چقدر دلتنگ رضا شدم تا مرا وادار كند كه بنويسم و اين دلتنگي را با دوستان قسمت كنم. حالا رضا (عباسي) چند روزي است كه آفتاب را نمي بيند اما او هم چون همه آزادانديشان حتما بر اين باور است كه آفتاب هرگز در پشت هيچ ابري رخ پنهان نخواهد كرد. اين را طبيعت به همه آزاد زنان و آزاد مردان آموخته است. طبيعت خود آزاد است و آزادي نخستين آموزه اش براي ما انسان ها. گاه سخت و خشن است و گاه لطيف و زيبا. حالا من سخت دلم گرفته است و به خود هي مي زنم كه چه خبر است در اين مملكت؟ آزادي را چه كسي در اين ديار معني خواهد كرد؟ رضا به چه جرمي از ديدن لپ هاي خوشگل خورشيد خانم محروم شده است؟ با چه اجازه اي به خود اجازه مي دهند كه آزادي را از افراد سلب كنند و بند و زندان را ارمغانشان دهند؟
و حالا من هم چون بسياري از دوستان رضا و خانواده اش چشمانم را بر آن لعنت آباد سفرآباد خواهم دوخت تا آزادي رفيقي بزرگ و آزاد انديش را شاهد باشم.
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 20 تیر1385 و ساعت
16:57 |

