”آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند
يك نفر دارد ميسپارد جان…“
راست ميگويد نيما، آن سوتر… خيلي دور نيستند، در گوشهاي از همين شهر نشستهاند گردهم. از برجها و كاخهايت كه بيرون آيي و چشمي اضافه كني بر آن چشمان كمبينايت، ميبيني پدر را با چشماني كه حالا به سختي ميبينند و پاهايي كه به سختي سيخ ميشوند تا مبادا غرور پدر بشكند. ميبيني مادر را كه حالا دستانش به لرزه درآمدهاند و رودههايش به واسطه كيسهاي بند ميشوند بر روي شكم و پاهايي كه قادر نيستند ديگر بر پا ايستند. ميبيني يدا… و قدرتا… را دو فرزند پسر خانواده كه از كودكي تا حال فقط يك چيز را در دفتر خاطراتشان به ثبت رساندهاند؛ بيماري، بيماري و بيماري.
در همين نزديكيها و در كوچه پس كوچههاي يكي از خيابانهاي شهر و درست در انتهاي كوچه باغهاي جنوب شهر دري هميشه باز است و شايد چشم انتظار دست ياري دهنده. در را كه ميزني يدا… پسر ارشد خانواده ميايستد بر ايوان: ”بفرماييد، بفرماييد“ به سختي متوجه سخنانش ميشوي.
بچه كه بودي همه نشانش ميدادندت كه ببين ديوانه است. اما يدا… ديوانه نبود مؤدب و سربه زير. دست برادر كوچك را ميگرفت و ميايستاد در صف نانوايي مثل همه همسن و سالهايش. به يدا… اگر چيزي ميگفتي عصبي ميشد و ميزد بر سر و صورتش و قدرتا… فقط ميخنديد.
پدر باغبان بود و كارگر باغدارهاي شهر، هنوز ساعتها فاصله داشتي تا رختخواب گرم و نرمت را رها كني كه پدر داس در دست راهي باغ ميشد و عصر كه با دستمزدش به خانه ميرسيد به دنبال كورسويي: ”هر چه پول درميآوردم هزينه درمان يدا… و قدرتا… ميكردم. به هر دري ميزدم تا شايد اين بچههايم درمان شوند. هر كجا ميگفتند، ميرفتم اما هيچ كدام چارهساز نبود. حتي دعانويسي هم در اين شهر باقي نماند كه من به خاطر پسرانم نزدشان نروم“.
تلخي سيگار پدر جاخوش ميكند بر گلويت و خاكسترش سرريز ميشود بر سر و رويت. ميخواهي دور شوي درست عين دود سيگار پدر تا بالاروي و ديگر نبيني اين نكبت و شوربختي را. يك لحظه چشمت را ميبندي و يادت ميافتد كه همين هفته پيش در فلان جلسه دولتي چه ريخت و پاشهايي كه نبود. يادت ميافتد چه كاخهايي بنا شده از خون همين يدا…ها و قدرتا…ها. يادت ميافتد چاههاي نفتي مملكتت و يادت ميافتد هزاران هزار كوفت و زهرمار ديگر.
در پي آني كه رابطهاي ميان چاههاي نفت كشورت و اين انسانهاي رنجور و درمانده بيابي و راستي هم چه رابطه معكوس زيبايي!؛ افزايش قيمت نفت مساوي است با افزايش فقر و فلاكت و نگون بختي. اينجاست كه به خود هي ميزني؛ چه شد پس آن پول طلاي سياهي كه قرار بود جاخوش كند بر سر سفرهات و اينجاست كه ميگويي آقايان پول نفت پيشكشتان، بيخ گوشتان انسانهايي دارند ميسپارند جان.
قدرتا… نگاهت را ميدزدد و واميداردت برگردي دوباره نزد او، پدر، مادر و برادرش. خنده از لبانش اثاثكشي كرده و شايد نشسته بر لبان آن كه خيلي وقت است برخندهاش حسادت داشت. مادر به زبان ميآيد: ”خداوند قدرتا… را دوباره به من داد، چند روز بود كه سخت مريض شده بود“. دستان لرزانش تا نيمه بالا ميآيند و زير لب تكرار :”شكر، شكر“ پدر خاكستر سيگارش را ميتكاند و شكرگزار و ممنون همسايهها ميشود: ”اگر محمد آقاي باطري ساز نبود تا الآن قدرتا… رفته بود. خدا خيرش بدهد، رفت دكتر آورد و خودش هم تا صبح از قدرتا… پرستاري كرد. الآن هم هر روز شام و نهارش را ميآورد “.
و تو باز با دود سيگار پدر بالا ميروي و يادت ميافتد همين چند وقت پيش آمار و ارقام كمكهاي مردمي را در روزنامه خواندي و در اخبار شنيدي، پس كو؟ يادت ميافتد كه همين چند وقت پيش، فيش نمايندگانت، رو شد و حقوق ميليوني آنها بر آب افتاد، يادت ميافتد آقايي X از هزار و يك جا حقوق ميگيرد و… واي خدا ديوانه ميشوي.
اين بار پدر متوجهت ميشود:” كميته امداد از هر دو ماه، 40 هزار تومان پول به ما ميدهد و بهزيستي در هر ماه 10 هزار تومان براي بچهها.
زهرا ـ همسرش ـ فقط در هر روز يك كيسه براي رودههايش عوض ميكند كه هر كدام 1000 تومان است. قدرت كه مريض شد كميته حتي يك بار هم در خانه ما را نزد هر موقع هم كه ميگوييم، جواب ميدهند؛ دفترچه به شما دادهايم براي همين روزها. اما من چه كنم؛ خودم كه توان راه رفتن ندارم، زهرا را هم كه ميبينيد و پسرانم هم همينطور“.
لعنتي، دود سيگار ول كن نيست، پشت هر پك پدر آهي است و بغضي كه چندين و چند سال است در گلو مانده. در خيال خود ميروي تا خيابان تا مغازههاي لوكس و ساختمان بانكها و ادارهها و خفهات ميكند بوي عطر آقايان و يادت ميافتد شعارها و گيج ميزني و دنبال عدالت ميگردي. انگار كسي هيميزند:”گشتم، نبود/ نگرد، نيست“.
هيچ وقت يادت نميآيد پدر و مادر يا حتي يدا… و قدرتا… دست جلوي تو يا ديگري دراز كرده باشند و طلب كمكي كنند، پدر نگاهم ميكند و حلقهاي از اشك چشمانش را پر ميكند: ”خدا نكند جلوي كسي دست دراز كنم. تا چهار سال پيش كه پايم نشكسته بود، توان داشتم و كار ميكردم اما چهار سال است كه ديگر توان بيرون رفتن از خانه را ندارم. من شخصيت دارم مگر بميرم و دستم را جلوي كسي دراز كنم. اگر چنين كاري بكنم خدا مرا با خاك يكسان كند“.
سيگار پدر تمام ميشود و تو حالا گيج و منگ ايستادهاي در بيرون از خانه و شايد هم با دود سيگار رفتهاي بالا و بالا و بالاتر و هي حلقهوار دور سرت ميچرخد حرفهاي پدر:”يدي جانيمدي، قدي جانيمدي. يدي جانيمدي، قدي جانيمدي“

