تبليغاتX
توماج

توماج

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستشان می داری.

ایستادگیت را شکر زن/ برای شیر زن آذربایجان؛ شهناز غلامی

می گویند اعتصاب غذا کرده ای و بیهوش شده ای زن! "ایستادگیت را شکر زن"! مقاومت و ایمانت را شکر زن! بیهوشی از آن تو نیست زن! تو بیهوش کرده ای آنانی را که بی هوشت می خواستند، تو خواب را از چشمانشان ربوده ای، تو تنشان را به لرزه انداخته ای و حالا مطمئنم که بی هوشی تو از ایمان و مقاومت توست و چه چیزی را بالاتر از این پاس داشتن ممکن؟ حالا بدان ملتی به تو می بالند که چنین شیر زنی از تبار آذربایجان نماد مقاومت و ایمان و از خود گذشتگی شده است. بدان همیشه نماد ایمان خواهی ماند.

آنان که بی هوشیت را می خواستند حالا خود از هوش رفتگانند که جز این سزایشان نیست، آنان که دربندت می خواستند حالا خود دربند ماندگانند هر چند خود را آزاد و رها نشان دهند، آنان که ناپایداریت را می خواستند حالا خود ناپایدرتر از همیشه ی خدایند، آنان که جاهلت می خواستند حالا جاهل ترینانند که دنیا گواهی است بر این ادعا، آنان که هویتت را طلب می کردن تا بی هویت بمانی حالا خود بی هویت ترین مردمان کره زمینند، آنان که شکنجه ات می کردند و می کنند خود شکنجه شدگانیند که نفرین ملتی و از همه مهمتر نفرین مادر پیر و بیمارت و دختر خردسال و تنهایت را بدرقه راه خود کرده اند، آنها که بیمارت می خواستند حالا روانپریشترین و بیمارترین ملت روزگارانند، آنان که سیه رویت می خواستند حالا سیه رویان قش کرده ای هستند که زمین و زمان را بر خور شورانده اند تا حماقتشان را به عالی ترین درجه ممکن رسانده باشند، آنان که نادانیت را می خواستند حالا پاسداران نادانی و جهالتی هستند که مثالش را دنیا کمتر به خود دیده است و تو شیر زن آذربایحان امروز بیشتر از هر روز دیگر رخنه کردی بر دل و جان آزاداندیشانی که دردشان درد ملت است و طعامشان طعام تلخ بی مهری و جفا و زندان و شکنجه و من چه می توانم گفته باشم جز این که "ایستادگیت را شکر زن"!

می دانم و خوب می دانم که حالا دختر خردسالت با هر صدایی به پیشواز آواز قدمهایت آغوش باز می کند، می دانم و خوب می دانم چشمان مادرت سو سو می زند به پشت دری که کلونش باز شود و دخترش فاتحانه بوسه اش را نثار چشمان مادر کند و باز می دانم و خوب می دانم که حالا خواب دختر و مادرت را در حالی که از هوش رفته ای می بینی و باز می دانم در همین حال و روز هم دلت برای ملتت می تپد پس من را چه چیزی توان گفتن هست جز این که بگویم "ایستادگیت را شکر زن"!

حالا نمی دانم باز هم تو را شهناز صدا می کنند یا غلامی اما می دانم ملتت تو را شیر زن و با ایمان و شجاع و پایدار و استوار صدایت خواهند زد که جز اینها، تو را نامی شایسته نیست، پس بگذار بگویمت شیر زن آذربایجان، بگذار بگویمت زن با ایمان به راه و هدفت، بگذار بگویمت شجاع ترین زن آذربایجان، بگذار بگویمت پایدارترین زن شکنجه ها، بگذار بگویمت استوار ترین زن در راه ایمان و هدفت و باز در نهایت بگذار بگویمت "ایستادگیت را شکر زن"!

حالا دخترت سرش را فاتحانه بالا می گیرد و می گوید منم من، دختر شیر زن آذربایجان، حالا مادرت سربلندتر از همیشه نامت را فریاد می زند و می گوید منم من، مادر شجاع زن آذربایجان که او را در دامانم پروراندمش و شاید اگر تا کنون نگفته باشد امروز حتما از اعماق وجود خواهد گفت:"شیرم حلالت دخترم"، حالا ملتت نامت را بر سر زبانها جاری خواهند ساخت تا فریاد زنند مقاومت و ایمان و پایداریت را و من باز چه می توانم بگویم جز این که گفته باشم "ایستادگیت را شکر زن"!

حالا شاید به ظاهر چشمانت خسته و بسته شده باشند اما کیست که نداند چشمانت باز تر از همیشه، امروز نظاره می کند ملتی را که شهناز غلامیش را فریاد برمی آورند و کیست که نداند چشمان به ظاهر باز آنانی که امروز وادارت کرده اند تا چشمانت بسته مانده باشد خود در باطن چشم دلشان بسته و آواره و سرگردان مانده است؛ از این که با این شیر زن آذربایجان چه کنند که بشکنندش، ویرانش کنند اما بر هیچ کس پنهان نیست که خود آواره ترین و سرگردانترین و شکسته ترینانند.

و اما آخر سخن چه می توانم گفته باشم جز این که:" فاتحان به زمین می افتند اما بر زمین نمی مانند" پس ای فاتح شجاع، بدان که ملت صبور و بزرگ آذربایجان اینک چشم به راه بیدار شدنت است تا لبخند فاتحانه را بار دیگر بر چهره مادر و تنها دخترت به جشن نشینند.

"ایستادگیت را شکر زن"!

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 14 دی1387 ׀ موضوع: اجتماعی

جامعه مدنی و دموکراتیک یا جامعه قوم زدا و قوم ستیز

این روزها تن آدمی می لرزد برای سخن گفتن از فعالان قومی بدون متهم نشدن به پان قومیست. برای این که از این اتهام فرار کنم من سخن خود می گویم خواه آنکه می خواهد می پذیرد و آنکه نمی خواهد لابد خود پانی دیگر است که به مبارزه با پانیسم پرچم خود را علم کرده است.

ابتدا باید بگویم که در هیچ زمینه ای پان نیستم و نخواهم بود. از پانیسم بیزارم همانگونه که از انکار وجود انواع قومیت ها در ایران بیزارم. هر کسی علاوه بر هویت شناسنامه ای خود هویت زبانی و فرهنگی و جغرافیایی دارد که من نیز یکی از آن کسانم با اعتقاد به این که مرزهای جغرافیایی را دوست ندارم و انسان را فارغ از محدوده جغرافیایی و با هویت زبانی و فرهنگیش پاس می دارم. برایم فارس و ترک و کرد و عرب و ... تفاوتی ندارند چرا که باور دارم اینها را فقط به عنوان هویت زبانی و فرهنگی در انسان می توان یافت، ولی این شخصیت و شعور انسانی است که برایم اهمیتی ویژه دارد. هر کسی فریاد زند که تو ترک نیستی و اقلیت قومی محسوب نمی شوی فریاد من بلندتر از همیشه خواهد شد تا بگویم من قبل از هر چیزی انسانم ولی با هویت زبانی ترک و هویت فرهنگی مختص این قوم. و همه این ها دلیلی نخواهد شد تا برابر خرافات و کج فهمی ها سر خم کنم و لام تا کام سخن نگویم چرا که قومیتم زیر سوال خواهد رفت.

سخن بی راهه نگویم و فقط اشاره ای کنم برای این که چرا در این نوشته به فعالان قومی می پردازم. این روزها اینترنت را که ورق می زنی صدها نوشته در این مورد می بینی که یا از این سوی بام افتاده اند یا از آن سوی بام. البته باید بگویم این نظر شخص بنده است و قصد تعیین تکلیف برای هیچ احدالناسی را ندارم بلکه من هم می خواهم فقط و فقط نظر خود را بیان دارم و دیگر هیچ. بماند که برخی امروز حتی منکر وجود اقوام مختلف در ایران هستند و اختلاف ها را به مذهب ربط می دهند نه به حقوق اقلیت های قومی و بماند این که برای هیچ عرب و کرد و ترک و بلوچی کوچکترین حقوق قومی را از قبیل تحصیل به زبان مادری قبول نکرده و کسانی را که در این راه تلاش می کنند به عوامل بیگانه ربط می دهند.

قصد بحث در این رابطه را ندارم که اختلافها قومی است یا مذهبی و قصد بحث در این رابطه را هم ندارم که حقوق قومی به حق است یا نابه حق اما پریشان و آشفته می شوم وقتی از زبان اشخاصی که خود را روشنفکر قلمداد می کنند و متعلق به جریانی روشنفکری هستند اما همسو باحاکمیت جمهوری اسلامی برای فعالان قومی اتهامی را می زنند که عوامل حکومتی ایران به ناروا در مورد آنان چنین تفهیم اتهامی می کند و بنا بر همین موارد، احکامی را صادر می کنند که در دنیا کمتر نظیرش را می توان دید.

امروزه لغت جاسوسی برای بیگانگان، موردی است که مانند نقل و نبات بر سر زبانهاست و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران برای هر فعال جنبش اجتماعی این اتهام را در ردیف نخست قرار می دهد ولی تعجب من از اینجاست که چرا برخی جریانات روشنفکری نیز که در ظاهر ربطی به حاکمیت ندارند این اتهام را به برخی از فعالان جنبش های اجتماعی از جمله فعالان قومی وارد می دانند.

سخن من روی فشار بر فعالان قومی در چند سال اخیر است و نگاهی به این که چرا چنین فشارهایی بر این افراد وارد می شود اما در این میان نمی توان از عکس العمل برخی جریان های روشنفکری به راحتی گذر کرد و نقش آنان را در کاهش یا افزایش این فشارها نادیده گرفت.

فشار به فعالان قومی و دلایل آن

در ابتدا باید اشاره کنم که در این نوشته صرفا از فعالان قومی آذربایجان سخن نمی گویم بلکه سخن از همه فعالان قومی اعم از ترک و کرد و عرب و بلوچ است.

با نگاهی به آمار چند سال گذشته در مورد احضار، بازداشت، زندان و اعدام فعالان قومی می توان دریافت که این فشارها روز به روز افزایش یافته و چونان هر جنبش اجتماعی دیگر از سوی حاکمیت ایران سلاخی شده است با این تفاوت که برخی جنبش های اجتماعی از پشتوانه های قوی حمایتی برخوردار بوده اند حال آن که فعالان قومی در مظلومیتی کامل و با اندک پشتوانه های حمایتی احضار، بازداشت، زندانی و حتی اعدام شده اند که بدبختانه در این میان برخی جریانات روشنفکری نیز تلویحا به حمایت از حاکمیت ایران برخاسته اند که در بخش دیگری از مقاله بدان خواهم پرداخت.

