تبليغاتX
توماج

 «ايدز، كيش، تبعيض، مات»؛  تابلویی بزرگ که جا خوش كرده بر روي ديوار سالني كه حالا پذيراي استاد استاد بين‌المللي شطرنج ايران است.

«شادي پريدر» آمد، خنده بر لب و كوله‌باري از انرژي بر پشت، ايستاد روبه‌روي هوشنگ، فرهاد، علي، محسن، نسرين، عبدالله، مرتضي، علي، امير و پيمان، همان بچه‌هايي كه حالا به آنها مي‌گويند HIV مثبت.»

پريدر كه آمد خنده بر لبانشان نشست و شايد وقتي از ته دل شاد شدند كه او گفت: «احتياجي نيست كه در بازي مات شوم، اين جمع را كه ديدم مات شدم.»

دختر جوان‌تر از آن بود كه فكر كني اين سخنان اوست اما حالا ديگر سن و سال مطرح نبود چنان كه محسن مي‌گفت: «به نظر من شادي پريدر بايد ورزشكار سال كشور باشد چرا كه علاوه بر قهرماني، معرفت را با خود يدك مي‌كشد و قدم در راه انسان‌دوستانه برداشته است.»

پريدر با روبان قرمز ايدز نصب شده بر يقه‌اش، پشت تريبون مي‌ايستد، «هرچه از زمان مي‌گذرد بيشتر احساس نزديكي به جمع مي‌كنم و قول مي‌دهم پس از اين در همه مسابقه‌ها با اين روبان قرمز شركت كنم.»

استاد بين‌المللي شطرنج ايران نخستين ورزشكاري است كه در ميان بيماران مبتلا به HIV شركت كرده و خود مي‌گويد: «اين بار با دعوت انجمن ايدز ايران به اينجا آمدم، اگر دفعات بعد دعوتم نكنيد، خودم مي‌آيم.»

 

تبعيض را مات كنيد

حميدرضا شاعري، رئيس انجمن ايدز ايران است و حالا ميزبان جلسه با روباني كه هميشه روي يقه كتش نصب شده رو به اعضاي انجمن مي‌ايستد: «نگذاريد اين ويروس ما را از هم جدا كند. شما مي‌خواهيد امروز اثبات كنيد كه مردم و جامعه را دوست داريد و من امروز دوست دارم نه شما مات شويد و نه پريدر بلكه دوست دارم تبعيض مات شود.»

 

صفر- صفر براي همه

سفيد آغازگر جدال است، جدالي كه در يك سوي آن استاد بين‌المللي شطرنج قرار دارد و در طرف ديگر آنهايي كه حالا چند ماهي است با «همايش اميد» انجمن ايدز ايران به زندگي بازگشته‌اند.

پريدر بر سر هر ميز كه مي‌رود گاه حركتي سريع انجام مي‌دهد و گاه ناگزير به تفكر است. نگاهشان مي‌كند و با قيافه‌اي نه احساسي كه جدي بازي را پي مي‌گيرد. حالا خنده است كه دوباره به زندگي اين بچه‌ها برگشته است. نسرين نخستين آغازگر بازي است و دائم چشمش به دنبال فرزند خردسالش كه حالا در آغوش مسؤول شاخه دانشجويي انجمن آرام گرفته است.

بازي كه آغاز مي‌شود، پذيرايي هم آغاز مي‌شود، اعضاي انجمن بساط پذيرايي را روي دستانشان مي‌چينند و به مدعوان تعارف مي‌كنند. يك لحظه مي‌ماني كه اين چه بساطي است پس چرا يك سيني اينجا نيست، بعد يادت مي‌افتد كه تو ميهمان هيچ نهاد دولتي نيستي كه ميزبانت NGOاي است بدون هيچ پشتيباني.

