تبليغاتX
توماج
فریدون نخستین باری که پس از بیماری در بیمارستان بستری شد

روزهای سخت و طاقت فرسایی است ۸ ماه با فریدون بودم و حالا او نیست باید پذیرفت رفتنش را و دل کندنش را.

می خواهم گریه کنم اما یاد روزهایی می افتم که حامد و ناصر چشمانشان را برای همیشه بستند و فریدون با این که در خلوت خود اشک می ریخت اما به ما یاد می داد که با گریه مشکلی حل نمی شود باید شما مراسم را مدیریت کنید و من هرگز باور نمی کردم که روزی بخواهیم برایش مراسم بگیریم.

باور کنید مرده پرستی نمی کنم اما سخت است که ۸ ماه با کسی هم خانه باشی و بعد ببینی که ناچاری تنها باشی تنهای تنها.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در چهارشنبه 18 آبان1384 و ساعت 19:27 |
مرد آخرین بار که چشمانش را باز کرد قله را دید و به قندیل های علی صدر پیوست؛ غاری که خود کشفش کرده بود.

فریدون مردی از تبار کوه بود، مردی محکم و استوار مردی با عادات روزانه اش صبح که از خواب بر می خاست ورزش، صبحانه و بعد کتاب خوانی آغاز می شد. با سماجت کتاب می خواند چند صفحه ای می خواند و قدم می زد و فکر می کرد اگر متوجه نمی شد آغازی دوباره آنقدر می خواند تا متوجه شود و همه ما را هم برای این کار ترغیب می کرد.

فریدون تنها به خاطر غار علی صدر بین دوستانش مطرح نبود و حتی به خاطر کارهای بزرگش در کوهنوردی بلکه فریدون بسیار با سواد بود هر چند که برخی اوقات نظر هیچ کس را نمی پذیرفت.

حالا کتابخانه اش خاک خواهد خورد و خود آرام خواهد خوابید.

یادش گرامی.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 17 آبان1384 و ساعت 16:34 |

حالا ديگر نام «سازمان اينترپلاست آلمان» براى آن دسته از ايرانى هايى كه نياز به جراحى هاى ترميمى دارند، نامى غيرآشنا نيست. پزشكان آلمانى سازمان اينترپلاست در سومين حضور خود در ايران موفق شدند ۱۲۷جراحى بر روى ۱۱۱بيمار را انجام دهند. اولين بار اين پزشكان در اسفندماه سال۸۳ به مداواى بيماران در شهرستان نائين وسپس دومين حضور خود را در دى ماه سال۸۳ در شهر زنجان به ثبت رساندند. رفسنجان سومين شهر ميزبان اعضاى سازمان اينترپلاست بود تا بيماران محروم در زير تيغ جراحى اين پزشكان شادابى را به زندگانى شان برگردانند.
اعضاى اين سازمان همه ساله با هزينه هاى شخصى خود به كشورهاى محروم سفر مى كنند و جالب آنكه حتى هزينه بليت سفرشان را نيز خود پرداخت مى كنند، همه وسائل مورد نياز را از آلمان مى آورند و هنگام بازگشت آنهارا به بيمارستانى كه در آن مشغول به كار بوده اند هديه مى كنند. پزشكانى كه در حضور دوهفته اى خود هر روز ۱۲ساعت را در اتاق عمل سر مى كنند و تنها دلخوشى شان به لبخندى است كه هر بيمار پس از درمان به آنها مى زند. راستى چه دنياى بزرگى است؛ دنياى انسانيت. شايد تنها چيزى كه حد و مرز نمى شناسد؛ از آلمان تا آفريقا تا افغانستان تا برمه و تا ايران. انسانيتى كه به واسطه يك دعوت شكل مى گيرد و از آن سوى جهان به اين سو به ارمغان آورده مى شود، انسانيتى كه پديدآورندگانش در ظاهر مثل من و تو هستند اما شايد در باطن دنيايى ديگر دارند. به يقين دنياى ديگر دارند. « دکتر هاینریش شون ايشن» سرپرست تيم مى گويد: «متأسفانه پزشكى هم در دنيا و هم در ايران يك تجارت شده ولى من شخصاً سعى مى كنم در سفرهاى اينگونه بدون اينكه پولى دريافت كنم، كار كنم واين براى من خيلى لذتبخش است بدون اينكه به فكر گرفتن پول باشم فقط به عنوان يك انسان ويك پزشك بتوانم به انسانهايى كه محتاج هستند كمك كنم. »

دکتر داستان ما براى انجام چنين جراحى هايى تاكنون به ۲۸كشور دنيا سفر كرده كه خود افغانستان و برمه را اصلى ترين آنها مى داند: بعد از اينكه روسها از افغانستان بيرون رفتند، وزارت امورخارجه از ما پرسيد، آيا حاضريد براى كمك به بيماران افغانستان به آنجا سفر كنيد، آنجا هيچ پزشكى وجود ندارد. از همين رو افغانستان و برمه براى ما كشورهاى اصلى محسوب مى شوند چرا كه در آنجا اصلاً پزشكى وجود ندارد. معمولاً كشورهاى مختلفى از ما دعوت مى كنند مثل همين كارى كه آقای دکتر بهروان ايرانى نيكوكار مقيم آلمان مى كنند ولى ما سعى مى كنيم جاهايى برويم كه فقر هست وبيماران محتاج اينگونه جراحى ها هستند.


 ايران سرآمد كشورها

دکتر هاينريش شون آيش مى گويد: «ما در ايران كارهايى ارزشمندى ديديم كه توسط پزشكان ايرانى انجام شده بود و باور كرديم كه در ايران پزشكان خيلى قابلى وجود دارند. تنها مسأله گروههايى بودند كه تهيدست هستند.»
او درباره سومين حضورش در رفسنجان مى گويد: «بيمارستانى كه ما در آن كار مى كرديم هم از لحاظ بهداشتى وهم به لحاظ تكنيكى خيلى خوب بود. هر چند كه ما با دستگاههاى بزرگ و آنچنان كارى نداريم و بيشتر با دست كار مى كنيم و البته وسائل جراحى ترميمى كوچكى هم با خود آورده بوديم كه آنها را به بيمارستان مرادى رفسنجان اهدا كرديم. چيزى كه در رفسنجان ديدم، استانداردهاى خوبى بود ولى در كل نمى توانم چيزى بگويم چرا كه ما در آلمان دستورالعملهاى خيلى دشوارى براى بيمارستانها داريم.»