آوردن آمار و اسامی افراد احضار، بازداشت، زندانی و اعدام شده در حوصله این مقاله نیست که نگارنده سعی دارد این آمار را نظم بخشیده و برای انتشار در اختیار سایت های خبری قرار دهد. اما با نگاهی به اسامی افراد فوق الاشاره و با در نظر گرفتن سوابق و فعالیت های آنان امری واضح و مشخص نمایان می شود و آن این که بر خلاف نظر برخی نه تنها این افراد جاسوس و خائن به میهن نیستند که قبل از هر چیزی چوب فعالیت هایی را می خورند که در چهارچوب اهداف جامعه مدنی  است. اسامی فعالان قومی ترک و کرد و عرب و بلوچ را که نگاهی بیندازید و به گذشته آنها رجوعی کنید خود به عینه خواهید دید که این افراد از خوشنام ترین کسانی هستند که برای اعتلای اهداف جامعه مدنی ایران در بسیاری از زمینه های اجتماعی به فعالیت پرداخته و جزو کسانی بوده اند که در جنبش های اجتماعی فعال و موثر بوده اند نه جزو کسانی که به عوامل فعال در خارج از ایران که گاها هدفی را دنبال نمی کنند جز آنچه بدانها دیکته می شود.

فعالان قومی ایران که امروزه مجبور به تحمل بدترین شکنجه ها و آزار و اذیت ها هستند گناهی ندارند جز شجاعت، صداقت و ایمان به آزادی انسان و انسانیت. گناه چنین افرادی جز این نیست که هویت خود را ستوده اند و برای احقاق حقوق از دست رفته خود تلاش و جان فشانی کرده اند.

با نگاهی به قومیت های ایرانی و مناطق سکنای آنان به راحتی تفاوتها را می توان از هر نظری دید مگر این که خود را به خواب زد. امروز کردستان به لحاظ سرمایه گذاری فقیرتر از هر روز دیگر است، مناطق عرب نشین با وجود داشتن سرمایه های غنی انرژی از هیچ سهمی برخوردار نیستند و درآمد حاصل از این مناطق در دیگر شهرهای ایران که از قضا فارس نشین هستند مورد مصرف قرار می گیرد، در کل شهرهای ترک نشین ایران به اندازه فقط اصفهان سرمایه گذاری نشده است.

به لحاظ فرهنگی حاکمیت سیاست گرسنه نگهدار و حاکمیت کن را در مناطقی که اقوام ایرانی غیر فارس زندگی می کنند حاکم کرده و سعی بر آن داشته که ساکنان این مناطق را در فقر فرهنگی مطلق نگاه داشته و حتی بدانها دامن زند و افرادی را علم کند که جز خرافه پرستی و نوکری به حاکمبت جیزی در چنته نداشته و افکار شوم ضد فرهنگی حاکمیت را در این مناطق به مرحله اجرا می گذارد.

حال اگر فریاد زدن چنین تفاوتهایی جاسوسی برای بیگانه و به رسمیت نشناختن تمامیت ارضی ایران است به زعم آقایان، پس بگذارید همین گونه باشد آنکه شعوری حداقلی را دارا باشد تفاوتها را تمیز خواهد داد که خدا را شکر حاکمیت ایران فاقد چنین شعوری است چنان که در برخوردهای همیشگی خود این را به اثبات رسانده است.

فعالان قومی که امروز جزو یکی از جنبش های اجتماعی ایران محسوب می شوند از آن رو خشم حاکمیت را برمی انگیزند که در راه آگاهی بخشی و گسترش مقاومت در جامعه مدنی ایران گام برمی دارند نه این که حاکمیت ایران از پارچه پارچه شدن کشور واهمه ای داشته باشد حاکمیتی که پشت پرده سیاستش لبریز از معاملات پنهانی است برای نگه داشتن قدرت از هیچ معامله ای دریغ نخواهد کرد حتی اگر بخشی از ایران را از خاک حود جدا کند. آن که چاه های نفتش را برای خفه خون گرفتن عده ای بذل و بخشش می کند و سرمایه های طبیعی ایران را از بین می برد چه ترسی خواهد داشت از این که بخشی از کشور را نیز در اختیار عوامل بیگانه قرار دهد و برای پاک کردن صورت مسئله افراد نیک نام و نیک صفت را به جرم جاسوسی برای بیگانه و عدم اعتقاد به تمامیت ارضی ایران دستگیر، زندانی و حتی اعدام کند اما به نظر نگارنده حساب فعالان قومی و تمامی فعالان جنبش های اجتماعی از حاکمیت ایران جداست چرا که این حاکمیت چهره واقعی خود را در عرصه های گوناگون به نمایش گذاشته و از هیچ فشاری بر فعالان جنبش های اجتماعی دریغ نکرده است آن چه باعث شگفتی است برخورد تعدادی از روشنفکران ایرانی و یا برخی جریان های روشنفکری است که همسو با حاکمیت ایران است.

پان در مقابل پان

بحث در مورد جامعه مدنی و جامعه دموکراتیک بحثی نیست که امروز و توسط بنده به آن پرداخته شود که تعاریف این جوامع کاملا روشن و توسط بسیاری بزرگان ارائه شده و در اینجا بنده بحثم را با سوالی آغاز می کنم: آیا غیر از این است که در یک جامعه دموکراتیک هر کسی آزاد است تا نظرش را بیان کرده و برای پیشبرد نظرش آرای مردم را به خود اختصاص دهد؟

اگر غیر این است لطفا کسانی که تعریف دیگری دارند ارائه دهند تا بنده و امثال بنده که جامعه دموکراتیک را فارغ از هر قید و بندی برای ارائه نظرات تصور می کنند به اشتباه خود واقف شده و آن را تصحیح کنند.

امروز عده ای فعالان قومی را متهم به پانیسم می کنند در حالی که همانگونه که در بالا بدان اشاره شد با مرور سوابق فعالان قومی به آسانی می توان رد پای آنها را در جنبش های اجتماعی مانند جنبش زنان، کارگران، فعالان حقوق بشر و روزنامه نگاران مشاهده کرد. پس سوال اینجاست کسی که به چنین فعالیت هایی می پردازد چگونه ممکن است به تمامیت ارضی ایران معتقد نبوده و فقط و فقط به فکر تجزیه باشد و این قبیل اتهاماتی که متاسفانه بی افسار بر این افراد بسته می شود.

چگونه می شود کسی به اصل دموکراسی معتقد باشد ولی در قبال فعالان قومی مرتجعانه ترین گارد را گرفته و حتی در محافل خصوصی با اعدام این فعالان هم موافق باشد. اگر معتقد به دموکراسی هستید و شعار ایران آزاد و دموکراتیک را می دهید پس چگونه نمی پذیرید که مخالف دیدگاه شما هم سخن گوید. آیا غیر از این است که خود شما نیز داغ پانی دیگر را بر سینه می کوبید. رجوعی به مصاحبه ها و مقالات دوستان در برخی جریانات موید این موضوع است که خود ایشان در راستای به کرسی نشاندن عقاید پان فارسیست و پان ایرانیست گام برداشته اند و در این راه با تاسف فراوان از هیچ اتهام ناروایی به مخالفان خود دریغ نمی کنند. می پرسم چگونه انتظار دارید که در مقابل پان، پان ظهور نکند؟

گذشته از همه حرف ها من فقط به مسئله ای اشاره می کنم و آن این که آیا غیر از این است که در جوامع دموکراتیک این خود ملت آن جامعه هستند که حق تعیین سرنوشت خود را دارند پس اگر معتقد به اساس دموکراسی هستید اجازه دهید همین هایی که به زعم شما پان قومیست و تجزیه طلب هستند نظر خود را برای ملت خود ارائه دهند و شما هم نظر خود را بیان دارید سپس در مناطقی که اقلیت های قومی زندگی می کنند رفراندومی برگزار کنید تا خود مردم سرنوشت خود را تعیین کنند. کاری را که به همین سادگی می توان انجام داد چه نیازی به متهم کردن همدیگر و فحاشی و شواهد تاریخی و هزار کوفت و زهرمار دیگر.

آیا زمان آن نرسیده که فارغ از هر تعصب پوشالی دموکراسی را در میهنمان حداقل به مرحله تمرین بگذاریم.

از تمام اینها مرا یک جمله بس و آن این که هیچ کس حق تعیین سرنوشت ملتی را ندارد و ملت ایران خود دارای چنین شعوری هستند که سرنوشت خود را تعیین کنند و کسی که اعتقاد به دموکراسی دارد حتی حضور پان قومیسم و ارائه نظرش را نیز خواهد پذیرفت.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 25 آبان1387 ׀ موضوع: اجتماعی

بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ

مطلبی را آقای علیار کامران در نقد حضور نیروهای چپ در حرکت ملی آذربایجان نگاشته بودند که برخی از سایت های اینترنتی آن را منتشر نموده بودند که در لینک زیر می توانید اصل این مطلب را و در ادامه نقد بنده به ایشان را در همین صفحه بخوانید:

لینک مطلب آقای علیار کامران:

مطلب آقای کامران

و نقد بنده به ایشان که برخی سایتها نیز این مطلب را منتشر نموده اند:

بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ/ تاملی بر مطلب آقای علیار کامران

فرزندان چپ آخرین بازمانده ها نیستند بل تازه در آغاز راهی پر پیچ و خم هستند تا ایران و آذربایجان را از دست عیادی راست و نوکران آمریکائی نجات دهند. امروز اگر آذربایجان و آذربایجانیان به مفاخرشان می نازند – که بنده هم یکی از آنانم – باید نگاهی به همان تاریخی داشته باشند که شما گفته اید تا ببینید که چند درصد همین مفاخر آذربایجانی از تبار چپ ها هستند و هرگز در برابر ابر قدرتی چون آمریکا و رژیم های سرمایه داری کثیف دنیا سر فرو نیاوردند و مردانه ایستادند تا سرمایه داری جهانی چون پشه ای گرسنه خون مردم فریب خورده به دست راستی ها را نمکند.

امروز هر بدبختی که گریبان جهان و جامعه ما را گرفته از دست همین دست راستی هائی است که مشغله شان روز و شب برای فزونی جیب های مبارکشان است تا پا بر گرده ملت نهیب و بدبخت گذاردند و خود را بر عرش کبریا رسانند تا با نام مذهب شیره های دنیا را در کوزه های پلاسیده خود جمع کرده و از سر مردم بیچاره سرریز کنند.

آقای علیار کامران! کاش می گفتید تا حالا چه گلی بر سر این ملت زده اید که پس از این می خواهید این گلها را به تاج گل تبدیل کنید. این که در حرکت ملی آذربایجان برای همگان باز است یا نه خود جای بحث دارد. اما بگذارید امروز که فرزندان چپ “ویروس وار” به این حرکت چسبیده اند ویروس های خود را پخش کنند و دست راستی های عزیز نیز ویروس های خود را بپراکنند و هم آنتی ویروسهایشان را تا ببینید که ملت بزرگ و با شعور آذربایجان باری دیگر فریب راستان را نخواهند خورد.

به جای این که امروز به آغوش سرمایه داری جهان پناه ببرید، سعی کنید چهره مستقل خود را حفظ کنید تا آذربایجان بزرگ شرمسار تاریخی نشود که شما می خواهید رقمش بزنید البته اگر توانش را داشته باشید.

“بر همگان واضح است در چندین سال پیش در برخی از نقاط  دنیا تفکراتی موسوم به چپ دراین جهان سوم  حکمرانی می کرد که مدت زمانی طول نکشید که ماهیت این تفکرآشکار شد. و اکثرا هرکس که در جریان این تفکر واقع شد و واقعیت را درک کرد اولین سعی و تلاش اش – مخصوصا آذربایجانیان – دوری جستن از این تفکر بود. البته اندک انسان نما هائی بودند که این تفکر را قبول کرده بودند.که این انسانها با این تفکراتشان برای اذربایجان غیر از فلاکت ,بدبختی و شرمندگی ثمره و حاصل دیگری نداشت.”

این عین گفته شماست. مرحمتی بفرمائید و برای گفته بالایتان سندی ارائه دهید تا ببینیم از چه زمانی ماهیت این تفکر آشکار شد و از چه زمانی بیشتر آنان که ماهیت این تفکر را درک کرده بودند – مخصوصا آذربایجانیان – از این تفکر دوری جستند؟ من چه باید بگویم به شما که چپ ها را حیوانات انسان نمائی قلمداد می کنید که خود هیچ معنی و مفهومی از انسانیت نبرده اید که اگر غیر این بود امروز به خود اجازه نمی دادید عده ای را به خاطر داشتن تفکری خاص انسان نما قلمداد کنید، نه انسان. در ضمن لطفا توضیح دهید شما از کدامین بدبختی و فلاکت و شرمندگی سخن می گوئید که جریان چپ آن را به بار آورده است.

آیا بدبختی و فلاکت و شرمندگی بیشتر از آن که دست راستیان برای ملت بزرگ آذربایحان به بار آورده اند تا امروز در دنیا فیلم قمه زنی ملت فریب خورده به دست راستان را به نماش گذاشته و به مضحکه مان بگیرند؟

آیا بدبختی و فلاکت و شرمندگی بیشتر از آن که راستیان عزیز در دیگر جاها جلوس کرده بر تاج و تخت قدرت از فرط بی کاری نشستند و برایمان جک ساختند تا سیاست های کثیف و عقب مانده سرمایه داری را بر کرسی نشانند و ملتی را به جان هم اندازند؟

آیا بدبختی و فلاکت و شرمندگی بالاتر از آن که دست راستی ها بساط اعتیاد و بی سوادی و ناآگاهی را در جای جای مملکتمان گستراندند تا سرمایه های خود را افزونتر از قبل کنند؟

می شود زحمت بکشید و بگوئید کجا بودید زمانی که فرزندان چپ سینه ستبر کردند و در برابر رژیم دست راستی ایران در خون غوطه خوردند تا امروز حرکت ملی آذربایجان هم شکل گیرد؟

“خلاصه سعی و تلاش این اندک بازماندگان که شبیه مارهای خوش خط و نشان هستند  در مرحله اول قرار گرفتن  در بطن حرکت ملی آذربایجان است که در مراحل بعدی اجرای افکارشان می باشد. که غیر از مسموم کردن و منحرف نمودن و در حداقل ترین  شرایط بد نام کردن حرکت ملی آذربایجان ثمره دیگری نخواهد داشت”

از کدامین مسمومیت و انحراف حرف می زنید؟ اگر مسمویت و انحرافی در حرکت ملی آذربایجان است نه از چپی ها که برخاسته از ناف راستی های عزیز است. برخاسته از برادران بسیجی و سپاهی است که با نفوذ در این گونه حرکت های خودجوش سمت و سوی این حرکت ها را به آنجا می برند که خود می خواهند و چه جریان ها و چه افراد خوشنامی که در این مدت سی ساله حکومت مذهب بر ایران به مصادره نرفته و جریان راست کثیف آنها را از آن خود نکرده است. نکند زبان لال و خدای ناکرده شما هم از آنهایید که این گونه از حضور جریان چپ در حرکت ملی آذربایجان برآشفته اید؟!

من با اعتقاد و ایمان به هویتم و با اعتقاد و ایمان به زبانم اما در هر وهله ای که باشم نخست انسان را می ستایم حال می خواهد چپ باشد یا راست اما آموخته ام که در برابر گستاخان گستاخ باشم و بی پروا و به همین دلیل از اتهامات ناروای شما و شمایان برآشفته و برخواهم آشفت تا در برابر گستاخیتان گستاخ باشم و در برابر بی ادبی شما نیز سکوت نخواهم کرد. در یک مطلب چند خطی دهها کلمه تحقیرآمیز و توهین آمیز به جریانی زده اید که دردشان جز آسایش و آگاهی مردم نیست حال اگر برخی جریانات موسوم به چپ مسموم هستند ولی حداقل این است که به مانند جریانات راست بی شرف نیستند.

کاش می شد برای دوستان فعال ایران مشکلی پیش نمی آمد و به طور علنی افکارشان را بیان می کردند تا شما می فهمیدید که چندین نفر از آنان دلبستگی شان و اعتقادشان به جریان چپی است که نه تنها مسموم و ویروس نیست که از سالم ترین و انسانی ترین جریان هاست.

می گوئید در حرکت ملی آذربایجان به روی همه باز است. آیا اینگونه در این حرکت باز است که شما تعداد زیادی را با این نوشته هایتان از این حرکت می رانید؟ اینگونه معتقد به آزادی و دموکراسی هستید؟ اینگونه تعدد افکار را می پذیرید؟ چرا بر روی آتشی که حاکمیت ایران برافرخته بنزین می پاشید تا فرصتی دیگر به آنها دهید که اینبار فرزندان آذربایجان را به جرم چپ بودن روانه مسلخگاه اوین و رجائی شهر و کوفت و زهرمار کنند.

تا کی می خواهید به این افکارتان ادامه دهید تا هرگز نتوانیم دست در دست هم در برابر ظلم و استبداد خودکامگان صف آرایی کرده و حق به یغما رفته مان را از آنها باز ستانیم.

 

شما را به دین و ایمانتان دست از این بچه بازیها بردارید و برای یکدلی و همراهی همقسم و هم قدم شوید با آنانی که می خواهند برای حق از دست رفته مان گامی بردارند.

نگاهی به اخبار منتشر شده در رابطه با حرکت ملی آذربایجان بیندازید تا به شما ثابت شود که همین جریانات موسوم به چپ تا چه حد در پوشش این اخبار همت گمارده اند و در عوض چند جریان موسوم به راست نه تنها از کوچکترین پوششی دریغ کرده اند که هم راستا با حاکمیت ایران حکم قتل این جریان را صادر کرده اند و اگر جریان راستی چون صدای آمریکا و امثالهم اقدام به پوشش اینگونه اخبار کرده اند نه از روی اعتقاد به این جریان که برای پیشبرد اهداف خود کوشیده اند.

عجیبتر این که وقتی آخرین پاراگراف مطلبتان را می خواندم هی چیزی در گوشم زمزمه می کرد و آن این که چقدر این ادبیات آشناست؛ یادم افتاد که من این ادبیات را در زمانی که در ایران بودم هر جمعه از تلویزیون و از زبان آنهایی که در راس حاکمیت ایران هستند بارها و بارها شنیده ام و این شباهت چقدر مرا آزار می دهد وقتی می بینم از زبان شخصی جاری می شود که خود را داعیه دار حرکت خودجوش و مردمی آذربایجان می داند.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 14 آبان1387 ׀ موضوع: اجتماعی

هویتم را می ستایم هر چند انکارش کنید

اشاره: مطلب قبلی بنده را گویا تعدادی از سایتهای اینترنتی منتشر کرده اند که به بهانه دستگیری دوستان هویت طلبم در مراسم افطاری شامگاه 20 شهریور ماه در تهران، نگاشته شده بود. از جمله آن سایت ها، سایت "آزاد تبریز" بود که در این سایت تعدادی دیدگاه های خود را بیان داشته اند، که از آن جمله شخصی است با نام مستعار "آریو برزن". در این نوشته قصد جواب به ایشان را ندارم که اینچنین افراد بی نام و نشان را پاسخی شایسته نیست. فقط این دیدگاه بهانه ای شد تا چند نکته ای را بیان دارم و آن هم فقط و فقط دیدگاه شخصی نگارنده خواهد بود و به جز این هیچ.

انسانیت، هویت، زبان

گوئی "این برف را سر باز ایستادن نیست"؛ همین ابتدای سخن بهتر است که سنگها را از هم واکنده و به صراحت گفته باشم که قبل از هر کلمه ای از قبیل وطن، نژاد، زبان، ملیت، اصالت و کلماتی از این دست، انسانیت را ارج نهاده و گرامی و عزیز می دارم و خواهم داشت. اما بی هیچ تردیدی یکی از نشانه های انسانیت را عدم تحقیر و توهین به همنوع قلمداد کرده و تا زمانی که از هر نژاد و قومی بخواهند من و ما را به واسطه زبان و هویت غنی و سرشار از انسانیت و بزرگ مردی خار شمارند و  ذلیل بی شک خارشان خواهم شمرد و ذلیل. چرا که یاد گرفته ام در مقابل هر شخصی آن باشم که هست. همانند همان ابتدای گفته ام جوابی به شخصی بی نام و نشان ندارم که روی سخنم با آن و آنهایی است که افکاری چنین دارند. برای این که مطلب روشن شود و مخاطب محترمی که این مطلب را مطالعه می کند بداند از چه سخن رانده می شود، دیدگاهی را که موجب شده این نوشته به انشا در آید عینا در اینجا می آورم:

" همیشه قهرمانان اذری ایران اریایی ما پیش مردمان ایران,با هر نژاد و زبان,اما با یک زبان مشترک(پارسی) عزیز و با احترام بوده!

دوست عزیزی که این مقاله رو نوشتی!

۱/خیلی ناراحت شدم که به جای واژه ی پر معنا و زیبای قوم اذربایجانی(اذرپادگان) از لغت بی اصالت تورک(ایلغار) استفاده کردین.

۲/ این که چرا فکر میکنی چون حکومت همه ی اقوام ایرانی را مورد شکنجه قرار میده منجمله اذری ها و کرد ها را,پس ما فارس ها هم ضد شما هستیم! چنان چه اگه این ۳ قوم با هم تا الان یک دل نبودن.ایران ما وجود خارجی نداشت!

من که یک بختیاری اهل خوزستان هستم چه بگویم؟که ۹۰% در امد کشور ار سرزمینمه,اما …!

بیا شهر اهواز رو که شهر بنده است .با تیریز مقایسه کن!ما حتی اینجا اب شرب تصفیه شده هم نداریم!پس چرا این حرفو میزنی؟دوستان اذری ی من! ما باید دست در دست هم دهیم و این میراث تازی را از کشور بیرون بندازیم.

خواهش میکنم مطلب من رو deletنکنید.اگر طرفدار دموکراسی هستین

پاینده ایران

یاشاسین اذربایجان"

 آفرین بر این اعتماد به نفستان!

گویا دقیقا اشاره شده به آنچه که همواره افرادی چون ایشان – نویسنده دیدگاه فوق – با خود داشته اند. در همان ابتدا چنین وانمود می کنند که هر کس میخواهد باشد اما در صورتی برای ایرانی قابل احترام است که به زبان فارسی یا به قول هم ایشان پارسی سخن گوید. اول این که چرا صاحبان چنین افکاری به جای سخن گفتن از جانب خویش خود را تعمیم به ایران و ایرانی می دهند جای بسی شک و ابهام است. انگار خود ایشان – منظور از ایشان صاحبان چنین افکاری هستند و در هر جای نوشته از این کلمه استفاده شود منظور همین است – از حکومتیانی هستند که تفرقه می اندازند و خود را به نام ایران و ایرانی جلوه می دهند و من چه می توانم بگویم جز این که آفرین بر این اعتماد به نفستان! که با همه گمنامی خود را در جایگاه ایران و ایرانی ها قرار می دهید.