كركري‌ها آغاز مي‌شود؛ محسن از همان اول به قهرمان شطرنج آسيا مي‌گويد: «ماتت مي‌كنم». فرهاد سپيدموي جمع است و جدي‌تر، نسرين تنها زني است كه در جمع حضور دارد با دستان قفل كرده در زير چانه‌اش حركات پريدر را زير نظر دارد. خنده لبان مرتضي را ترك نمي‌كند و دائم با بچه‌ها در صحبت است. علي و امير هم مي‌خندند و پيمان سخت در فكر. عبدالله روبان بزرگ قرمز را بر يقه‌اش زده و با هر حركتي به عقب مي‌رود و تكيه مي‌زند بر صندلي‌اش. پريدر اما تنها، بازي نمي‌كند، دائم با بچه‌ها صحبت مي‌كند و حالا همه مي‌خندند و شاد از اينكه يك قهرمان ملي آنها را پذيرفته و نشانشان را بر سينه نصب كرده است، آخرين حركت امير با لبخندي تمام مي‌شود: «من باختم!»

چشمان محسن حالا بزرگ شده: «هنوز گيجم، چگونه مات شدم؟»

فرهاد كيش را كه مي‌شنود رو به پريدر مي‌گويد: «قلبم را شكاندي!» اما بازي با او مساوي مي‌شود.

حميدرضا شاعري دور ميزها مي‌چرخد و چونان پدري بچه‌ها را تر و خشك مي‌كند، تشويقشان مي‌كند و اميد را به آنها در همان بازي شطرنج هم مي‌آموزد.

زهرا اكبري مسؤول شاخه دانشجويي انجمن هم دائم بچه‌ها را تغذيه مي‌كند و بعد از هر حركت پريدر بر سر ميزشان حاضر مي‌شود تو گويي او هم نقش مادري را در اينجا بازي مي‌كند.

بازي تمام مي‌شود اما بازي زندگي هنوز ادامه دارد حال چه HIV مثبت باشي، چه HIV منفي فرقي ندارد اين بچه‌ها مي‌خواهند نگاه‌ها عوض شود و آنها را همه به چشم انسان بنگرند.

فواديان، رئيس فرهنگسراي ورزش هم از همان ابتداي بازي در كنار بچه‌هايي مي‌نشيند كه مدت‌هاست ميزباني آنها را پذيرفته است. او حتي سرماخوردگي را هم خطرناك‌تر از ايدز مي‌داند و اين را در عمل هم ثابت مي‌كند چرا كه هنگام اهداي جوايزي به بازيكنان با آنها روبوسي مي‌كند تا بگويد: «ما با اين بچه‌ها خيلي نزديكيم و هيچ فرقي بين ما نيست.»

فواديان حضور يك ورزشكار بين‌المللي را در ميان اعضاي انجمن ايدز ايران استارتي مي‌داند كه براي نخستين بار در جهان زده شد.

 

بيماران ايدزي خطرناك نيستند

شادي پريدر حالا گوشه‌اي ايستاده و به سؤالات خبرنگار ما پاسخ مي‌دهد.

خانم پريدر چقدر بازي را جدي گرفتيد و احساساتي بازي نكرديد؟

صددرصد. من بازي خودم را كردم. چون اين بچه‌ها افراد خاصي نيستند و با ما هيچ فرقي ندارند.

 قبل از اينكه به اينجا بياييد چه احساسي داشتيد و حالا چه؟

متأسفانه سطح اطلاعات جامعه در مورد بيماري ايدز بسيار كم است. من هم اطلاعات چنداني نداشتم و فكر مي‌كردم خطري در كمين است اما حالا فهميدم كه مردم در خطر ابتلا به بيماري ايدز نيستند و تنها چند راه پرخطر در اين رابطه وجود دارد. من احساس مي‌كردم كسي كه اين بيماري را مي‌گيرد هيچ اميدي به زندگي نخواهد داشت اما امروز ديدم كه اين بچه‌ها سرشار از اميدند و كاملاً عادي هستند.

 واقعاً به قولتان عمل مي‌كنيد و در همه مسابقه‌ها نشان ايدز را بر يقه‌تان نصب مي‌كنيد؟

اولين مسابقه آسيايي چند وقت ديگر در اصفهان برگزار مي‌شود و شما آنجا شاهد خواهيد بود كه اين نشان بر يقه من خواهد بود.

حالا نسرين، هوشنگ، فرهاد، علي، محسن، عبدالله، مرتضي، علي، امير و پيمان دور شادي پريدر را مي‌گيرند تا شاخه‌گلهايشان را بريزند بر پاي اين جوان 19 ساله.