 گاز و سماور، عامل اصلى سوختگى
آمار سوختگى ها در ايران بسيار بالاست. گروه آلمانى كه براى جراحى هاى ترميمى سوختگى در رفسنجان اقامت داشتند، در طول مدت كوتاه اقامت خود چندين هزار نفر سانحه ديده را معاينه كردند. به گفته پزشكان معالج آلمانى استفاده از وسائل گرمازاى غيراستاندارد و ديگر وسائل گازى و كم دقتى مردم از علل فزونى سوختگى هاست.

دکتر شون آيش مى گويد: «بزرگترين گروه مراجعه كنندگان مربوط به سوختگى ها بودند و با توجه به چيزى كه ما ديديم، به نظر عمده سوختگى ها به واسطه استفاده مردم از وسائل گازى كوچك و سماور بود. چيزهايى كه ما در اروپا اصلاً نمى بينيم و دليلش هم روشن است؛ همه دستگاههايى كه مردم در اروپا استفاده مى كنند، دستگاههاى مطمئنى هستند و از نظر ايمنى آزمايشهاى متعددى را پس داده اند و مردم فقط از چنين دستگاههايى استفاده مى كنند.»
اما حضور اين پزشكان در ايران علاوه بر مداواى بيماران، مزاياى ديگر هم دارد كه سرپرست سومين تيم اعزامى از سوى سازمان اينترپلاست به ايران در اين مورد مى گويد: «كار ما علاوه بر مداواى بيماران اين حسن را هم دارد كه پزشكان منطقه اى كه ما در آنجا كار مى كنيم، كارهاى ما را مى بينند چنان كه پزشك جراحى كه در رفسنجان بود، تمام ۱۴روز را همراه ما بود و ما برايش توضيح مى داديم كه چه كار مى كنيم.»


 سخت ترين جراحى
هر چند که دکتر هاينريش شون آيشن سخت ترين جراحى را كه تاكنون انجام داده متعلق به ايران نمى داند، اما درباره سخت ترين جراحى اش در ايران مى گويد: سخت ترين جراحى كه در ايران براى من وجود داشت مربوط به پسربچه ۹ساله اى بود كه دستش در دستگاه برداشت پسته رفته و تمام گوشت و پوست و استخوانش داغان شده بود. بيش از دوساعت روى او كار كرديم و خوشبختانه توانستيم دستش را تا حد زيادى درست كنيم و اين براى من از همه مهمتر بود. اما سخت ترين جراحى هاى ما مربوط به كشورهاى افغانستان و برمه است. ما در اين كشورها به جاهايى مى رويم كه اصلاً جراح نيست و آنجا تومورهاى خيلى سختى را جراحى مى كنيم ولى در ايران يك پزشكى پايه اى براى همه وجود دارد.»


 مهمان نوازى ايرانيان، عامل شادى مهمانان
دکتر شون آيش كه به واسطه ايرانى بودن همسرش تاحدى با فرهنگ ايرانيان آشنا بوده، هرگز فكر نمى كرد ايرانيان تا اين حد مهمان نواز باشند: «اين مهمان نوازى و دوستى عظيم ايرانى مرا مجذوب خود كرده است. هر جايى كه آدم مى رود مى بيند كه ايرانى ها فوق العاده مهماندوست و با محبتند. بويژه كه من از نحوه برخورد مردم، فرهنگ قديم ايران، ساختمانهاى فوق العاده زيبا و قديمى اصفهان و فرهنگ مورد استفاده در بازار ايران بسيار لذت بردم كه ما آنجا چنين بازارهايى نداريم از همين جهت براى من خيلى جالب بود.»
دکتر شون آيش تصوير ذهنى اش را قبل از ورود به ايران و پس از آن چنين ارزيابى مى كند: «از آنجا كه همسر من ايرانى است چنين تصويرهايى را از ايران در ذهن داشتم و اين دومين بارى بود كه من به ايران آمدم. دفعه پيش احساسم اين بود كه همه چيز خيلى بسته است اما اين بار فكر مى كنم كه اوضاع كمى بهتر شده است.

 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 16 آبان1384 و ساعت 19:16 |

خانه اش بوى وطن مى دهد، بوى روستاهاى اطراف شهرم وشهرش، بوى دستان زنان ومردانى كه صبح تا شام بر دار قالى مى كوبند، بوى دستان هنرمندانى كه دست به قلم بر بوم نقاشى تصوير مى كشند و دستانى كه انگشت روى شاتر، تصاوير زيبا را روى كاغذ عكس مى آفرينند.
خودش هم بوى وطن مى دهد هرچند كه سال ها در آن سوى مرزها زندگى كرده است. هنگامى كه سال دوم دانشگاه بود روزنامه نگارى را با كيهان ورزشى آغاز كرد و هنگام فارغ التحصيلى ، شاگرد اول و همين باعث رفتن او به آمريكا شد تا فوق ليسانسش را بگيرد. همزمان با انقلاب به ايران برگشت، اما دوباره راهى آن سوى مرزها شد. اين بار در آلمان ماندگار شد و دكتراى روزنامه نگارى خود را از دانشگاه مايندز دريافت كرد. حالا دكتر اميرحسين سعيدى در زادگاهش ، زنجان و در مركز تحصيلات تكميلى علوم پايه تدريس وكلاس هاى روزنامه نگارى آزاد را برگزار مى كند. او در موردتفاوت هاى روزنامه نگارى در آلمان و ايران سخن مى گويد.


برخى از صاحبنظران معتقدند كه امروز در ايران خبرنگاران به كارمندان مطبوعات بدل شده اند ، شما مدتها از ايران دور بوديد، اما چند سالى است كه دوباره در فضاى مطبوعات ايران قرار گرفته ايد، آيا شماهم اين حس را در مورد خبرنگاران پيدا كرده ايد؟
بله . من هم اين فضا را حس كردم. جز موارد اندك، كمتر شوق و انگيزه براى پيدا كردن خبر يا مصاحبه دست اول در خبرنگاران ديده مى شود. روزگارى كه ما روزنامه نويسى را شروع وهمزمان با تحصيل در اين زمينه كار كرديم به تنها چيزى كه فكر نمى كرديم مسائل مادى كار بود. البته ما هم حقوق بگير مؤسسه كيهان بوديم، ولى بيشتر شور و شوق ما براى انجام كار خوب بود.


به نظر من مسأله مادى شدن به فضاى كلى جامعه ما بر مى گردد و در نهايت اين كه گريبان روزنامه نگارى را هم گرفته است!
بله. خبرنگاران و روزنامه نويسان ما حق دارند به فكر زندگى شان باشند. آن موقع كه ما كار مى كرديم، بيمه بوديم، حقوق مى گرفتيم و آينده مان تقريباً روشن بود و مى دانستيم كه بالاخره از اينجا بازنشسته مى شويم. امروز شايد به همين دليل و به دليل عدم توازن و نبود ثبات است كه روزنامه نگار، آينده راروشن نمى بيند و آن علاقه ذاتى خودش بروز نمى كند.
اين در حالى است كه روزنامه نگارى شغل خيلى خاصى است. روزنامه نگار بايد خصوصيات ويژه اى داشته باشد ؛ بايد جسور وكنجكاو باشد و شوق پيدا كردن نهفته ها را داشته باشد. در مجموع شغل پر دردسرى است، شغل راحتى نيست كه انسان مثل كارمند صبح برود و عصر به خانه بازگردد. روزنامه نويسى زمان نمى شناسد. من هميشه روزنامه نويسى را از نظر شغلى با پزشكى مقايسه مى كنم؛ همانطور كه پزشك نمى تواند بگويد شب است پس به بالين بيمار نمى آيم، روزنامه نويس هم نمى تواند بگويد، من الآن وقت ندارم. بايد هر لحظه هر اتفاقى افتاد روزنامه نويس درمحل حاضر شود اما اين را كمتر در روزنامه نويسى ايران مى بينم.


مى خواهم بدانم كه آيا روزنامه نگاران امروز اروپا هم همين منوال را دارند. در واقع مى خواهم فضاى آن سوى مرزها را ترسيم كنيد؟
نه. آنجا اصلاً دنياى ديگرى است. آنجا مردم دنبال خبر هستند، دلشان مى خواهد آگاه باشند وروزنامه نويس وظيفه اش آگاهى دادن وخبر رساندن است. در ضمن روزنامه نويسان در آنجا تأمين هستند. هرگز يادم نمى رود در آلمان همسايه اى داشتم كه روزنامه نگار بود، زندگى خيلى خوبى هم داشت وتنها كارى كه كرده بود در يك دوره كلاس روزنامه نگارى شركت كرده بود. او هنگامى كه از سابقه من مطلع شد، گفت: مى دانى اگر من جاى تو بودم چه كار مى كردم. گفتم بله، اما فرقى بين تو و من وجود دارد، تو در جامعه اى زندگى مى كنى كه روزنامه نگار كار ثابت دارد، آينده اش روشن است و در رفاه زندگى مى كند، بنابراين اگر من هم اينجا بودم مثل تو آينده خوبى داشتم، ولى ما در جوامعى زندگى مى كنيم كه اطلاع رسانى و آگاه كردن و مجموع وظايفى كه به عهده روزنامه نگار است هنوز نهادينه نشده.


شايد در پس زمينه هاى ذهنى من دلايل گوناگونى براى اين عوامل وجود داشته باشد، اما مى خواهم دلايل اين تفاوت ها را از شما بپرسم که استاد  روزنامه نگارى هستيد و فضاى ديگرى را نيز لمس كرده ايد.
ما روزنامه خوان كم داريم، تيراژ ما نسبت به استاندارد جهانى پايين است و مردم ما كمتر مطالعه مى كنند. براى اين كه به حداقل استاندارد جهانى يونسكو برسيم بايد براى هفتاد ميليون جمعيت، حداقل هفت ميليون تيراژ براى مجموع روزنامه هاى يوميه داشته باشيم در حالى كه ما نصف اين را هم نداريم.
خبرنگار در فضايى كه بتواند جولان دهد، خبرهايى را پيدا مى كند كه مردم به آنها نياز دارند و اين باعث مى شود كه مردم به روزنامه ها اقبال بيشترى نشان دهند. ۸ - ۷ سال پيش خود من مى ديدم كسى كه جلوى دكه مى ايستاد سه يا چهار تا روزنامه مى خريد، اما اين صحنه را امروز نمى بينم.


پس شما معتقديد براى اينكه مطبوعات ما گسترش پيدا كنند به يك فضاى آزادترى نيازمندند؟

بايدمردم راعادت دهيم كه در زمان بيكارى و استراحت روزنامه بخوانند. در كشورهاى پيشرفته در سفرهاى درون شهرى مى بينيم كه حتماً از هر دو نفر، يك نفر روزنامه مى خواند، ولى اين جا به ندرت اتفاق مى افتد. يك طرف قضيه هم زندگى خبرنگار است كه بايد تأمين شود مثل هر شغل ديگر.


معدود خبرنگارانى هستندكه حقوق مكفى مى گيرند، من مى توانم براى شما صدها نمونه مثال بزنم كه فقط ماهى صدهزار تومان و يا كمتر حقوق مى گيرند.
خب اين مبلغ خيلى كم است. حتى در ارزان ترين جاى تهران هم نمى شود با اين حقوق خانه اى اجاره كرد و همين در نهايت منجر به اين مى شود كه شوق و انگيزه روزنامه نگار از بين برود.


آيا خبرنگاران در اروپا براى دسترسى پيدا كردن به منابع خبر مشكل دارند يا به راحتى مى توان به منابع خبرى دسترسى پيدا كرد؟
دسترسى به منابع خبرى در هيچ جاى دنيا براى خبرنگار آسان نيست، اما تفاوت در اينجاست كه در اروپا افكار عمومى به خبرنگار و روزنامه نگار اعتماد دارند و او چون نماينده افكارعمومى، مردم و مخاطبانش است، در جايى كه دنبال خبر مى گردد آن پشت گرمى را در خود حس مى كند وقوانين مطبوعاتى و جزايى و اجتماعى هم حمايتش مى كنند. در آنجا هيچ خبرنگارى براى دست يافتن به اطلاعات و اخبار مورد نياز مردم مؤاخذه و تنبيه نمى شود، بلكه تشويق هم مى شود. وقتى اين موارد هست شما جسورتر مى شويد، انگيزه هايتان بالا مى رود و اطلاعات و اخبار را پيدا مى كنيد و در دسترس صاحبان اصلى كه مردم باشند قرار مى دهيد، اما هميشه اين احتياط با خبرنگاران جهان سوم هست؛ هراس از اينكه براى منتشر كردن يك خبر مورد مؤاخذه و تنبيه قرار گيرند. اين هراس بازدارنده است و هميشه نگران هستيم. آنجا اصلاً براى خبرنگار يك وظيفه محسوب مى شود كه اطلاعات و اخبار پنهان را در اختيار مردم بگذارد. اين را هم اضافه كنم كه اعتماد مردم به رسانه ها به آسانى به دست نمى آيد؛ مردم به روزنامه نگارانى اعتماد مى كنند كه بدانند چيزى را كه به دست مى آورد و منتقل مى كند، درست است.


نمى دانم از صحبت هاى شما كدام يك را نتيجه بگيرم، اينكه در كشور ما روزنامه نگار به وظيفه اش آشنا نيست يا شرايط باعث شده كه اين جو ايجاد شود؟
هر دو. خيلى رك بگويم، در زمينه اى كه من كار مى كنم يعنى حوزه ميراث فرهنگى روزنامه نگارى پيدا نكردم كه با حوزه اش به طور كامل آشنا باشد، چهار تا سؤال سطحى مى كند و تمام مى شود. چگونه ما نتوانسته ايم براى يك ششم جمعيت كشور كه از اين هنر و صنعت نان مى خورد و در تمام دنيا به آن افتخار مى كنيم، دو روزنامه نگار متخصص داشته باشيم؟ روزنامه نگار وقتى متخصص باشد، اعتماد به نفس پيدامى كند، درست حرف مى زند و درست سؤال مى كند. از سوى ديگر شرايط ما براى پرورش چنين روزنامه نگارانى مهيا نيست.


بحث گرافيك مطبوعاتى در اروپا چگونه است اين سؤال را از اين جهت مى پرسم كه ما در ايران عادت به الگوبردارى كرده  ايم و كمتر ايده خاصى از خودمان نشان مى دهيم؟
گرافيك مطبوعاتى هم مثل نگارش ماست، يعنى بايد ساده و در عين حال زيبا باشد. الفباى گرافيكى يكسان است و بسيارى از روزنامه هاى دنيا اين را مراعات مى كنند، اما هر كدام كاراكتر و شخصيت خودشان را دارند. روزنامه هاى معروف دنيا را كه از دور نگاه كنيد، متوجه مى شويد كه اين كدام روزنامه است. نحوه صفحه بندى اش و حروفش نشان از شخصيت آن روزنامه دارد و سالهاى سال آن شخصيت را حفظ مى كنند، اما در ايران موارد كمى داريم كه روزنامه هاى شكيلى هستند. مى توانم بگويم كه برخى از روزنامه ها با صفحه بندى و عكس هاى مناسب چاپ مى شوند و برخى از روزنامه ها به قدرى شلوغ است كه من به عنوان يك روزنامه نگار با ۳۵سال سابقه، داخلش گيچ مى شوم، حال ببينيد يك خواننده معمولى چگونه اينها را از هم تشخيص مى دهد.


در مورد تنوع روزنامه ها در غرب صحبت كنيد. من شنيده ام آنجا روزنامه هاى محلى از اهميت ويژه اى برخوردارند؟
حداقل مى توانم در اين مورد آلمان را مثال بزنم. تعداد روزنامه ها در آنجا بسيار زياد است، دليلش هم همان روزنامه هاى محلى است. آنجا روزنامه ها محلى اند و در شهرهاى مختلف منتشر مى شوند برخلاف كشور ما كه همه روزنامه هاى ملى در تهران منتشر مى شوند، جز يكى دو روزنامه كه آنها هم تيراژ چشمگيرى ندارند. در آلمان هر شهرى كه بالاى صد هزار نفر جمعيت دارد حداقل دو روزنامه گردن كلفت براى خودش چاپ مى شود. من در شهرى درس مى خواندم كه ۳۰۰هزار نفر جمعيت داشت. در اين شهر سه روزنامه منتشر مى شد هر كدام با ۱۵۰ ، ۱۰۰ و ۵۰ هزار تيراژ. يعنى زادگاه من زنجان با جمعيتى در همين حدود بايد همين تيراژ در مورد مطبوعاتش صادق باشد در حالى كه روزنامه هاى كشورى ما هم اين تيراژ را در استان ندارند وجالب تر اينكه روزنامه هاى محلى ما دو يا چهار صفحه اى هستند. در حالى كه آنجا روزنامه ها گاهى در حدود ۱۰۰صفحه منتشر مى شوند. در شهرهاى بزرگ مثل فرانكفورت روزنامه ها دو تا سه ميليون تيراژ دارند. اقبال مردم هم در آنجا بيشتر به روزنامه هاى محلى است، زيرا روزنامه هاى محلى آنجا حاوى اخبار و اطلاعات جهان، كشور و شهرشان است و بيشتر روزنامه ها به نام شهرشان معروفند و حتماً اسم شهر در لوگوى روزنامه هست. مثلاً روزنامه «فرانكفورترآلگه مانيه» كه يكى از بزرگترين روزنامه هاى آلمان است با دوميليون تيراژ و به نام شهرش منتشر مى شود، يا روزنامه «بيلد
Bild» كه يك روزنامه عمومى آلمان و به معنى تصوير است، پنج ميليون تيراژ دارد. اين روزنامه يك ويژگى دارد؛ عكسهاى بزرگ و تيتر درشت و مطالب جنجالى با نگارش بسيار ساده براى مردم عادى كه همزمان در ۲۱شهر آلمان منتشر مى شود. روزنامه هاى محلى ما در حقيقت براى آگهى ها در مى آيد براى اينكه روزگار بگذرانند، مفهوم و تعريف كلى روزنامه را نمى شود به اينها اطلاق كرد.

