تبليغاتX
توماج
حالا چند روزی است بیکاری لبه تیز رنده اش را بر گلویم می فشارد و من مبهوت که چه باید کرد در این وانفسای زندگی. روبرو با فضایی مسموم و آلوده مسمومت می کند و تو می مانی که چه باید کرد. از طرفی هم خبرهای خوبی از منصور به گوش نمی رسد عصر که با همسرش صحبت می کردم می گفت: پیش قاضی پرونده رفتم اما هیچ نتیجه ای نگرفتم. می گفت: شنیده ام منصور شدیدا زیر فشار است.

راستش من نمی دانم در این مملکت چه خبر است منصوری که صرفا برای احقاق حقوق کارگران تلاش می کرد چرا باید در اوین باشد، منصوری که کاری به سیاست نداشت و فقط معتقد به خواسته های صنفی بود امروز در گوشه ای از اوین فقط زنده است نه این که زندگی کند.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در شنبه 10 دی1384 و ساعت 19:39 |
حالا چند روزی است که دوباره طعم گس بیکاری زندگی را تلخ کرده است اما چه می شود کرد باید سوخت و ساخت وقتی که از طرف دوستان خودت توهین وتهمت می شنوی آیا باز هم می توانی محل کارت را تحمل کنی راستش من که نمی توانم با ایجاد کوچکترین تنش در محل کارم به کار ادامه دهم برای همین هم خیلی راحت کیفم را انداختم دوشم و همه را خدانگهدار گفتم هر چند که این انتقاد را به خودم وارد می دانم که کار غیر اخلاقی و غیر حرفه ای کردم چرا که باید منتظر می شدم تا کسی جای من بیایید و بعد روزنامه را ترک کنم اما باور کنید دیگر یک لحظه هم نمی توانستم آنجا را تحمل کنم بعد از بیرون آمدنم هم حرفهایی می شنوم که ... جل الخالق!

یکی از دوستان می گفت حالا می خواهی چکار کنی؟ جوابش دادم هر کاری به جز مطبوعات که دیگر خسته ام کرده اما راستش هنوز گیج و سر در گمم دوستی می گفت این حرف تو این است که سرطان داشته باشی و بگویی من این سرطان را نمی خواهم. البته راست می گه ما رو جون به جونمونم کنن نمی تونیم از روزنامه دست بکشیم اما من تصمیم گرفته ام که برای همیشه مطبوعات را ببوسم و بگذارم کنار و امیدوارم که بتوانم این کار را بکنم.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 8 دی1384 و ساعت 12:14 |