 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 28 آذر1384 و ساعت 17:56 |

شش نفر باقيمانده از كارگران اخراجي شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه، حكم بازگشت به كار دريافت كردند.

تعدادي از كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه كه از اعضاي سنديكاي كارگران اين شركت بودند پس از چندماه بلاتكليفي و اخراج از كار در نهايت در دو نوبت به سر كار بازگشتند.

چندي پيش 12 نفر از اين كارگران كار خود را در شركت واحد آغاز كردند اما با بازگشت به كار تعدادي از آنها موافقت به عمل نيامد.

منصور اسالو، رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد در گفت‌وگو با «صاحب‌قلم» با تاييد اين مطلب كه شش عضو اخراجي سنديكا از چند روز پيش به سر كار بازگشتند، گفت: «فقط يك نفر به نام سيد بهروز حسيني در اين ميان وضعيت نامشخصي دارد كه اميدواريم مشكل او هم حل شده و در محل كارش حاضر شود.»

اسالو بازگشت به كار اخراجي‌هاي شركت واحد را موفقيتي بزرگ قلمداد كرده و يادآور شد: «اين موفقيت موجب شد ابرهاي بي‌اعتمادي كنار برود.»

رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد اميدوار است كه در آينده‌اي نزديك شاهد حل مشكلات كارگران شركت واحد باشد. وي در مورد خواسته‌هاي كارگران شركت واحد به خبرنگار ما گفت: «جايگزيني سنديكا به جاي شوراهاي اسلامي كار با رأي كارگران و تشكيل مجمع عمومي در كليه مناطق شركت واحد، خواسته اصلي كارگران است.انعقاد پيمان دسته‌جمعي ششم كار بين سنديكاي كارگران و نمايندگان مديريت هم از خواسته‌هاي اصلي كارگران است.»

اسالو در پاسخ به سؤال خبرنگار ما مبني بر اين كه شنيده‌ايم سه نفر از رانندگان منطقه پنج چند روزي است اخراج شده‌اند؛ گفت: «بله، اين خبر درست است و اين سه نفر به صورت غيرقانوني بيكار شده‌اند، چراكه طبق عرف و قانون، نماينده كارفرما در صورت تصويب كميته انضباطي مي‌تواند به چنين كاري دست بزند.»

وي در مورد علت بيكار شدن اين افراد گفت: «اين سه نفر كارت سنديكا را به روي سينه نصب كرده بودند و تراكت‌هايي از سنديكاي خودشان به روي شيشه نصب كرده بودند كه همين امر باعث بيكار شدنشان از جانب مديريت منطقه پنج شد.»

اسالو در مورد اقدامات سنديكا براي بازگشت اين سه نفر گفت: «بيش از 40 نفر از اعضاي سنديكا به اداره مركزي شركت واحد مراجعه و خواستار بازگشت به كار سه نفر از همكاران خود شدند كه در نهايت به وسيله مذاكره حضوري با معاون اداري شركت واحد مقرر شد وقتي مديرعامل شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه از مرخصي برگشتند به پرونده اين سه نفر رسيدگي شود و تمامي روزهايي را كه سر كار نبوده‌اند تأييد و گواهي كار صادر شود.»

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در جمعه 25 آذر1384 و ساعت 19:51 |

سياه بود، سياه سياه، سالن، لباس‌ها، گل‌ها و حتي جنس صداها، عبدالحسين مختاباد نشست آن بالا و صدايش را رها كرد تا آن ته سالن. صدايي كه حالا جنسش غمگين بود و...

«اي كاروان آهسته ران كارام جانم مي‌رود

وان دل كه با خود داشتم با ساربانم مي‌رود»

محمد سيف‌زاده، احمد بورقاني، علي مزروعي، محمدجواد مظفر و بدرالسادات مفيدي به رديف ايستاده بودند در ابتداي سالني كه حالا سرتاسر سياه بود.

بی درنگ یاد روزهای سیاهی می افتادی که روزنامه ات توقیف می شد، یاد آن شب شومی که یک شبه 17 روزنامه به فنا پیوستند و هزاران نفر خانه به دوش. انگار همین دیروز بود به عزای روزنامه هایمان نشسته بودیم اما این بار جنس مراسم فرق داشت، بچه ها یاد گرفته بودند در مقابل هر توقیفی لبخندی بزنند و از این روزنامه به آن روزنامه بار سفر بندند اما هیچ وقت یاد نگرفته بودند این بچه ها که دوستانشان تیتر یک و عکس یک روزنامه شوند.