 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 16 آبان1384 و ساعت 18:48 |

شهرزاد اصولى نقاشى را در هنرستان هنر هاى زيباى دختران ايران (بهزاد) فرا گرفت و پس از اخذ مدرك كارشناسى در دانشكده هنر هاى تزئينى در رشته نقاشى به كشور كانادا رفت و سال ها در آن كشور مشغول تدريس بود تا اينكه به ايران بازگشت و شهرى را كه در آن بزرگ شده بود براى زندگى برگزيد. او اينك در شهر زنجان گروهى از بانوان تشكيل داده و خود عهده دار تدريس آنها است. هفده نمايشگاه خارجى و داخلى حاصل كار گروهى او به همراه ديگر اعضاى گروه دنا است و پنج نمايشگاه انفرادى را در نقاط مختلف ايران و جهان برپا كرده است. در نمايشگاهى كه به عنوان «سرزمين پدرى» برپا كرده بود با او به صحبت مى نشينيم. نيم قرنى از زندگى اش مى گذرد اما همچنان با شور و نشاط حرف مى زند، در كلاس درس حاضر مى شود و با بچه هاى كلاس سروكله مى زند. انگار همان دختر سى سال پيش است كه از هنرستان هنر هاى زيباى دختران ايران (بهزاد) فارغ التحصيل شد و در دانشكده هنر هاى تزئينى در رشته نقاشى موفق به اخذ مدرك كارشناسى شد. شهرزاد اصولى از چهره هاى جهانى نقاشى است كه اينك در شهر كوچك زنجان مشغول تدريس است. او عاشق شاگردانش است و مى گويد: «تا زمانى كه اميد و نگاه مهربانانه به جوان باشد، همه چيز درست مى شود.» در طول مصاحبه هرگاه حرف به كلاس ها و شاگردانش مى رسيد چنان با شور سخن مى گفت كه تو گويى الان در كلاس درس مشغول تدريس است.هفده نمايشگاه خارجى و داخلى حاصل كار گروهى او به همراه ديگر اعضاى گروه دنا است و پنج نمايشگاه انفرادى را در نقاط مختلف ايران و جهان برپا كرده است. او پس از سال ها زندگى و تدريس در كانادا به ايران بازگشت و زنجان شهرى كه در آن قد كشيده بود را براى ادامه كار و زندگى برگزيد. حالا شهرزاد اصولى خود را در شاگردانش مى بيند و مى گويد: آنها خود من هستند. وقتى به خانه اش براى مصاحبه رفتم چقدر دوست داشتم به او بگويم زن من عاشق كويرى شده ام كه به واسطه تو آن را لمس كردم.

خانم اصولى، شما در كانادا پس از پايان تحصيلات آكادميك به تصوير گرى كتاب كودكان روى آورديد، انتخاب اين بخش از نقاشى، اتفاقى بود يا دليل خاصى داشت؟
براى من هميشه بحث دنياى كودكان و كارهايشان خيلى جالب بود. در كانادا موقعيتى پيش آمد كه توانستم مدتى را به تصويرگريرى كتاب كودكان بپردازم. سبك نقاشى من براى كتاب كودكان مينياتورى بود و اين سبك نقاشى كودكان براى آنها جالب بود.


اما از وقتى كه به ايران آمديد اين كار را دنبال نكرديد.
بله. از وقتى به ايران برگشتم ديگر در آن رشته فعاليت نكردم چون اين رشته در ايران بستگى به كار گروهى و خيلى مسائل ديگر دارد كه براى من سخت بود به همين جهت پرونده اش در همانجا بسته شد و فكر كردم تدريس هنر و پرداختن به نقاشى خودم در ايران بهتر است و اين شد كه از آن كار خيلى دور شدم. من در حال حاضر با بچه ها كار مى كنم براين اساس تصويرگرى هاى كتاب قصه كودكان را خيلى مرور مى كنم و فكر مى كنم كار ها خيلى خوب شده است. در تصوير گرى كتاب كودك، امروزه كار هاى جديد و جالب انجام مى دهند به خصوص كارى كه عده اى بر روى شاهنامه انجام مى دهند كه براى من تكنيكش خيلى جالب بود. ولى با تمام اين مزايا فكر مى كنم هنوز در كار تدريس نقاشى بچه ها خيلى پيشرفته نيستيم.

منظورتان را متوجه نمى شوم.
ببينيد خود من الان در زنجان كارى را شروع كرده ام ما داريم سعى مى كنيم قصه هاى مخصوص اين منطقه را جمع كنيم، قصه هايى كه فقط مخصوص اين منطقه است و الان چند قصه را بچه ها فراهم كرده اند. من مى خواهم كار تصويرگرى را خود اين بچه ها انجام دهند. اما صحبت من سر شيوه  كار با بچه ها است، هنوز اعتقاد دارم به راه جالبى نرسيده ايم چون بچه ها خيلى استعداد هاى بكر و سالم و دست نخورده اى دارند كه اگر بتوانيم درست هدايت شان كنيم به خصوص در زمينه كتاب قصه مى توانيم از وجود خودشان خيلى استفاده كنيم.

