به زبان مادری
· برای آزادی شهناز غلامی
· برای ۲ نفر از اعضای سنديکاي کارگران شرکت واحد حکم تبرئه و محکوميت صادر شد
· گزارش ساليانه ٢٠٠٨ گزارشگران بدون مرز
· جاوید احمد روزنامه‌نگار افغان پس از يازده ماه بازداشت خودسرانه و بدرفتاری از سوی ارتش امریکا، آزاد شد
· ایران همچنان بزرگترین برای روزنامه نگاران در خاورمیانه است
· وضعيت وخيم محمد حسن فلاحيه زاده ، روزنامه نگار زنداني
· نود روز بي خبري از سجاد رادمهر و نگهداري غيرقانوني امير مرداني در زندان


آرشیو موضوعی

· اجتماعی
· آسیب های اجتماعی
· روزنامه نگاری
· خود مونی
· هنری


لینکدونی

· توماج (وبلاگ عکس های من)
· زيرتيتر (وبلاگ گروهي گروهي از روزنامه نگاران)
· دیوارهای من (امیر کاظمی)
· حواری (هژیر پلاسچی)
· زنانه (الناز انصاری)
· اتوبوس من (کارگران)
· توحید (مهدی فخرزاده)
· خراب آباد (زهرا بیگدلی)
· اروند (محمد افراسیابی)
· فریبرز رئیس دانا
· سندیکای کارگران شرکت واحد
· بایرام (علی محمد بیانی)
· کوه (حسن نجاریان)
· حرکت بر مدار صفر درجه (سید مهرداد ترابی)
· زنگانلی (سعید متین پور)
· وب نویس (رامین سلطانی)
· فریاد سکوت (میترا خلعتبری)
· شبهاي روشن (مريم)
· ماه تلخ (تهمينه بهرامعليان)
· بوي كاغذ (مهدي جليل خاني)
· دانشجويي (رضا سلطاني)
· سر در نمي آورم (علي رضا بازرگان)
· مکتوبات (طلیعه اکبری)
· متافیزیک و حضور در دنیای مجازی (مهران مرتضایی)
· سازم را کوک می کنم (مهری جعفری)
· طبیعت ایران (مجید احمدی)
· آغاز با عشق (عاطفه دیباجی)
· گون (محمد رجبی)
· چهار ديواري (مازيار محمديون)
· دومان (رضا شعباني)
· اتاقي از آن خود (الهام اسرافيلي)
· صداي من (زهرا هاديلو)
· مرد نمكي (طنز)
· سکوت یخی (سمیه میناخانی)
· کانون نویسندگان آذربایجان (نیما آذری)
· روایت (بهنام همایونی)
· دوده
· آیسا (رضا عباسی)
· ایرانی آباد
· مهر و امید
· گروه کوهنوردی اورست زنجان
· هیات کوهنوردی استان زنجان
· شبگرد قلم به دست (سهیلا بهزادنیا)
· چپ نوشت (معصومه و سلمان)
· دیالوگ (قلیزاده)
· دلخوشی ها (فرهمند علی پور)


امکانات





ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM