خيلي با انگشتانم كلنجار رفتم تا بر اين كليدهاي جادويي كيبورد نروند اما انگار دل پرآشوبم بر انگشتانم چيره شد. راستش تصميم داشتم ديگر هرگز چيزي ننويسم و سخت بر اين تصميم استوار بودم اما باز استواري مرا آشفتگي هايم بر باد داد. دوستي مي گفت تكليفتان را با خودتان مشخص كنيد چرا اين همه سياه مي نويسيد زندگي آنقدرها هم سياه نيست اما راستش اين روزها جز سياهي رنگي نمي بينم. از هر آنچه در پيرامون مي گذرد گرفته تا اوضاع و احوال دروني خودم و هر چه مي انديشم تا راه گريزي بيابم انگار همه راه ها بن بست شده است. سياهي بر من چيره گشته و دست از من بر نمي دارد هرچند كه اين سياهي تازه نيست و چند وقتي است كه گريبانم را گرفته است. حالا هم كه مي نويسم باور كنيد انگار هيچ انديشه اي در مغزم نيست و اين چيز ديگري است كه به انگشتان من فرمان حركت مي دهد. گو اين كه مدار زندگي از دستم خارج شده و همه چيز آزارم مي دهد. مانده ام سخت عجب در كار ميهنم و بالا دستي هاي ميهنم در مملكتي كه فقر و نكبت و پلشتي و نااميدي و هزار كوفت و زهرمار از سر و رويش مي بارد به همه چيز ملتش كار دارند؛ كسي نيست بگويد آقا گوشهايت را باز كن و فريادهاي آن دخترك را كه نمي خواهد سوار ماشين سبز و سفيد تو شود بشنو، كسي نيست فرياد زند كه چرا معلم مرا در زندان حبس كرده اي، كسي نيست كه بگويد چه مي خواهيد از جان دانشجو و دانشگاه و استادش، كسي نيست كه بگويد منصور و يارانش را اخراج كرديد بس نبود حالا چرا هر روز و هر جايي بر سرش مي ريزيد و به باد كتكش مي گيريد پس وقتي كسي نيست بگذاريد من هم نباشم من يك از ۷۰ ميليونم همين! بگذاريد من هم ديگر ننويسم كه نوشتن مرا و تو را چه سود. تازه بايد گفته باشم اين ها را كه نمي شنوند هيچ كه خود همواره پشتيبان مي طلبند براي انرژي هسته اي شان براي قدرت گرفتنشان در منطقه و جهان براي هزار كارهاي ناكرده شان! چه اندازه پرتوقع تشريف دارند آقايان به كدامين كارتان مي نازيد كه براي اين ملت انجام داده ايد. بس است ديگر دست از سر اين ملت برداريد و براي ريشه كني فقر و نكبت و جهالت قدم برداريد. ديگر وقت آن رسيده كه چوب پنبه هاي فرو كرده در گوشهايتان را به باد بسپاريد تا باد بخواند ترانه زيباي آزادي را.