راستی می شناختی! صفر خان "مرد سی پائیز پیوسته ی" ما را. من ندیدمش اما آنها که دیده بودند، می گفتند تا آخر عمرش هم چندان راحت فارسی سخن نمی گفته اما می خواهم بدانم چرا یک ایران و میلیونها ایرانی گرامی داشتندش و بر تارک عدالت و انسانیت نشاندنش؟ می دانی برای چه که قطعا نمی دانی که اگر می دانستی چنین گستاخ و بی پروا نمی گفتی فقط آنی محترم است که به پارسی سخن گوید. نه دوست عزیز آنی محترم است که برای حقانیتش سینه ستبر کند و چون صفر خان ها در برابر ظلم و استبداد فریاد عدالت و آزادی برآرد و پاس دارد هویتش را و زبانش را و فرهنگش را.

 رخصت می دهید ترک باشم!؟

"۱/خیلی ناراحت شدم که به جای واژه ی پر معنا و زیبای قوم اذربایجانی(اذرپادگان) از لغت بی اصالت تورک(ایلغار) استفاده کردین."

اگر صاحب اصالت و فرهنگ و هویت بودی و بودید که به این راحتی قومی را به واسطه ترک بودنشان به تمسخر نمی گرفتی و تحقیرشان نمی کردی که به راستی تحقیر و تمسخر زیبنده افرادی چون شمایانی است که به خود رخصت هر سخنی را صادر می کنید و گو این که بر چکاد فرهنگ و ادب دنیا نشسته اید. برای هر آنچه در دنیاست تکلیف تعیین می کنید و خود را برترین برترین ها می پندارید. شما هر چه فریاد زنید و بخواهید برای من تعیین تکلیف و هویت کنید صدای من رساتر از هر روز دیگر خواهد شد تا بگوید من در درجه اول انسانم و "انسانم آرزوست" و در درجه بعد رساتر از هر زمان دیگر فریاد بر خواهم آورد که من ترکم، ترکم، ترکم؛ تا کور شود هر آن که نتواند دید.

برای من آذربایجان و سیستان و شیراز و یزد و کهکیلویه و بویر احمدی وجود ندارد که من انسان ها را بدون مرز و محدوده جغرافیایی و از این کوفت و زهرمارهای ساخته شده به دست بشر می ستایم. اما بر این باور دارم هر انسانی با زبانی سخن می گوید و صاحب فرهنگ و هویتی است که خاص آن زبان است. زبان نقش کلیدی و اساسی را در فرهنگ ها دارد که اگر باورتان نمی شود شما را ارجاع می دهم به مصاحبه ای که چندی پیش "رادیو فردا" با "دکتر خلیل انداچه" استاد جامعه شناسی دانشگاه های کالیفرنیا در مورد نقش ایرانیان مهاجر به کشور آمریکا در تغییرات جمعیتی و دموگرافیک انجام داده بود. در بخش از این مصاحبه خبرنگار از وی در مورد ایرانی هایی که در آمریکا به دنیا آمده اند می پرسد، که آیا اینان نیز مانند پدران و مادرانشان تکرو هستند و به کارهای گروهی نمی پردازند که جواب دکتر انداچه بسیار حائز اهمیت است ایشان می گویند:" فرزندان ايرانيانی که در آمريکا متولد شده اند، در واقع آمريکائی می شوند و اگر می توانند مقداری فارسی صحبت کنند، ولی توان نوشتن و درک مطالب فارسی را ندارند و زبانی که غالب است، زبان انگليسی است که رفتار اينها را کنترل می کند و زمانی که زبان غالب شود، بالطبع فرهنگ بومی را جذب می کند.

بنا بر اين نمی توانيم نسلی را که اينجا متولد و بزرگ شده از ساير آمريکایی ها جدا کنيم. نگاه کنيد به تمام آمريکایی های ايرانی تبار، شماهرگز نمی توانيد آنها را از کل آمريکائی ها جدا کنيد، چون زبان، کليد فرهنگ است.

وقتی زبانی غالب شد، مانند يک کليد، فرهنگ را باز می کند. ما ايرانيانی که از ايران به اين سرزمين کوچ کرده ايم، پس از سی سال زندگی در آمريکا، هنوز به جوک آمريکائيها نمی خنديم! و اغلب می گوئيم  که اين جوک چقدر بی مزه است؟! طبيعی هم هست، چون در آن فرهنگ بزرگ نشده ايم و لطيفه ها بار فرهنگی دارند."

بهتر است کمی به واقعیت نزدیک شوید و باز می گویم بینائیتان را باز یابید تا ببینید که در دنیای امروز صحبت از 2500 سال پیش و صد سال پیش نیست که صحبت از امروز است؛ فرزندی که در آمریکا از پدر و مادری کاملا ایرانی متولد می شود، دیگر ایرانی محسوب نمی شود چرا که زبان غالب، زبان امریکائی است. پس چگونه شما نمی خواهید خود را از این هزاران سالها بیرون آورده و ببینید که امروز چه اتفاقی در حال رخ دادن است. آقا یا خانوم محترمی که چنین می اندیشی، پدر و مادر من هنوز بلد نیستند فارسی یا به قول تو همان پارسی را صحبت کنند پس تو چگونه می خواهی که به زور تاریخ و هزار و هزار سال پیش و پس به من بگویی که من ترکم یا آذریم یا فارسم یا کرد و عرب و بلوچ و فرانسوی و آلمانی و انگلیسیم. به قول معروف "کل اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی". حال بگذار من سر خود را دوا کنم و تو هم به جای پز تاریخ هزاران ساله چشم و گوشت را به دنیای امروز بدوز تا با واقعیتها بیشتر و بیشتر آشنا شوی من نمی دانم من و توی ایرانی از پس این همه تاریخ چه برایمان مانده؟ آیا بهتر نیست به جای زنده کردن داریوش و کوروش و ... تلاش کنی و کنیم تا زنده گان امروز را ارج نهیم و بر صدر نشانیم؟

در ضمن من هم خیلی اوقات ناراحت می شوم که به توصیه بزرگان به سمت یخچال رفته و آب خنکی را نوش جان می کنم. پیشنهادم برای شما نیز جز این نمی تواند باشد.

 کجا بودید زمانی که باید می بودید؟

"۲/ این که چرا فکر میکنی چون حکومت همه ی اقوام ایرانی را مورد شکنجه قرار میده منجمله اذری ها و کرد ها را,پس ما فارس ها هم ضد شما هستیم! چنان چه اگه این ۳ قوم با هم تا الان یک دل نبودن.ایران ما وجود خارجی نداشت!"

در هیچ جای مطلب من سخنی از فارس و فارسی زبان برده نشده که فقط روی سخنم با روشنفکران و حاکمان ایران زمین بوده – که در بینشان چه بسیارانند افراد فارس و ترک و عرب و ... - و در مورد روشنفکران هم قطعا افرادی چون شما مد نظرم نبوده و نیز آن دسته از دوستانی که نه تنها حق قومی و هویتی مرا و ما را به رسمیت می شناسند که پا به پای ما این حق حقه ما را فریاد می زنند.

کاش برادریتان را ثابت می کردید و بعد چنین سخنی می گفتید. من عادت ندارم به دور دورها بروم و به همین جهت همین نزدیکی ها را برایتان مثالی می آورم؛ کجا بودید در قیام خرداد ماه مردمی آذربایجان؟ کجا بودید در دستگیری های گسترده فعالان قومی آذربایجان؟ کجا بودید که همراه باشید با خلق بزرگ آذربایجان در بزرگداشت بابک؟ و کجائید همین الان؟ چرا به جای این که فریادم زنید و باورم کنید که من ترکم برای خود هزار هزار دلیل می آورید که من آذریم و ... . این را گفته باشم که من به مانند شما آذری و ترک را تفاوتی قائل نیستم و هر دو را انسان می بینم اما بر این باورم زبانی که بدان سخن می گویم ترکی است. پس بی زحمت لطف فرموده و به اعتقاد من احترام بگذارید تا من هم مثل بیشتر خارجی ها که زبان فارسی را عربی می پندارند، نگویم که آهان منظورتان همان عربی است؟ اگر به زبانت و فرهنگت و هویتت احترام و شان و شخصیتی قائلی به زبان و فرهنگ و هویت تمامی انسان های دنیا احترام بگذار تا احترامت گذارند.

"دکتر وین دایر" از استادان برجسته فن آوری فکر در جایی می گوید: "این شمایید که به مردم می آموزید چگونه با شما رفتار کنند." پس لطفا بازگشتی داشته باشید به رفتار خود تا ببینید چه کرده اید که با شما چنین می کنند. در ضمن اگر هیچکدام اینها را باور ندارید و باز می خواهید از تاریخ و گذشته سخن گویید شما را ارجاع می دهم به آثار بزرگان ادبیات ایران زمین. نمونه بارزش همان شعر معروف حافظ بزرگ، که شاید همه ما ایرانی ها آن را بارها و بارها زیر لب زمزمه کرده ایم؛ " اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را  ..." راستی چرا حافظ نگفته اگر آن آذری شیرازی به دست آرد دل ما را ؟! و باز اگر زحمتی نیست تورقی بفرمائید آثار بزرگانی چون فردوسی، سنایی، ناصر خسرو، خاقانی، عنصری، دقیقی و شهریار را تا ببینید که کجای آثارشان از کلمه آذری به جای کلمه ترک استفاده کرده اند. پس ببینید که این شمائید که پا به پای حکومت ارتجاعی و مستبد ایران تفرقه افکنی می کنید و امروز با فرافکنی خواهان آنید که بگوئید آذری برتر است و ترک بی اصل و نصب است و ... . و من و ما برای این که به شما تفهیم کنیم که امروز متحدتر از هر روز دیگر دست به دست هم می دهیم چه ترک باشیم و چه آذری و چه ترکمن تا بگوئیم ما اجازه نمی دهیم هویتمان را به یغما برند و زبان و فرهنگمان را به تمسخر نشینند، بلکه به همه اینها فخر می کنیم. هر چند که با نهایت احترام و ادب و دوستی عزیز می داریم کرد و بلوچ و عرب و فارس و لر و گیلک را و جهان را و انسان را.

 متاثرتر از شمایم

" من که یک بختیاری اهل خوزستان هستم چه بگویم؟که ۹۰% در امد کشور ار سرزمینمه,اما …!

بیا شهر اهواز رو که شهر بنده است .با تیریز مقایسه کن!ما حتی اینجا اب شرب تصفیه شده هم نداریم!پس چرا این حرفو میزنی؟دوستان اذری ی من! ما باید دست در دست هم دهیم و این میراث تازی را از کشور بیرون بندازیم."

برای اهواز و اهوازیان متاثر و متاسف می شوم که هنوز آب شرب ندارند و شاید بارها و بارها زمانی که در روزنامه ای مسئولیتی داشتم و ستون شهرستانهایش را دایر کرده بودیم به پوشش اخبار این شهر در همین زمینه همت گماردیم اما تفاوت ملت بزرگ آذربایجان با ملت غیور اهواز شاید در این باشد که ما آموخته ایم "حق گرفتنی است".