صحبت از كودكان كه مى شود من ياد سال هاى دورى مى افتم كه فقط از آن سال ها خاطراتى را شنيده ام كه بزرگتر ها برايم تعريف مى كنند و وقتى شرايط آن روز زنجان را طبق تعاريفى كه شنيده ام براى خود مجسم مى كنم، به نظر مى آيد آشنايى با هنرستان هنرهاى زيبا كار ساده اى نبوده و همچنين ادامه تحصيل در اين هنرستان.
البته من در تهران متولد شدم كه به همراه خانواده  ام به زنجان آمديم. وقتى من دبيرستان را تمام كردم دوباره به تهران كوچ كرديم و خاله من كه در دوره نقاشانى مثل آرام و تناولى بود جزء آنهايى بود كه موجب شده بودند اولين هنرستان در تهران ايجاد شود. از طريق او با نقاشى آشنا شدم و در خانواده  ما خواهر و مادرم هم بودند. چون خاله ام به هنرستان رفت من هم ترجيح دادم كه رشته ام هنر باشد.


از آنجا به كانادا رفتيد و تحصيلات آكادميك خود را ادامه داديد اما باز هم پس از چند سال زندگى به زنجان اين شهر كوچك بازگشتيد در حالى كه شما در اين مدت توانسته ايد به يكى از چهره هاى جهانى در نقاشى تبديل شويد چه چيزى است كه شما را پاى  بند كرده است؟
نمى خواهم اين حرف من حالت شعارى پيدا كند ولى عشق به اينجا؛ با وجود اينكه من تا ده سالگى اينجا بودم ولى هميشه ريشه خودم را در اينجا غنى تر از هر جاى ديگر ديده ام و بعد احساس كردم كه خب من هم اگر در اين فضا رشد مى كردم، اگر در زمان من يك درى به روى من باز مى شد تا چه حد مى توانست زندگى مرا دگرگون كند. تمام شاگردانم را عاشقانه دوست دارم و از اينكه دوباره به زنجان كوچ كرده ام اصلاً پشيمان نيستم بلكه خيلى خوشحالم. احساسى كه اين بچه ها به من مى  دهند اصلاً قابل مقايسه با تهران نيست چون من سال ها در تهران تدريس كرده ام. اين بچه ها بكر، سالم و مهربان هستند و در واقع خود من هستند يعنى مى شود گفت كه جدا از من نيستند و به جز آدم هايش، روحش، درختش، خاكش، همه اش را عاشقانه دوست دارم. من سال ها در كانادا زندگى كرده  ام ولى لذتى را كه از اينجا مى برم هرگز از كانادا نبرده ام واقعاً همه چيزش را عاشقانه دوست دارم. بازارش، را آدم هايش را، حمال هايش را، جوان هايش را، همه چيزش را.


اما خيلى ها معتقدند در شهر هاى كوچك نه مى شود كار كرد، نه استعداد هست و نه جاى پيشرفت.
من به اين موضوع معتقد نيستم. ببينيد من عضو گروه دنا هستم كه دوازده نفر از خانم هاى نقاش معاصر از جمله خواهرم فرح اصولى، فريده لاشايى، شهلا حبيبى و... از سه نسل متفاوت كه از نسل ما شروع مى شود در آن فعاليت مى كنند. خود من ارتباطم را با نقاشى ام در زنجان قطع نكرده  ام. من براى هدف خاصى به اينجا آ مده ام. به نظر من امكانات هنر در اينجا براى جوانان پايين است. شايد علت اين كه بعد از سى سال به زنجان برگشتم همين بود كه اينجا روش تدريس درست نيست ولى اينكه بچه هاى شهرستان استعداد ندارند با اين كاملاً مخالف هستم چون در مدت دو سالى كه اينجا با بچه ها كار كرده ام احساس مى كنم خيلى پيشرفت كرده اند. البته من فقط با گروه خانم ها كار مى كنم و خانم ها را تعليم مى  دهم. اين بچه ها توانسته اند چهار نمايشگاه در جا هاى مختلف ايران برگزار كنند و اين ناشى از علاقه و انگيزه بچه ها است. اينجا به لحاظ استعداد مشكلى نيست. نمى توانيم بگوييم كه اينجا استعداد بيشتر است يا كمتر. حداقل اين را بگويم كه انگيزه  بچه هاى شهرستان بيشتر است و اگر  آموزش مناسبى ببينند مى توانند شكوفا شوند. منتها بعد از آن ديگر بستگى به سعى و تلاش خودشان دارد.


شنيده ام كلاس هاى شما اصلاً حالت يك كلاس درس را ندارد، در واقع خشك و بى حال نيست و رابطه دوستى جايگزين رابطه استاد و شاگردى شده است، چرا به اين سبك كلاس دارى معتقديد و آيا نتيجه مثبتى براى شما و شاگردانتان در برداشته است؟
ببينيد، من فكر مى كنم كه اگر خودم در اين موقعيت بودم از اين جور استاد خشك خوشم مى آمد يا از آن كه مرا آزاد مى گذاشت. الان كليد آتليه ام را بچه ها دارند به آنها مى گويم؛ هر وقت دوست داريد، احساس نياز مى كنيد، غمگين مى شويد، كسى سر شما داد مى زند، مى خواهيد به كسى خشم كنيد يا مى خواهيد در يك گوشه اى گريه كنيد به جاى همه اينها به آتليه برويد و آنجا براى خودتان كار كنيد، آنجا در واقع خانه  آنها است. براى خود من كه اينگونه است. من وقتى آتليه مى روم، احساس مى كنم يك سرى بچه آنجا دارم كه هر كسى هم كار خودش را مى كند، براى خودشان چايى درست مى كنند، با صداقت كامل و مهربانى آنجا را تميز مى كنند و بيشتر از من مواظب آنجا هستند، خب چه حسى برتر از اين؟ من در كنار آنها احساس امنيت مى كنم و آنها در كنار من. بايد قبول كرد فضاى اينجا از تهران بسته تر است و من دلم مى خواهد علاوه بر اينكه براى بچه ها كار هاى هنرى و روحى _ روانى مى كنم تا حد امكان محيط را برايشان باز كنم، خشم شان را و اعتراض شان را مى بينم و به اين نتيجه رسيده ام كه بچه ها با هنر مى توانند احساساتشان را آرام تر كنند. بچه ها حتى ناهارشان را مى آورند و تا شب كار مى كنند و اينجا كسى به خاطر زيادى كار كردن توبيخ نمى شود بلكه تشويق هم مى شوند. هميشه به آنها مى گويم، اينجا خانه دوم شما است و خيلى نتيجه مثبت و عالى از اين كار گرفته  ام.


