می روم اما دلم مال شماست
همچنان چشمم به دنبال شماست
هیچ دردی مرا باور نکرد
غصه هم اشکی برایم تر نکرد
این آخرین پستی است که در تهران، این شهر درندشت می گذارم. راستش نمی دانم از چه بنویسم. از خبرگزاری سینا، روزنامه وقایع اتفاقیه، روزنامه جمهوریت، روزنامه شرق، روزنامه صدای عدالت، فصلنامه دنیای آسانسور، روزنامه آرمان، میراث خبر، روزنامه صاحب قلم، روزنامه همشهری، روزنامه ایران یا از دوستان خوبی که در این دو سال پیدا کردم؛ هژیر و الناز که از سال ها پیش بودند و اینجا هم با هم روزگاران خوشی داشتیم. مهدی فخرزاده به همراه اسد آقایش _ منظورم طاهره بیگدلی است _ برایم دوستان فوق العاده ای شدند و چه شب هایی که به همراه هژیر و الناز دور هم خوش بودیم. زهره خوش نمک که هم دوستی خوب برایم بود و هم این که چیزهای زیادی از او آموختم. محسن احمدی که قیامتی بود و هست و تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. محمد باریکانی را همواره دوست داشتم و دارم. پانید فاضلیان را دیر پیدا کردم اما زود جوش خوردیم و به واسطه او با برادرش پادین آشنا شدم که زابغرش را دوست دارم. امیر کاظمی یار دلتنگیهایم شد و سنگ صبور مواقع بیکاریم. فاطمه منطق و سمیرا امیر چخماقی یاران من بودند در صدای عدالت و بعدها در آرمان اما دوستان چندان وفاداری نبودند این دو. سعید اصغرزاده را خیلی دوست داشتم و دارم هر چند که او مقابل امیر عباس نادان کوتاه آمد. طیبه ترسایی و حمیده عبدالهی یاران من بودند در صاحب قلم به همراه میترا خلعتبری که این اواخر بلایای زیادی بر سرش آمد اما هر جا باشد برایش آرزوی بهروزی می کنم، میترا بر خلاف برخی بچه های شرق بسایر ساده و صمیمی است و خبرنگاری که خوب سوژه را می فهمد و خوب به آن می پردازد. راستش خاطره های خوبی از صاحب قلم برایم ماند از همه بچه هایش دل خوشی دارم جز امیر عباس نادان. شاهین توپول خیلی دوست داشتنی بود و همین عکس وبلاگم هم کار اوست. علی رفیعی فقط یک بار برای عکاسی آمد آن هم به خاطر این که طرف مصاحبه فخری گلستان بود مادر کاوه. مهدی، یاسین و سپیده و تهمینه و مریم و مجتبی و فرهمند و محمود بو گندو از دوستان خوبم بودند در صاحب قلم. میراث خبر هم بد نبود اما دوستانی که در آنجا یافتم هم معرکه بودند؛ نسرین، نگین، سام، مرضیه، بهنام، شهاب، سلطان، شبنم، پیام و سیامک که زمانی هم سردبیرم بود در خبرگزاری سینا.
اما دلم سخت تنگ است برای منصور که ماه هاست جز دیوارهای اوین جای دیگری را نمی بیند. منصور اسالو را می گویم که در این موقع از روز جز آزادیش آرزوی دیگری ندارم. ارزویی که برای ناصر زرافشان و عابد توانچه و یاشار قاجار دارم و برای هم زبانانم که برای دفاع از حقوق شان الان زندان های تبریز و اردبیل و نقده و دیگر شهرهای ترک نشین را تجربه می کنند.
از منصور حیات غیبی و سعید ترابیان و ابراهیم مددی هم که چیزی ندارم بگویم جز این که مقاومتشان را شکر گویم و آرمانشان را ستایش.
خلاصه این که دو سال زندگی در تهران هم برایم عذاب آور بود و هم تجربه های فراوانی داشت و حالا با اجازه دوستان عطای این شهر را به لقایش می بخشم و به قول شهریار: روم به شهر خود و شهریار خود باشم.