ديروز همه آمده بودند، نه ببخشيد همه نبودند حداقل اينكه هيچ مسؤول دولتي حتي از وزارت ارشاد هم نبود تا در سوگ خبرنگاران و عكاسان در جمع همكاران و ياران شركت كنند آن هم در مراسمي كه مرجع صنفي‌شان ميزبان بود. مزروعي که رفت آن بالا یاد 17 مرداد هر سال می افتادی که می آمد، لبخندی میزد و صحبتی می کرد و تمام. اما اين بار صدايش مي‌لرزيد، غم بود و غصه: «منتظر نباشيم كسي بميرد و برايش مراسمي بگيريم، بياييد به ياد زنده‌ها باشيم به ياد دوستاني كه الان در زندانند.»

آماده كه مي‌شوي تا راهي حسينيه ارشاد شوي، دنيا دور سرت مي‌چرخد، چشمانت سياهي مي‌رود چرا كه چشم در صفحه مانيتور كامپيوترت دوخته‌اي و مي‌بيني كه همه چيز طبق روال قبلي طي مسير مي‌كند: «خلبان مقصر بود»، اين تيتر خبرهايي بود كه ديروز خبرگزاري‌ها مخابره كردند و باز تقصير بر گردن كسي افتاد كه حالا خود به آسمان پيوسته است.

عيسي سحرخيز سياهپوش جلو مي‌آيد، واكمن را جلويش مي‌گيري خبر را مي‌گويي و او آغاز مي‌كند: «من فكر مي‌كنم اگر پيشنهادي را كه انجمن دفاع از آزادي مطبوعات داده بود براي كميته حقيقت‌ياب تا گروهي از نمايندگان مطبوعات تشكيل مي‌شدند و مسأله را پيگيري مي‌كردند آن وقت افكار عمومي هر نتيجه‌اي را كه اعلام مي‌شد، مي‌پذيرفتند. در جايي كه نمايندگان رسانه‌ها به عنوان گوش و چشم مردم حضور ندارند و در جامعه‌اي مثل ايران كه شكاف زيادي بين حاكميت و ملت وجود دارد هرگونه اقدامي با اما و اگر عمل مي‌كند حتي اگر صددرصد هم درست عمل كنند. از همان ابتدا مردم دو حرف مي‌زدند كه در اين ماجرا يا خلبان يا مسؤول برج مراقبت را مقصر اعلام مي‌كنند و مسأله را ساده‌سازي مي‌كنند و بعد هم مسأله را به فراموشي مي‌سپارند.»

باز یادت می افتد در همین هشت سال گذشته وقتی اتفاقاتی از این قبیل رخ می داد مخالفان «سید محمد خاتمی» پرچم ناسزاگویی را علم می کردند و هر چه دلشان می خواست می گفتند. حالا که تعدادی از نمایندگان خواستار استیضاح وزیر دفاع شده اند همین مخالفان این حرکت را سیاسی قلمداد می کنند.

سحرخيز مي‌گويد: «ما مي‌خواهيم حقيقت روشن شود و هر كسي وظيفه‌اي دارد و بخشي از اين وظايف هم به عهده كساني است كه الان در مجلس حضور دارند، همه می دانند که این افراد نماینده مردم نیستند و یک راهیافته ای بیش به ساختمان بهارستان نیستند. ما نبايد به اين مسأله بسنده كنيم بايد اجازه دهيم كه مسأله مقداري پيش رود و آن نمايندگان واقعي نبايد به اين انگ‌ها گوش دهند و وظيفه ما هم حتي در دوران اصلاحات اين بود كه اگر خطايي رخ داده، مسأله را روشن كنيم و الان هم بايد همين را دنبال كنيم و سعي كنيم مسأله سياسي نشود.»