وقتى از كلاس هايتان صحبت مى كنيد، چنان شورى داريد كه احساس مى كنم الان در كلاس هستيد، شما در كلاس به جز نقاشى به بچه ها آموزش هاى ديگر هم مى دهيد؟
ما تاريخ هنر را با بچه ها مرور مى كنيم، در مورد موسيقى حرف مى زنيم و از نظر روحى روانى هم با بچه ها كار مى كنيم. اوايل مى ديدم بچه ها موزيكى كه مى آورند از نظر من موزيك  جالبى نيست. به آنها توضيح مى دادم كه اگر موزيك اصيل ايرانى و موزيك كلاسيك گوش كنيد چه احساسى به شما دست مى دهد و همه اينها را به آرامى توضيح مى  دادم نه با خشونت. چون هميشه معتقدم روش خشونت اثر گذار نيست. خب بايد تفهيم شود؛ اگر تو شجريان گوش دهى تاثير خيلى بهترى بر روى نقاشى تو مى گذارد تا اينكه هايده گوش كنى و اينها كم كم درك مى كنند. با خانم ليلا خواصى كه روانكاو هستند براى بهبود حال اين بچه ها هفته اى يك روز جلسات آزاد داريم كه هر كس دلش مى خواهد شركت مى كند. من به عنوان يك هنرمند و ايشان به عنوان يك روانكاو رابطه بين روان و هنر را جست وجو مى كنيم. سعى مى كنيم مسائل شخصى نشود و مى خواهم ببينيم با اين هنر چه كارى مى توانيم انجام دهيم كه روح بچه ها را آرام تر بكنيم، به آنها اميد به زندگى دهيم به آنها ياد مى دهيم كه بتوانند صحبت كنند چون به هر حال در اين محيط حتى اگر شما فقط ساختار خانواده را هم در نظر بگيريد بچه ها براى صحبت كردن و ابراز عقايد مشكل دارند. برنامه سفر كارى براى بچه ها ترتيب مى دهيم. الان اروميه  ما را دعوت كرده است و چون اينها اولين گروه بانوان استان هستند براى خودشان اعتبارى كسب مى كنند. خانم دانشمندى از طرف دانشگاه علوم پايه به زنجان دعوت شده بود، نمايشگاه اين بچه ها را كه ديد، گفت من حاضرم از طريق ارگان دانشجويى براى اينها در آلمان نمايشگاه بگذارم و چند نفرشان را به آلمان دعوت كنم و اين بدان علت نيست كه چون گروه شهرستانى هستند به اينها بها داده مى شود، اعتقاد دارند كارشان در حد زمانى كه كار كرده اند خوب است. در اروميه و كردستان نمايشگاه داشته ايم و خرداد ماه در تهران نمايشگاه داريم.

 

براى سفر رفتن خانواده ها مخالفت نمى كنند؟
اوايل قانع كردن پدر و مادر بچه ها براى بردن به سفر كمى مشكل بود ولى كم كم اين مشكلات حل شد چون صددرصد به من اعتقاد پيدا كرده اند و مى گويند ما بچه خود را به تو سپرده ايم. اوايل كه مى آمدند، مى ترسيدند و براى من جاى تعجب بود كه دختر ۲۳ ، ۲۴ ساله نمى تواند به دور از پدر و مادر جايى برود. الان خيلى راحت در مورد نقاشى هاشان صحبت مى كنند و خودشان هستند. به هر صورت فكر مى كنم گام كوچكى در اين شهر برداشته ام و ذره اى فضا را براى بانوان جوان زنجان باز كرده ام.


خانم اصولى فكر مى كنم كه شما يك فمينيست به تمام معنا هستيد چرا كه فقط براى بانوان تدريس مى كنيد و فقط با گروهى كه همه زن هستند همكارى مى  كنيد.
باور كنيد اين طور نيست. خيلى وقت ها آقايان به من زنگ مى زنند كه خانم اصولى شما فمينيست  هستيد و خود را معرفى نمى كنيد. مى گويم نه اگر كمى منصف باشيم، مى بينيم كه موقعيت زنان خصوصاً در شهرستان ها كمتر از آقايان است. خب من هم وقت زيادى ندارم. نصف هفته براى تدريس است نصف هفته هم براى نقاشى هايم. من سالى دو يا سه بار براى نمايشگاه به خارج از ايران مى روم كه اگر قرار باشد نقاشى نكشم تمام ارتباطاتم قطع مى شود خب من چگونه مى توانم به اين بچه ها كمك كنم. من بايد به دنياى ديگر بروم با هنر دنياى ديگر جلو بروم و به عنوان يك نقاش حرفه اى خودم را در آن سطح كار نگهدارم. در واقع وقت محدود ى دارم و ترجيح دادم آن وقت را براى خانم ها اختصاص دهم چون احساس مى كنم در شهرستان ها موقعيت برايشان سخت تر از آقايان است. حالا اگر وقت اضافى داشته باشم حتماً براى آقايان هم تدريس مى كنم.