 و شهادت خواهند داد دوستانی که در سفر نوروز امسال همراهشان بودم که وقتی به "مسجد سلیمان" رسیدیم و خفه می شدیم از بوی نفت و گاز چه حالی داشتم که نپرس. زمین و زمان را ناسزا می گفتم از فقر و نکبتی که پاشیده شده بود بر در و دیوار شهر، خب چه می توانستم بکنم جز این که تاسف بخورم و همراه شوم با مردمی که به قول شما 90 درصد درآمد مملکت از زادگاه آنهاست اما خود غوطه ورند در فقر و بدبختی، اما وقتی صدایی از ملت بر نمی آید من چه کنم؟ من در جایی دیگر از همین ایران بزرگ برای حق طلبی خودم تلاش می کردم. حتما می دانید که جامعه از چه چیزهایی تشکیل می شود. دوست عزیز! من زمانی می توانم برای محله ام ثمری داشته باشم که برای خانواده ام ثمرمند بوده باشم. زمانی می توانم برای شهر و استانم تاثیری بگذارم که در محله ام عملکرد خوبی داشته باشم پس اجازه دهید ابتدا شهر و استانم را بسازم بعد به فکر کل ایران باشم و به شما نیز توصیه می کنم ابتدا حق آب تصفیه شده تان را که جزو حقوق اولیه هر انسانی است از رژیم جبار ایران بگیرید بعد به فکر راهکارهایی باشید که ایران از گزند جدایی و تفرقه در امان ماند.

 در عجبم از این که آن که حق اولیه انسانیش را فریاد نمی زند چگونه به هر جای دیگری سرکی می کشد و فکر می کند آن که به جای کلمه آذری از ترکی استفاده می کند آمده است برای پارچه پارچه کردن ایران. بهتر نیست کمی به رفتارتان نگاهی دوباره داشته باشید تا ببیند آن که ایران را پارچه پارچه می خواهد شمایانید نه ما که از هر حرکت مردمی و دموکراتیک حمایت کرده و می کنیم.

"خواهش میکنم مطلب من رو deletنکنید.اگر طرفدار دموکراسی هستین"

این هم نشانی از حسن نیت رفقای من که مطلب شما را پاک نکردند. پس ما با اصول دموکراسی عجین شده ایم و این هم صحت ادعایمان و نیز این که مطلب دوم شما نیز پاک نشده است.

 و اما سخن آخر

ممکن است من با صدها نفر از هم زبانان خود اختلاف عقیده و افکار داشته باشم چونان همه جای جهان. اما این دلیلی نیست برای فراموشی زبان و فرهنگ و هویتم و من باز یک بار برای همیشه می گویم که من زبان و فرهنگ و هویتم را می ستایم و البته بخش هایی را نیز نه تنها نمی پسندم که اختلافی اساسی دارم و برای بهبود این وضعیت هر کاری که در توانم باشد دریغ نخواهم کرد.

حال بیائید تا دست در دست هم دهیم تا حقوق تضییع شده سالیان سالمان را از حاکمیت دجال ایران بازستانیم آنگاه خواهیم دید که ایران از آن ماست.

راستی می دانی امروز علاوه بر دهها فعال مدنی آذربایجان و کرد و بلوچ که در زندان های رژیم ایران به سر می برند برای روشنفکر عرب ایران آقای یوسف عزیزی بنی طرف، 5 سال حکم زندان صادر شده است.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 26 شهریور1387 ׀ موضوع: اجتماعی

آقای حاکم!/ محکومی برای به رسمیت شناختن هویتم /به بهانه دستگیر شدگان فعالان هویت طلب آذربایجان

امروزه دنیا در تکاپویی جدی است برای بازیافت فرهنگ ها و هویت های فراموش شده تاریخ و عجبا که میهن من در تکاپویی جدی است برای سپردن هویت ها و فرهنگ ها و زبان های قومی به دست باد فراموشی.

امروزه در آفریقا کیبوردهای کامپیوترها را تغییر می دهند تا 130 زبان فراموش شده و هویت به یغما برده شده را بازستانند و باز عجبا که دولتمردان این قاره پهناور دست به چنین کار سترگی می زنند و از هیچ امکان مادی و معنوی دریغ نمی ورزند. در تمام کشورهای جهان اول این حق به تمامی انسان هایی که به هر صورت و با هر دلیلی بدانجا مهاجرت کرده اند به رسمیت شناخته می شود و از هیچ حمایتی دریغ داشته نمی شوند، اما در میهن من آنان که دنبال نخستین حقوق خود هستند مهر ورزیده می شوند! با چماق و تو سری و تو دهنی و ای کاش می دانست آن که چنین می کند و ای کاش می فهمید که چماق را بر سر خو می زند و تو دهنی را بر دهن خود.

ما کجاییم و جهان کجاست؟

ملت بزرگ آذربایجان هرگز فراموش نخواهند کرد تابستان تلخ و زمستان زمخت سرکوب و زندان و شکنجه را و ای کاش ملت بزرگ ایران با این خواسته به حق و انسانی ملل بزرگ ترک و کرد و بلوچ همراه بود، نه این که بر آنها باشد.

حاکمیت تفرقه می اندازد و  حکومت می کند و عجبا که ملت هم دامنی می زند بر این تفرقه و بر این نکبت ساختگی حاکمان دجال ایران. باور نمی کنید گوشی های موبایل خود را روشن کنید و به اس ام اس هایتان رجوعی دوباره داشته باشید، باور نمی کنید به ایمیلهای خود نگاهی دوباره بیندازید، باور نمی کنید به دوست بغل دستیتان بگوئید برایتان جکی تعریف کند، باز باورتان نشده به سایتهای خبری فارسی زبان داخل و خارج ایران مراجعه کرده و مقایسه ای کنید تعداد و کیفیت اخبار مربوط به زندانیاین سیاسی و فعالان حقوق زنان و فعالان کارگری را با فعالان قومی ایران.

نه اشتباه نکنید که من علیه هیچکدام نیستم و خود با همه اینان همراه و همدلم اما سوالم اینجاست کجای دنیا را سراغ دارید که مردمش اجازه نداشته باشند برای فرزندشان نامی را انتخاب کنند که به زبان مادریش باشد، کجای دنیا را می شناسید که نیمی از جمعیتش به زبانی دگر سخن گوید اما روزنامه و تلویزیون و کتابی بدان زبان نداشته باشد، کجای دنیا را سراغ دارید که مغازه داری اجازه انتخاب نامی را که دوست می دارد برای مغازه اش نداشته باشد؟ جک با مزه ای است، نه؟ اما من می شناسم،  من می دانم نام آن دیار کهن را؛ "ایران"

"همراه شو عزیز"

و تو روشنفکر ایرانی! تا نامی از فعال قومی و هویت طلب برده می شود  ذهنت می رود به تجزیه و چند پارچه شدن ایران. چرا نمی خواهی یکبار هم شده چشمانت را باز کنی و بیناییت را بازیابی، تا ببینی در دنیای امروز چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است و تو کجای کاری؟ چرا نمی خواهی یکبار برای همیشه حسابت را از حاکمیت گستاخ و مرتجع ایران تسویه کنی و پا به پای من ترک، من کرد، من عرب و من بلوچ فریاد زنی حق قومی مرا و چرا به جای لذت بردن از تنوع قومی و فرهنگی مرا به نقطه ای می بری که پایانش تنفر و جنگ باشد.

در این مقال فرصتی نیست برای آوردن هزاران هزار دلیل تا بدانی به گزاف نگفته ام آنچه گفته ام. تو می دانی همین دیشب دوباره انسانی پشت نرده های بلند اوین به اسارت برده شد؟ می دانی مادری را با فرزندانش دستبند و چشمبند زده اند - هر چند که بعد از چند ساعتی آزادشان کرده اند -؟ تو می دانی جرمشان چیست و به کدامین گناه ناکرده دربند و اسیرند؟ تو می دانی زبان چیست؟ فرهنگ چیست؟ هویت چیست؟ می دانم که حتما می دانی اما یا نمی خواهی اعتراف به دانستن کنی یا خسته ای یا ملتی را چونان همیشه به تمسخر گرفته ای؟

و اما تو آقای حاکم!

دیروز صدها و هزاران نفر را از مردمانم به اسارت بردی، شکنجه کردی، توهین و تحقیرشان کردی و گستاخیت تا بدانجا رسید که در روز روشن به اسلحه ات تکیه کردی تا بگویی قدرتمندی و توان کشتن دهها نفر را در روز روشن داری - کشتار مربوط به قیام مردم آذربایجان در جریان کاریکاتور روزنامه ایران به ویژه در سولدوز و کشتن یکی از فعالان قومی در تبریز هنگامی که بر موتور سیکلت خود سوار بود - و امروز باز روز از نو و روز از نو؛ علیرضا صرافی، حسن راشدی، اکبر آزاد، مهدی نعیمی اردبیلی، عباس نعیمی خویی، اووچو (صیاد محمدیان) قوشاچایلی، فرهاد رضایی قوشاچایلی، محمد عباسپور، یوسوف هشیار، حسین حیدری، سعید موغانلی، شهباز ابراهیم نژاد و حسن رحیمی اینان را دستگیر می کنی و دستبند می زنی که چه؟ که بگویی زور داری و قدرتمندی و قلدر؟ نه تو هیچکدامشان را نداری که پوچ و خالی و تهی هستی که اگر نبودی از یک مراسم افطار چنین بر خود نمی لرزیدی و چنین زنجیر و دستبند به آزاد اندیشانی چون صرافی ها نمی زدی. تو ترسویی بیش نیستی. بهتر است باز ارجاعت دهم به گذشته آن هم گذشته ای نه چندان دور به سی سال پیش که با یال و کوپالی پوشالی و به عاریت گرفته از سرمایه داری جهان پا از پلکان هواپیمایی به زمین نهادی و در گورستانی سخن گفتن آغاز کردی که به حق لیاقتی جز آنجا را نداشتی. یادت هست از ترس و بزدلیت دست به چه کارهایی که نزدی؛ در هر روز خدا صدها نفر را به جوخه اعدام بستی و دیدی که از چشم جهانیان دور نماند شروع کردی به نوع دیگری از بازی های بچه گانه ات و همه ملت ایران را انداختی به جان هم حالا هم وراث خلف تو آن می کنند که تو کردی تا راحت و آسوده باشی که راهت ادامه دارد! از چپ ها و فدائیان و اقلیت و اکثریت و راه کارگر و... که عبور کردی شروع به تسویه حساب های داخلیت کردی و همزمان شمشیر قدرتت را بر جسم و روح شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران میهن کشیدی، دانشجو را به جای حمایت در دانشگاه در زندان اوین چماق زدی، به جای اصلاح قانون غلط و مرتجعانه ات زن را به باد توهین گرفتی و روانه زندانش کردی، به جای به رسمیت شناختن سندیکاهای کارگری شلاق و شکنجه و زندانت را به آنان نشان دادی، به جای شنیدن صدای به حق معلمی که از فرط گچ خوردن دیگر فریادی از گلویش بیرون نمی آمد صدایش را در نطفه خفه کردی و حالا امروز نوبت رسیده به آن که فریاد می زند و می گوید:" هارای هارای من تورکم ". آری آقای قاضی و آقای حاکم و آقای ستاره به دوش مفتخر به زور بازویت هر آنچه زور ساختگی تو بیشتر صدای واقعی من رساتر و فریاد من بلندتر خواهد شد تا به زبان نفهمانی چون تو بفهمانم که من ترکم و به زبان و فرهنگ و هویتم افتخار می کنم، من فرزند ستار خان و باقر خان و بابکم، من زائیده سهند و ساوالانم، من بزرگ شده تبریز و زنجان و ارومیه و اردبیلم، من میهنم را دوست دارم حتی اگر تو بخواهی شلاقم زنی و زندانم افکنی اما میهنم را با زبان و هویت و فرهنگم می ستایم و امروز پر قدرت تر از هر روز دیگر فریاد می زنم که چاره ای نداری جز آزادی رفقای در بندم و من امروز رساتر از هر روز دیگر فریاد می زنم علیرضا صرافی را، حسن راشدی را، اکبر آزاد را، مهدی نعیمی اردبیلی را، عباس نعیمی خویی را، اووچو (صیاد محمدیان) قوشاچایلی را، فرهاد رضایی قوشاچایلی را،محمد عباسپور را، یوسوف هشیار را،حسین حیدری را، سعید موغانلی را، شهباز ابراهیم نژاد را و حسن رحیمی را.  

