طبل بزرگ زير پاي چپ؛ يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار.
قدم آهسته رفتي و رفتي تا رسيدي به 500. چه بردبار بودي و صبور؛ 500 براي تو و تحريريه ات عدد كمي نبود، 500 يعني 500 بار مردن و زنده شدن، 500 يعني 500 روز استرس، 500 يعني 500 روز خاطره و 500 يعني ده ها هزار خبر و هزاران گزارش و مصاحبه.
تو طفل بودي و نوپا! مي گفتند:"بزرگ نمي شوي، به 100 نمي رسي." اما تو رفتي تا 500 تو رفتي و ما را با خود همرهت كردي. 500 براي ما رقم كمي نبود. 500 براي ما قرن كه نه، قروني بود بس طولاني. 500 روز خنديديم و 500 روز گريستيم. هر دو واسطه اي داشتند اما اين كجا و آن كجا. حالا تو ايستاده اي بر فراز قله زنجانم با پرچمي به رنگ سياه و سفيد شايد هم رنگ در رنگ با نشانه ي 500. 500 عمري طولاني است براي من و ما.
كوبه طبل بي توجه به تابلوي توقف ممنوع از حركت باز ايستاد و تو درجا زدي. مي گفتند:"تمام شد، عمرت به سر رسيد و تو همچنان در جا مي زدي.
دل تنگ صداي تاپ تاپ طبل شديم، روزنامه ها را روي ميز ريختيم و ورق زديم. طبل را گذاشتيم وسط اتاق و هي زديم به خودمان؛"بگذار اين وطن دوباره وطن شود." لبيك گفتيم به اين گفته بامداد بزرگ و حالا ديگر فهميده بوديم به اندازه كافي تريبون شده ايم و به قول دوستي خيلي ها را چاق كرده ايم. يادمان افتاد حرف آن بزگ مرد تاريخ، مصدق را مي گويم:" مجلس آن جاست كه مردم هستند." و ما هم رفتيم به همان جا كه بايد مي رفتيم؛ "درد را چگونه بنويسم"، "ساكنان جزيره تنها مانده اند"، "همه حرف زدند و كسي عمل نكرد"، "حلقه هاي گل براي گل آفرين"، "آب، آرزوي دراز مردم ديزج آباد" و ... . ما به ميان شما برگشتيم و شما چه پاك و زلال و صادقانه پذيرايمان شديد.
حالا ما به 500 رسيده ايم. باور كنيد 500 ساله شده ايم كه هر روزمان يك سال بود. چه همجنساني كه به صد هم نرسيدند؛ نه اين كه نخواستند كه نگذاشتند. اما ما آمدهايم كه بمانيم. نه اشتباه نكنيد؛ نه به هر بهايي.