شاگردانتان هم ملزم هستند كه به سبك رئاليسم نقاشى كنند يعنى سبكى كه خود به آن مى پردازيد؟
نه، اصلاً. من اصول و پايه را با اينها كار مى كنم، خيلى ها مى گويند اصلاً اصول و پايه به چه درد مى خورد ولى من خيلى به اين امر معتقد هستم. ما اول روى اصول و پايه گرافيك كار مى كنيم، بچه ها با سبك ها، علائم و تاريخ هنر آشنا مى شوند، زندگينامه يك نقاش را مى خوانند، تجزيه و تحليل مى كنند و بعد برداشت خودشان را از آن تعريف مى كنند؛ هم در هنر ايران و هم در هنر جهان. بعد كه بچه ها سبك ها را شناختند مى گويم: حالا ببينيد كدام يك از اينها به زبان و احساس شما نزديك تر است و در آن جهت هدايت شان مى كنم. اگر قرار باشد هر چه من مى گويم، انجام دهند در واقع يك سرى استعداد بكر را از بين برده ام. آنها آدم هاى ديگرى هستند و من در جهت استعداد، خلاقيت و روحيه خودشان كمك مى كنم تا راهشان را پيدا كنند.


و اگر سبك  نقاشى شاگردان تان با شما متفاوت باشد از اين سبك ها لذت مى بريد؟
خيلى. من از هر سبكى اگر مبتذل نباشد خيلى لذت مى برم. بچه ها الان موظف هستند آثار نقاشان بزرگ را كپى كنند و حتماً بايد كپى را در حد خيلى خوب انجام دهند. باور كنيد وقتى اينها كپى مى كنند من قلبم را مى گيرم و مى گويم بگذار من از يك جا قلم بزنم چون لذتى در اين كار هست كه... من ديگر نمى توانم برگردم و دائم آن سبك ها را كپى كنم چون وقتم به من اين اجازه را نمى دهد. از سبك هاى ديگر بسيار لذت مى برم و وقتى بچه ها نشسته اند و كار مى كنند، انگار خود من كار مى كنم.


برايم جالب است كه كمى هم در مورد گروه دنا صحبت كنيم و اين كه فكر تاسيس اين گروه از كجا نشات گرفت و چرا سه نسل متفاوت؟
اولين فكرش، فكر خواهر من فرح اصولى بود. ايشان فكر كردند كه من و ايشان و يكى از دوستانشان _ خانم گيزلا _ كه مجارى هستند و سال ها است كه در ايران زندگى مى كنند گروهى سه نفره تشكيل دهيم. بعد ها قرار شد كه گروهى بزرگتر باشد و فكر كرديم اگر از سه نسل باشد با سه ديدگاه و سه دنياى متفاوت بهتر است. انتخاب نقاشان هم به اين شكل بود كه هر كسى سبك جداگانه اى داشته باشد. مثلاً تفاوت سبك من با خواهرم خيلى زياد است يا كسى كه انتزاعى كار مى  كند با من؛ در واقع آنكه دو نسل عقب تر از من است ديدگاهش، جهان بينى اش و همه چيزش به زندگى يك جور ديگر است. مجموعه را اين گونه شكل داديم و خيلى به طور جدى فعاليت مى كنيم. همين چند ماه پيش به كشور چين دعوت داشتيم كه من و يكى از هم گروهى هامان رفتيم. دائم در حال برقرارى ارتباط هستيم و خيلى هم از گروه مان استقبال مى شود. به رغم اينكه خانم هستيم ولى مى رويم و خيلى از نمايشگاه هايمان راضى هستيم و با آنها تبادل نظر هم داريم مثلاً ما به كشور فنلاند رفتيم و از آنها دعوت كرديم كه به ايران بيايند. من سعى مى كنم و در كردستان هم گفتم كه اگر بتوانند گروهى را  آماده كنند و به زنجان بيايند كارى را كه ما با گروه مان (دنا) در خارج از ايران انجام مى دهيم با اين بچه ها در دور ايران انجام دهيم.


در اين مدت كه با گروه دنا همكارى كرده ايد و سه نسل متفاوت را در آنجا ديده ايد چه تفاوت هايى بين نسل اول و سوم و حتى نسل دوم مى بينيد؟
تفاوت خيلى زياد است. شايد بر اثر تجربه و سنمان است كه من اين گونه مى گويم؛ من فكر مى كنم ما آرام تر هستيم، آدم هايى هستيم كه خشم مان به دنيا كمتر است و با مهربانى خيلى چيز ها را مى بينيم. به نظر من نسل آخرى كه ما الان با آنها كار مى كنيم عاصى ترند، مشكلات بيشترى دارند و شايد اينها به خاطر لازمه سن شان است. در كار هايشان هم همين احساس وجود دارد. كار هاى دنا نمايانگر حرف هاى من است.


من احساس مى كنم در نقاشى هاى خود شما اين خشم و عصيان هست حالا شايد كمى نرم تر نشان مى دهيد؛ همه نقاشى هاى شما تك درخت زمخت روييده در كوير است به نظر مى رسد لطافت جنگل سرسبز بيشتر از آن تك درخت باشد.
به نظر من كوير خيلى مهربان و زيبا است من كوير را آنگونه نمى بينم. من بار اول كه به كوير رفتم آن احساسى را كه داشتم نبود؛ خشن و هولناك نبود. كوير خيلى مهربان است، همه جايش خاك است و همه اش شن هاى موج دار زيباست همان يك درخت خشم نيست، چكيده همه زيبايى ها است. يك درختى كه در آن بيابان خالى تا آن حد زيبا و نرم  ايستاده است به نظر من خشم نيست.

 

 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 16 آبان1384 و ساعت 17:56 |
سلام

راستش تصمیم داشتم مطلب شسته رفتهای را برای شروع آماده کنم اما گرفتاری های شدید روزمره مانع شد.

این فقط برای عرض سلام :

نیست تردید زمستان گذرد

وز پیش پیک بهار

با هزاران گل سرخ می آید

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در یکشنبه 15 آبان1384 و ساعت 18:37 |