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: جمعه 22 شهریور1387 ׀ موضوع: اجتماعی

توان افراد جدید سندیکایی را باور کنیم

مطلب من در سایت اخبار روز

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=16921

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 12 شهریور1387 ׀ موضوع: اجتماعی

اعتراض سندیکای حمل و نقل ث .ژ. ت

به: محمود احمدی نژاد ریاست جمهوری ایران- تهران- خیابان فلسطین

پاریس 21نوامبر2006

 

آقای رئیس جمهور!

 

فدراسیون ملی سندیکاهای حمل ونقل ث.ژ.ت اعتراض شدید خود را به دستگیری منصور اسالو دبیر کل سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران وحومه اعلام میدارد.

بار دیگر این دستگیری نمایانگر نقض آشکار حقوق بنیادین و در ادامه یک سیاست سرکوب نسبت به فعالین کارگری که برای آزادی های سندیکایی در ایران مبارزه می کنند،می باشد.

ما یاد آوری می کنیم کشور شما عضو سازمان جهانی کار می باشد و دولت جمهوری اسلامی ایران بایستی با دقت زیاد به کنوانسیون های این سازمان در رابطه با آزادی های سندیکایی و برسمیت شناختن حق تشکل کارگران احترام بگذارد.

بنا به دلایل بالا ما از شما آقای رئیس جمهور می خواهیم که در جهت آزادی بی قید وشرط آقای منصور اسالو اقدام نمائید و ما را در جریان اقدامات خود جهت برسمیت شناختن حق سندیکایی در شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و باز گردندان کارگران اخراجی به کار قرار دهید.

 

 

با احترام

پل فوریر دبیر کل سندیکای حمل و نقل ث .ژ. ت

 

     رونوشت به

 

      سفیر جمهوری اسلامی ایران –فرانسه

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 4 آذر1385 ׀ موضوع: اجتماعی

خانه سياه است

”آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

                             يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند

                              يك نفر دارد مي‌سپارد جان

راست مي‌گويد نيما، آن سوتر خيلي دور نيستند، در گوشه‌اي از همين شهر نشسته‌اند گردهم. از برجها و كاخهايت كه بيرون آيي و چشمي اضافه كني بر آن چشمان كم‌بينايت، مي‌بيني پدر را با چشماني كه حالا به سختي مي‌بينند و پاهايي كه به سختي سيخ مي‌شوند تا مبادا غرور پدر بشكند. مي‌بيني مادر را كه حالا دستانش به لرزه درآمده‌اند و روده‌هايش به واسطه‌ كيسه‌اي بند مي‌شوند بر روي شكم و پاهايي كه قادر نيستند ديگر بر پا ايستند. مي‌بيني يدا و قدرت‌ا را دو فرزند پسر خانواده كه از كودكي تا حال فقط يك چيز را در دفتر خاطراتشان به ثبت رسانده‌اند؛ بيماري، بيماري و بيماري.

در همين نزديكيها و در كوچه پس كوچه‌هاي يكي از خيابانهاي شهر و درست در انتهاي كوچه باغهاي جنوب شهر دري هميشه باز است و شايد چشم انتظار دست ياري دهنده. در را كه مي‌زني يدا پسر ارشد خانواده مي‌ايستد بر ايوان: ”بفرماييد، بفرماييد“ به سختي متوجه سخنانش مي‌شوي. 

بچه كه بودي همه نشانش مي‌دادندت كه ببين ديوانه است. اما يدا ديوانه نبود مؤدب و سربه زير. دست برادر كوچك را مي‌گرفت و مي‌ايستاد در صف نانوايي مثل همه همسن و سالهايش. به يدا اگر چيزي مي‌گفتي عصبي مي‌شد و مي‌زد بر سر و صورتش و قدرت‌ا فقط مي‌خنديد.

پدر باغبان بود و كارگر باغدارهاي شهر، هنوز ساعتها فاصله داشتي تا رختخواب گرم و نرمت را رها كني كه پدر داس در دست راهي باغ مي‌شد و عصر كه با دست‌مزدش به خانه مي‌رسيد به دنبال كورسويي: ”هر چه پول درمي‌آوردم هزينه درمان يدا و قدرت‌ا مي‌كردم. به هر دري مي‌زدم تا شايد اين بچه‌هايم درمان شوند. هر كجا مي‌گفتند، مي‌رفتم اما هيچ كدام چاره‌ساز نبود. حتي دعانويسي هم در اين شهر باقي نماند كه من به خاطر پسرانم نزدشان نروم“.

تلخي سيگار پدر جاخوش مي‌كند بر گلويت و خاكسترش سرريز مي‌شود بر سر و رويت. مي‌خواهي دور شوي درست عين دود سيگار پدر تا بالاروي و ديگر نبيني اين نكبت و شوربختي را. يك لحظه چشمت را مي‌بندي و يادت مي‌افتد كه همين هفته پيش در فلان جلسه دولتي چه ريخت و پاشهايي كه نبود. يادت مي‌افتد چه كاخهايي بنا شده از خون همين يداها و قدرت‌اها. يادت مي‌افتد چاههاي نفتي مملكتت و يادت مي‌افتد هزاران هزار كوفت و زهرمار ديگر.

در پي آني كه رابطه‌اي ميان چاههاي نفت كشورت و اين انسانهاي رنجور و درمانده بيابي و راستي هم چه رابطه‌ معكوس زيبايي!؛ افزايش قيمت نفت مساوي است با افزايش فقر و فلاكت و نگون بختي. اينجاست كه به خود هي مي‌زني؛ چه شد پس آن پول طلاي سياهي كه قرار بود جاخوش كند بر سر سفر‌ه‌ات و اينجاست كه مي‌گويي  آقايان پول نفت پيش‌كشتان، بيخ گوشتان انسانهايي دارند مي‌سپارند جان.

قدرت‌ا نگاهت را مي‌دزدد و وامي‌داردت برگردي دوباره نزد او، پدر، مادر و برادرش. خنده از لبانش اثاث‌كشي كرده و شايد نشسته بر لبان آن كه خيلي وقت است برخنده‌اش حسادت داشت. مادر به زبان مي‌آيد: ”خداوند قدرت‌ا را دوباره به من داد، چند روز بود كه سخت مريض شده بود“. دستان لرزانش تا نيمه بالا مي‌آيند و زير لب تكرار :”شكر، شكر“ پدر خاكستر سيگارش را مي‌تكاند و شكرگزار و ممنون همسايه‌ها مي‌شود: ”اگر محمد آقاي باطري ساز نبود تا الآن قدرت‌ا رفته بود. خدا خيرش بدهد، رفت دكتر آورد و خودش هم تا صبح از قدرت‌ا پرستاري كرد. الآن هم هر روز شام و نهارش را مي‌آورد “.

و تو باز با دود سيگار پدر بالا مي‌روي و يادت مي‌افتد همين چند وقت پيش آمار و ارقام كمكهاي مردمي را در روزنامه خواندي و در اخبار شنيدي، پس كو؟ يادت مي‌افتد كه همين چند وقت پيش، فيش نمايندگانت، رو شد و حقوق ميليوني آنها بر آب افتاد، يادت مي‌افتد آقايي X از هزار و يك جا حقوق مي‌گيرد و واي خدا ديوانه مي‌شوي.

اين بار پدر متوجهت مي‌شود:” كميته امداد از هر دو ماه، 40 هزار تومان پول به ما مي‌دهد و بهزيستي در هر ماه 10 هزار تومان براي بچه‌ها.

زهرا ـ همسرش ـ فقط در هر روز يك كيسه براي روده‌هايش عوض مي‌كند كه هر كدام 1000 تومان است. قدرت كه مريض شد كميته حتي يك بار هم در خانه ما را نزد هر موقع هم كه مي‌گوييم، جواب مي‌دهند؛ دفترچه به شما داده‌ايم براي همين روزها. اما من چه كنم؛ خودم كه توان راه رفتن ندارم، زهرا را هم كه مي‌بينيد و پسرانم هم همين‌طور“.

لعنتي، دود سيگار ول كن نيست، پشت هر پك پدر آهي است و بغضي كه چندين و چند سال است در گلو مانده. در خيال خود مي‌روي تا خيابان تا مغازه‌هاي لوكس و ساختمان بانكها و اداره‌ها و خفه‌ات مي‌كند بوي عطر آقايان و يادت مي‌افتد شعارها و گيج‌ مي‌زني و دنبال عدالت مي‌گردي. انگار كسي هي‌مي‌زند:”گشتم، نبود/ نگرد، نيست“.

هيچ وقت يادت نمي‌آيد پدر و مادر يا حتي يدا و قدرت‌ا دست جلوي تو يا ديگري دراز كرده باشند و طلب كمكي كنند، پدر نگاهم مي‌كند و حلقه‌اي از اشك چشمانش را پر مي‌كند: ”خدا نكند جلوي كسي دست دراز كنم. تا چهار سال پيش كه پايم نشكسته بود، توان داشتم و كار مي‌كردم اما چهار سال است كه ديگر توان بيرون رفتن از خانه را ندارم. من شخصيت دارم مگر بميرم و دستم را جلوي كسي دراز كنم. اگر چنين كاري بكنم خدا مرا با خاك يكسان كند“.

سيگار پدر تمام مي‌شود و تو حالا گيج و منگ ايستاده‌اي در بيرون از خانه و شايد هم با دود سيگار رفته‌اي بالا و بالا و بالاتر و هي حلقه‌وار دور سرت مي‌چرخد حرفهاي پدر:”يدي جانيمدي، قدي جانيمدي. يدي جانيمدي، قدي جانيمدي“

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: اجتماعی

فریاد پیروزی اول ماه می

امروز همه بودند. فرقی نداشت سنتی و مدرن و هر چه که نام نهیم بر آن. مهم این بود که خانواده بزرگ کارگران آمده بودند تا هم جشن بگیرند روزشان را و هم فریاد زنند که:"امروز روز ماست."