محمد سيف‌زاده را هم خيلي‌ها مي‌شناسند، حقوقداني كه همواره همراه مطبوعات بوده و حالا خود را عزادار آنهايي مي‌داند كه زماني واكمن را جلويش مي‌گرفتند و يا دوربين در مقابل چشمانشان چهره‌اش را به تصوير مي‌كشيدند: «اول بايد توجه كنيم كه مقصود از مقصر به اين معنا نيست كه مسؤوليت مدني منتفي شود، مطلب دوم اينكه هر هواپيمايي يك كارت پرواز دارد كه تا جزئيات آن مشخص نشود نمي‌شود گفت چه كسي مقصر است يا مقصر نيست. اين مطلب را از اين جهت مي‌گويم كه ظاهراً خلبان اول از اين پرواز سر باز زده و اين خلبان كه مي‌گويند بيش از دو هزار ساعت پرواز نداشته و كمك خلبان بوده مجبور به پرواز كردند. دستگاه قضايي بايد صحت اين مطلب را بررسي كند. در واقع مي‌گويند «سبب اقوا از مباشر» يعني ممكن است آن خلبان قصوري كرده باشد اما كساني كه ايشان را مجبور به پرواز كردند مسؤوليتشان بيشتر است. بنابراين از نظر جزايي پرونده آن خلبان بسته مي‌شود اما آمرين و مسببين اين حادثه هنوز كنار هستند.»

سيف‌زاده برايش فرق ندارد دولت خاتمي باشد يا دولت احمدي‌نژاد، مجلس ششم باشد يا مجلس هفتم. او فقط مسأله را از جنبه حقوقي بررسي مي‌كند: «استيضاح از جمله حقوق حقه نمايندگان مجلس است. اينكه مطرح مي‌شود ديد سياسي به قضيه هست بايد گفت كه نماينده مي‌تواند ديد سياسي داشته باشد اين هم يك حق است و نمي‌توان اين را از نماينده سلب كرد. به نظر من اين مجموعه از حوادث كه در مملكت ما از جمله در ناوگان زميني اتفاق مي‌افتد تأسف‌بار است. ما مي‌خواهيم به انرژي اتمي دسترسي پيدا كنيم اما 100 متر جاده استاندارد كه مطابق با استانداردهاي بين‌المللي باشد، نداريم. همين آلودگي هوا را نگاه كنيد اين نشان مي‌دهد كه دولت برنامه‌اي براي برطرف كردن اين آلودگي ندارد. عجيب‌تر اينكه فرمانده نيروي انتظامي مي‌گويد، فرق است بين ماشين داشتن و ماشين سوار شدن. خب مسلم است ماشين مي‌خرند كه سوار شوند، تو برنامه نداري براي اين هوا كه مردم به خاطر آن كشته مي‌شوند. بنابراين نداشتن اين برنامه‌ها تأسف‌بار است و اينكه اين مسأله خون اين عزيزان هم فراموش خواهد شد.»

محمدجواد مظفر هم از آنهايي است كه سال‌هاست در غم و شادي مطبوعاتي‌ها همراه و همدل بوده و حالا با دستان درهم قفل شده‌اش و چشمان به پايين دوخته‌اش ايستاده در مجلس عزاي ياران: «اظهارنظر در مورد مسائل به اين پيچيدگي و فني كار ساده‌اي نيست، ممكن است من دل‌آزرده باشم از اتفاقي كه افتاده و اتفاقاتي اين قبيل كه در كشور مي‌افتد ولي چيزي را كه جزئياتش را اطلاع ندارم نمي‌توانم تأييد يا تكذيب كنم تنها مي‌توانم بگويم كه به دليل مناسبات بين‌المللي‌مان گرفتار يك مجموعه‌اي از ناوبري فرسوده هستيم كه دائماً بيم آن مي‌رود كه اتفاقات مشابه را شاهد باشيم.»

مظفر از ديدگاه يك رسانه‌اي صحبت مي‌كند: «ما نه با دولت خاتمي عقد برادري داريم، نه با دولت احمدي‌نژاد كينه و دشمني بلكه حرف ما اين است كه دولت بايد پاسخگو باشد، دولت منتخب مردم است و مردم حق دارند در هر حادثه و اتفاقي دولت را مورد سؤال قرار دهند و مسؤولان را بازخواست كنند. در تمام دنيا اين يك قاعده است و مسؤولاني كه حتي بي‌تقصير بوده‌اند در مقابل حوادثي كه در اين سطح اتفاق مي‌افتد خودشان داوطلبانه كنار مي‌روند و استعفا مي‌دهند و حتي در ژاپن ديده‌ايم كه خودكشي مي‌كنند. ما چنين انتظاري نداريم اما انتظار داريم كساني كه مقام و پستي را در اختيار دارند در اين مواقع مسؤوليت‌پذير باشند.

