تبليغاتX
توماج

اصلن نمی دونم برای چی باید بنویسم و اصلن نمی دونم چرا باید سیاهی های خودم را با دیگران به قسمت بنشینم. این روزها خت دلم گرفته و حال هیچ رو ندارم دلم یه زندگی رویایی می خواد که از بچگی تو ذهنم بوده اما چه فایده که نمی شه بهش رسید. من سخت داغونم داغون داغون و تمام وجودمو پوچی و نکبت پر کرده این روزها دیگر دلم برای هچ چیزی تنگ نمی شود و دوست دارم از همه فرار کنم. این روزها حتی از خودم هم فراریم و همیشه تو یه انتظار کشنده ام فقط امیدورام این انتظار به زودی پایان یابد.

دوست خوبم امیر منم بریدم.

واقعن زندگی نفرت انگیز است کاش هرگز به دنیا نمی آمدم.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در چهارشنبه 13 دی1385 و ساعت 17:29 |