 صداها از پاها بلند شد و رسید به دستان پینه بسته و صورتهای سیلی خورده به دست سرمایه داران و سرمایه پرستانی که یک سال دیگر را کوبیدند بر سر و صورت کارگر.

 بچه های قهرمان و پیروز سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه آمدند با صورتهای سرخ به سیلی آقایان اما شاد و پیروز از دستاوردهاشان و امید به آزادی منصور. آنها با زبان و چشمانشان فریاد زدند نام منصور را و نشان دادند که ایستاده اند تا پای جان. از روزهای سخت سخن گفتند؛ از زبان بریده منصور و از دستگیری خود و از بازداشت خانواده هایشان و از کتک خوردن دختر دو ساله یعقوب. اما نه بازداشت و نه سرکوب و نه فشار بر خانواده و نه  تحمل بیکاری هیچکدام را توان آن نبود که این قهرمانان را وادار به پا پس کشیدن کند.

عمو خیاط هم بود با فرزندانش با بچه های شوش و دروازه غار. بچه ها دورش حلقه زده بودند و شاید منتظر قصه ای جدید از عمو. صورت آنها هم سرخ بود سرخ سرخ. و دستان کوچکشان پینه بسته بود. توپ را با جان و دل لمس می کردند و شاید غریب بود برایشان آن توپ باز که سالهاست از دستش داده اند. آنها هم فریاد برآوردن که:"امروز روز ماست." گفتند و رقصیدند و نقاشی کشیدند و صورتهایشان را رنگ کردند تا شاید برای یک روز هم شده پنهان کنند سرخی صورتهایشان را.

دختران منصور و سعید هم رنگ کردند صورتشان را و حک کردند نام "سندیکا" را بر پیشانیشان تا فراموش نکنند رنج رفته بر خود را.

خورشید خانم نشسته بود بر صورت تمامی بچه ها تا بگوید:"نگران نباشید، روزی بیرون می آیم و خط سیاهی می کشم بر ظلمت شب."

آری بچه ها نگران نباشید روزی خواهد رسید که خورشید بر ما لبخند زند و این روز چه بسا زود خواهد آمد زود زود.

کاش آقایان بودند و می دیدند جمعیت بزرگ کارگران را که خواهان به رسمیت شناختن حقوقشان هستند و خواهان آزادی منصور اسالو و خواهان تشکل مستقل کارگری. هر چند که بودند نگهبانبان بی سیم به جیب. اما کاش صفری از تعداد جمعیت حاضر کم نکنند تا شاید آقایان از خواب خوششان بیدار شوند که اگر خود نخواستند بیدار شوند به یقین این جمعیت آنها را از خواب چندین و چند ساله بیدار خواهد کرد.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 9 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: اجتماعی

اخراجي‌هاي شركت واحد به سركار بازگشتند/گفت‌وگو با رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد

از 18 نفر اخراجي اعضاي سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه 12 نفرشان حكم بازگشت به كارگرفته و كار خود را از سر گرفتند.

«مصطفي نوريان» مدير عامل شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه در مصاحبه‌اي كه چندي پيش با روزنامه صاحب‌قلم داشت اين افراد را معلوم الحال و داراي پرونده‌هاي تخلف فراوان اعلام كرده بود.

اما اين افراد از جمله رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران حكم بازگشت به كار خود را دريافت كرده‌اند و چند هفته‌اي است كه به كار مشغول شده‌اند.

«منصور اسالو» رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران وحومه است كه محبوبيت فراواني هم در بين اعضاي سنديكا دارد. شايد اين محبوبيت به شخصيت عملگراي وي برمي‌گردد. اسالو كمتر شعار مي‌دهد و بيشتر عمل مي‌كند. با او در مورد چگونگي بازگشت به كار اخراجي‌ها و شايعات پس از آن به گفت‌وگو نشستيم.

 

آقاي اسالو با توجه به حرف و حديث‌هايي كه بود و با توجه به مواضع مديرعامل شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه، تصور اين كه شما و ديگر اخراجي‌ها دوباره كار خود را از سرگيريد، مشكل بود، چه اتفاقي افتاد كه شما سركار بازگشتيد؟

بازگشت به كار ما فرآيند پيچيده‌اي را طي كرد؛ اول بايد بگويم كه از 18 نفر سنديكايي اخراج شده تا اين تاريخ كه من با شما گفت‌وگو مي‌كنم هنوز شش نفر به اسامي آقايان علي‌اكبر پيرهادي- حسن كريمي- ناصرغلامي- سيد بهروز حسيني امير تأخيري و حسن محمدي به سر كار بازنگشته‌اند.

مسأله اخراج ما كارگران عضو سنديكا تبديل به يك مسأله ملي وجهاني شد و گروه‌ها و تشكل‌هاي زيادي هم در داخل كشور و هم در مجامع بين‌المللي به اين اخراج‌ها اعتراض كردند.

 

اين تشكل‌ها كدام بودند و چه تأثيري در روند بازگشت به كار شما داشتند؟

از جمله تشكيلات كنفدراسيون عمومي سنديكاهاي آزاد كارگري مشهور به (ICFTU) با بيش از 143 ميليون كارگر عضو اتحاديه‌هاي جهاني كارگري (ISWF) با 430 ميليون نفر عضو و اتحاديه‌هاي آزاد كارگري و سنديكاي كارگري كشورهاي بزرگ مثل اتحاديه عمومي كارگران انگلستان- اتحاديه سنديكاهاي سراسري فرانسه C.G.T اتحاديه‌هاي سراسري كارگران كانادا- و فدراسيون سراسري سنديكاهاي كارگري صنعت حمل و نقل جهان: (IFT) و سازمان جهاني كار (I.L.O) كه آقاي خوان سواياما دبيركل محترم اين تشكيلات جهاني كه مهم‌ترين زيرمجموعه سازمان ملل متحد U.N است. آقاي خوان سواياما دبير كل اين تشكيلات در ملاقات حضوري با آقاي خاتمي رئيس‌جمهوري وقت و نامه‌نگاري و ارسال ايميل و پذيرش نمايندگان سنديكاي كارگران شركت واحد مثل آقاي مددي، شهسواري، زادحسين و ديگران در هتل استقلال تهران و اعتراض سراسري به اخراج كارگران سنديكايي باعث شد مسؤولان امور به مسأله با جديت بيشتري بنگرند و از سوي ديگر اتحاد كارگران شركت واحد و رشد و آگاهي قانوني و حقوقي آنان و پيوستن آنها به سنديكا به قدرت كارگران و سنديكا افزود، در نتيجه تعامل و گفت‌وگو بين نمايندگان سنديكا و مسؤولان امنيتي نظامي اداري در سطوح مختلف به وجود آمد و نهايتاً با توافقاتي قرار شد اخراجي‌ها بدون قيد و شرط به سركارهايشان برگردند و تمام دستمزد و حق‌السعي و حقوق و مزاياي دوران بيكاري‌شان را بگيرند. همچنين در مذاكرات نهايي در ستاد فرماندهي نيروهاي انتظامي تهران بزرگ توافق شد، پيرامون انحلال شوراها از مجراي قانوني و با نظرسنجي كارگران، مباحث و تلاش‌ها ادامه يابد. تكيه بر ماده 12 قانون شوراي اسلامي كار خصوصاً و تبصره يك اين ماده قانوني مشخص كننده راهكار در پيش گرفته شده براي رسيدن به اين هدف كارگران است. همچنين درخواست كاملاً قانوني كارگران دال بر آنكه 150 ريال سهم شورا از حقوق ماهيانه آنها كسر نشود كه به سطحي وسيع اين درخواست‌ها در حال تهيه و ارسال به اداره مالي مركزي شركت واحد است. طبق قانون شوراهاي اسلامي كار- شوراها الزام دارند كه هر سال يك‌بار مجمع عمومي را تشكيل دهند و كارگران را دعوت كنند. بيلان كاري مالي - اداري- بدهند و نظريات، پيشنهادات و انتقادات كارگران را بشنوند و بدانند كه در شركت واحد اين كار در طول 14سال گذشته انجام نشده است. كمي از موضوع سؤال شما خارج شدم، اما چون در مذاكرات در دفتر سردار طلايي توافق شده بود گفتم.

 

آيا در مقابل مذاكرات انجام شده، شما متعهد به انجام كاري شده‌ايد؟

هيچ تعهدي. فقط توافق كرديم كه براي رسيدن كارگران به حقوق عقب‌مانده و درخواست‌هايشان كه سال‌ها معطل مانده و به دليل نداشتن نماينده واقعي كه همانا سنديكاهاي كارگري است و شديداً انباشته شده و به مرز انفجار رسيده است، از مجاري حقوقي، گفت‌وگو، جمع‌آوري امضاء، سخنراني، بحث‌هاي اقناعي و مطرح كردن نيازها از سوي سنديكا و مديريت شركت در شوراي شهر، شهرداري، دولت و ديگر مراكز اصلي تصميم‌گيري اقدام كنيم و نسبت به تغيير و اصلاح اساسنامه شركت واحد كه مربوط به سال‌هاي 1335 تا 1339 است اقدام كنيم چرا كه با اين اساسنامه نمي‌توان بحران‌ها و نيازهاي پرسنل شركت واحد را حل كرد. اين است كه در يك تعامل عاقلانه و روراست درصدد بالا بردن آگاهي كارگران نسبت به مشكلات و موانع موجود هستيم. همانطور ارائه پيشنهادات و راهكارها و بسيج خرد جمعي براي حل مشكلات و استفاده از افكار ديگر بخش‌هاي مسؤول و علاقه‌مند جامعه نسبت به مسائل كارگري، خصوصاً كارگران شركت واحد، براي پيدا كردن راه‌حل‌هاي بهتر و كم‌هزينه‌تر و رضايت آفريني براي توده‌هاي كارگران هستيم. ناگفته نماند، بدون حضور آگاهانه كارگران و ايجاد شفافيت و ارتباط صادقانه مديريت با كارگران و توضيح و پاسخگويي مسؤولانه مديريت به توده‌هاي كارگران، كار پيش نخواهد رفت. پاسخگويي از دو سو، هم كارگر هم كارفرما و مشاركت عمومي كه سنديكا مظهر آن است، همبستگي ملي را در سطح شركت واحد و سپس در سطح كشور به‌وجود خواهد آورد. روش‌هاي دموكراتيك و حضور آگاهانه و متشكل مردمي كه با آنها به عدالت رفتار مي‌شود جلوي هر بحران و تجاوز خارجي و زورگويي داخلي را خواهد گرفت.


آيا كساني كه به كار برگشته‌اند،  حق‌السعي ايام تعليق را گرفته‌اند؟

خير، هنوز در پيچ و خم‌هاي بوروكراتيك هستيم و نتوانسته‌ايم همه حق و حقوقمان را بگيريم. اما بتدريج اين موضوع در حال حل شدن است و كارگران سنديكا به حقشان خواهند رسيد.