اگر اين افراد مي‌فهميدند كه مسؤوليت در اين حد سنگين است آن وقت خيلي سينه براي پست و مقام چاك نمي‌كردند. به دليل اينكه در كشور ما در مقابل اين گونه حوادث مسأله پاسخگويي وجود ندارد اين افراد براي به دست آوردن مقام سبقت مي‌گيرند.»

محمدعلي ابطحي هم بود، در انتظار لبخندي بود تا مرد مثل هميشه لبخند زند بر رويت، لبخند هم زد اما چه طعم تلخي داشت اين لبخند. او بارها با همين عكاسان و خبرنگاران به خنده نشسته بود و حالا در مقابل سؤالي: آقاي ابطحي خلبان را مقصر اعلام كردند: «اگر خلبان‌ها در اين گونه موارد مقصر هستند باز سؤالاتي به مديريت بالا برمي‌گردد كه چرا خلباناني كه ممكن است قصور كنند مسؤوليت جان اين همه انسان را در اختيار آنها مي‌گذاريد و در مجموع اين گونه جواب‌ها در افكار عمومي پذيرفته نمي‌شود و اين نوع پيگيري‌ها را بي‌پاسخ مي‌گذارد.»

عمامه‌اش را به عقب مي‌راند و گامي به جلو برمي‌دارد اما سوالي ديگر مانده؛

استیضاح وزیر دفاع را سیاسی خوانده اند؟

«الان مجموعه حاکمیت یک دست است و بیشتر می خواهند مراقب حفظ این حاکمیت یک دست باشند تا رسیدگی به مشکلات مردم.»

مزروعي هم تازه از روي سن پايين آمده، حالا شايد چشم بسياري از خانواده‌هاي داغدار و مطبوعاتي‌ها به اقدامات او و همكارانش است تا شايد انجمني كه او را به سمت رياستش انتخاب كرده‌اند چه خواهد كرد هرچند كه مزروعي خود اقداماتشان را خيلي مؤثر نمي‌داند. خبر را به او هم مي‌دهي چشمانش درشت مي‌شود و در فكر: «در درجه اول نمي‌شود اين استدلال را پذيرفت به دليل اينكه فكر نمي‌كنم هيچ خلباني با هواپيمايي پرواز كند كه فكر مي‌كند سقوط مي‌كند و كشته مي‌شود. هيچ انساني به سوي مرگ پرواز نمي‌كند بنابراين احتمالاً خلبان به استانداردهايي كه لازم بوده اعتماد كرده و پرواز كرده. من فكر مي‌كنم با توجه به حوادثي كه ما در سال‌هاي اخير داشته‌ايم، اشكال به استانداردهاي لازمي برمي‌گردد كه دولت بايد از طريق نهادهاي مسؤول كنترل كند.»

مزروعی از این که در ایران همه مسائل سیاسی تعبیر می شود گله مند است و تمام نگرانیش این که طبق معمول پس از یک – دو هفته موج احساسات بخوابد و این قضیه هم به باد فراموشی سپرده شود.

محمد صحفی هم آمده بود با دستان گره خورده بر سینه اش کنار در حسینیه آرام گرفته بود.صحفی از «خرم» یاد می کند: « آقای خرم در نظراتشان همواره می گفتند؛ این اولین سقوط نبوده آخرین هم نخواهد بود. واقعیت این است که سیستم ناوگان هوایی ما فرسوده است.»

حالا اشك‌هاست كه با «آهسته‌ ران اي كاروان» مختاباد همراه مي‌شود و قلم‌ها در كيف‌ها آرام مي‌گيرد اما اين بار بچه‌ها هم‌قسم مي‌شوند تا روشن نشدن موضوع پيگيري‌هايشان را ادامه دهند.

 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 22 آذر1384 و ساعت 11:25 |