دوستانم سعید، حسین و بهروز امروز طعم آزادی را چشیدند اما جلیل مهربانم هنوز دربند است به همراه صفر علی خوئینی. نوشته زیر تقدیم به مادر مهربان جلیل که سخت دلتنگ فرزندش بود:
مادرم من اشکهایت را دیدم. من دیدم تو نه برای فرزند دربندت که برای یک تاریخ اشک ریختی، برای یک ملت؛ ملتی که فرزندان غیوری چون صمدها را در خود پرورده است، ملتی که قرن هاست سرکوب می شوند. من دیدم دیدگان منتظر تو را بر آن در لعنت آباد. من دیدم اشک های پاک نگرانت را. دیدم مادر تو دلتنگ جلیلت شده ای دیدم چه ملتمسانه به فرزند بزرگت چشم دوخته بودی اما چه باید می کرد که کاری از او ساخته نبود. مادر من دیدم قدمهای تندت را که تمام پیرامون آن لعنت آباد را در می نوردید تا شاید جلیل تو به حرمت قدم های خسته ات پا از آن در بیرون بگذارد. مطمئن باش مادرم جلیل نمی دانست تو آن بیرون منتظری مطمئن باش. مادرم من تانیا نوه دلبندت را دیدم که چگونه دلتنگ عموی مهربانش شده بود. من اشک های مهربان او را دیدم و هم چشمان به در دوخته اش را. مطمئن باش مادرم تانیای تو برای فرزندانش از نگرانی های تو خواهد گفت. مادرم من می دانم تو خسته ای، می دانم ده روز است خواب بر چشمانت حرام شده، می دانم ده روز است ساعت ها جلوی دادگاه و زندان قدم می زنی، می دانم ده روز است آب دیدگانت آرام نگرفته است. مادرم تحمل کن فردا ار آن ماست.