 

اين بازگشت به كار دقيقاً از چه روزي بود و چه پيامدهايي را در پي داشت؟

از بيست روز پيش بازگشت به كارما آغاز شد و البته سه نفر از همكاران ما طي ماه‌هاي شهريور و مهر به كار بازگشته بودند كه علت بازگشت آنها داشتن نامه از بنياد جانبازان يا هماهنگي بين ادارات حراست و اداري و مديريتي بود. اما روز بازگشت جديد مبتني بر يك خرد جمعي در سطح عالي تصميم‌گيري‌هاي استاني و كشوري بود كه نتايج و پيامدهاي آن براي شركت و كارگران بسيار مؤثر و مثبت بود، اولاً به چند خواسته سنديكا پاسخ داده شد. ثانياً حضور آگاهانه و عاقلانه سنديكايي‌ها در محل كار كمك مي‌كند تا درخواست‌ها و حركات اعتراضي سمت و سو يافته، متشكل و سازمان يافته شوند و كليه برخوردهاي كارگران با مديريت از مجراي عاقلانه و با تجربه سنديكا خود به خود به تعامل مثبت كمك مي‌كند و جلوي اعتراضات كور و خشن و خانمان برانداز را در اين شرايط حساس كشور و منطقه مي‌گيرد و اعتراضات را به سوي مدني شدن و كم‌هزينه بودن مي‌برد. مثل چراغ روشن كردن همه اتوبوس‌ها، مثل حضور در خط ونگرفتن بليت، مثل حضور در انتخابات تعاوني مصرف و ماندگاري در محل تا رسيدن به درخواست كارگران به بهترين شكل و نظر پيرامون انتخاب بازرسان و زمان انتخابات كه اسم هيچ عضو تعاوني مصرف كه كانديداي بازرسان يا هيات مديره هستند، خط نخورد و انتخابات تعاوني مصرف كارگران شركت واحد مثل همه انتخابات مملكتي در روز جمعه برگزار شود، تا همه امكان يكسان حضور در مجمع عمومي را داشته باشند. مثلاً شورايي‌ها با اتوبوس با كار گواهي شده، با حفظ اضافه كار، به عنوان مأموريت اداري به مجمع عمومي انتخابات مي‌آيند.اما كارگران بايد از مناطق دوردست، در وقت شخصي خودشان، يا با برگه كار شخصي، يا مرخصي استحقاقي به مجمع بيايند. گروه ديگر كه در تعاوني و ادارات مركزي و مناطق نارمك، رسالت و هنگام به‌دليل نزديكي راه به آساني مي‌توانند در مجمع حضور يابند و لابي تشكيل دهند و با حضور پرتعدادتر خود، آن نماينده‌اي را كه مي‌خواهند به تعاوني بفرستند.

بازتاب بازگشت به كار سنديكايي‌ها گامي نوين براي آينده جنبش كارگري ايران است كه تأثيرات خودش در محيط‌هاي كار را نشان خواهد داد.

 

از زمان بازگشت شما به محل كار شايعاتي در شركت واحد رواج يافت اين شايعات چه مبنايي داشته است؟

عده‌اي شايعه كردند كه اين‌ها كه به سركار بازگشته‌اند، خودشان را فروخته‌اند. بايد همين برگشت به كار را ديد و فهميد چقدر پول گرفته‌اند، گفتند: اسالو 150 ميليون تومان گرفته: موسوگرفته، ماكسيما بهش دادند. بنز و آپارتمان بهش دادند. بعد بگوييد سنديكا، اين هم از سنديكا! همشون پول گرفتند، سازش كردند، خودشان را فروختند و از اين قبيل ياوه‌ها. كساني كه منافع خائنانه خود را كه طي سال‌‌هاي گذشته با تكيه بر ناآگاهي كارگران با روش‌هاي شبه قانوني و غيرقانوني از بيت‌المال و اموال عمومي كسب مي‌كردند و امكانات عمومي كشوري و شهري را تبديل به امكان ايجاد ثروت شخصي خود كرده‌اند از بازگشت به كارسنديكايي‌ها ناراحت هستند. چون مي‌بينند كساني به كار بازگشته‌اند كه مثل وجدان عمومي عمل مي‌كنند و با تكيه بر پشتيباني كارگران جلوي فساد را مي‌گيرند. پس جايگاه آنها به خطر مي‌افتد و منافع غيرقانوني آنها قطع مي‌شود. بايد هم عليه بازگشت به كار سنديكايي‌ها تبليغ و شايعه‌سازي كنند. البته كه واقعيت آنقدر نيرومند هست كه همه دروغ‌ها را نقش بر آب مي‌كند.

 

براي بازگشت به كار آن 6 نفري كه هنوز حكم بازگشت به كار نگرفته‌اند، سنديكا چه خواهد كرد؟

براي بازگردان همكارانمان به سركارشان از تمامي راه‌ها از جمله مذاكره، نامه‌نگاري، اعتراض و اعتصاب استفاده خواهيم كرد. البته اميدواريم كار به آنجا نكشد و مسؤولان هرچه زودتر به قول‌هاي داده شده و نتايج مذاكرات پايبند باشند و سريعتر اعلام كنند.

 

اهداف بعدي سنديكا چه خواهد بود؟

ما در حال تنظيم يك منشور كارگري و پيمان دسته‌جمعي ششم هستيم كه علاوه بر بازگشت به كار سنديكايي و گرفتن حق و حقوقشان، مسأله گرفتن كمك راننده براي اتوبوس‌ها، اجراي بندهاي اجرا نشده پيمان‌هاي دستجمعي يك تا پنجم، حضور نمايندگان سنديكا در امر مشاركت در مديريت و مشاورت در جلسات و رسيدن به مديريت مشاركتي از اهداف مديريت سنديكاست؛ در نتيجه محيط كار به صورت زيربنايي تغيير خواهد كرد و با يك نظارت متقابل كارگري كارفرمايي جلوي فساد و تبذير گرفته خواهد شد و ما منادي آينده‌اي بهتر در مديريت و شيوه‌هاي مديريت در آينده نزديك در شركت واحد خواهيم بود.

 

آقاي اسالو اصلي‌ترين مشكل و معضل شركت واحد را در چه مي‌بينيد؟

اصلي‌ترين مشكل شركت واحد به مديريت و مديرعامل شركت واحد برنمي‌گردد. آنها مقصر نيستند. اصلي‌ترين مشكل شركت واحد اساسنامه سه‌گانه آن است كه من اسم شتر- گاو- پلنگ- برآن نهاده‌ام. به لحاظ اسناسنامه، شركت واحد و مديريت آن زيرمجموعه شوراي شهر است و آنها مي‌خواهند مديران شركت واحد را انتخاب كنند و سياستگذاري كنند. به لحاظ سهام و مالكيت، صد در صد سهام شركت واحد در اختيار شهرداري تهران است، پس بايد بودجه شركت واحد را تأمين كند. اما هيچ نقشي در انتخاب مديريت و برنامه‌ريزي شركت واحد ندارد. پس به راحتي پول نمي‌دهد. در بودجه عمراني مملكت هم شركت واحد يك رديف بودجه عمراني براي هزينه‌هاي كلان مثل خريد اتوبوس‌ها و گازسوز كردن و هزينه‌هاي ديگر عمراني و ساختماني دارد(مثل ايجاد مناطق جديد)، پس بودجه‌ جاري و حقوق و هزينه‌هاي جاري چه مي‌شود؟ شهرداري بايد هزينه‌ها را بدهد، آن جا هم كه به راحتي پول نمي‌دهد. بليت اتوبوس را هم كه نمي‌گذارند گران شود. تا بخشي از هزينه‌ها را از اين طريق بپردازند. اتوبوس‌هاي شركت واحد و رانندگان آن هم كه مجاني گوشت قرباني هستند. در نماز جمعه هر هفته، در مسابقات ورزشي هر هفته- در كنفرانس‌هاي بزرگ، در مراسم مختلف مثل سالگرد ارتحال امام،  در عزا و در عروسي اينها سر شركت واحد بريده مي‌شود. مديريت و كارگران رنج مي‌كشند و حقوق پرسنل پايين و پايين‌تر مي‌رود و مدير عامل شركت واحد هر روز بايد در شوراي شهر و شهرداري شخصيت، كرامت و عزت خودش را زيرپا بگذارد، براي پرداخت حقوق پرسنلش التماس كند. اينطور درست نيست نه براي مديرعامل نه براي كارگران. ما به نمايندگي از كارگران كه بدون دخالت هيچ نهادي مستقيماً با رأي كارگران انتخاب شده‌ايم نمي‌خواهيم اين وضع غلط و سردرگم ادامه پيدا كند. ما اعتقاد داريم با شفافيت و توضيح مشكلات به صورت واقعي براي كارگران، آنها موضوع را مي‌فهمند و آنگاه با نيروي متشكل، آگاه، مسؤول و سازمان يافته خود حركت خواهند كرد و براي حل مشكل ما، هم‌اكنون اساسنامه شركت واحد را در كميسيون حقوقي سنديكا در حال بررسي داريم و با وكلاي برجسته خود كه استادان علم حقوق هستند مشاوره و مذاكره مي‌كنيم و يك اساسنامه پيشنهادي را به مديريت شركت واحد و شهرداري و شوراي شهر و دولت(وزارت كشور) خواهيم داد. تا شركت واحد يا مثل همه شهرستان‌ها تبديل به يك سازمان كاملاً تحت پوشش شهرداري به لحاظ اساسنامه‌اي شود و از بودجه‌هاي شهرداري تغذيه كند، يا مشخصاً توسط رئيس جمهوري يا وزير كشور مديران آن انتخاب شوند و به لحاظ اساسنامه‌اي تحت پوشش كامل دولت قرار گيرد و داراي رديف بودجه‌اي كامل در بودجه دولتي باشد و پيش‌بيني تمام هزينه‌هاي آن در بررسي بودجه كشوري به عمل آيد و رفاه و شادي به خانواده‌هاي كارگران شركت واحد روي كند. مديريت شركت واحد مي‌تواند با تكيه بر نيروي واقعي و سالم و شاداب و آگاه و ساماندهي شده كارگران شركت واحد كه همانا اصلي‌ترين بخش نيروي كار را در شركت واحد تشكيل مي‌دهند و امروز ساماندهي علمي و متكي بر تجربه بشري در سنديكا شده‌اند، براي پيشبرد اهداف خود در جهت اصلاح اساسنامه و به‌دست‌آوردن جايگاه واقعي اين شركت مظلوم و پرسنل در حال مرگ و اعتراض و گرفتن يك بودجه واقعي و اجراي قوانين اساسي و كار در شركت واحد و رعايت خط فقر طبق نظر سازمان برنامه‌ريزي و بودجه دولتي تلاش كند و بداند حركت در راه احقاق حق محرومان، وظيفه هر انسان مسؤول و هر مدير توانا و لايق و مردمي است. سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه براي حل ريشه‌اي مشكلات با تكيه بر نيروي كارگران و توانايي و آگاهي آنها بازوي قدرتمند حق‌طلبي در كنار مديران شايسته است كه هدفشان استقلال، عدالت و آزادي براي هم‌ميهنان و كشور عزيزمان ايران مي‌باشد.

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: جمعه 14 بهمن1384 ׀ موضوع: اجتماعی

استاد بين‌المللي شطرنج در ميان بيماران ايدزي

 «ايدز، كيش، تبعيض، مات»؛  تابلویی بزرگ که جا خوش كرده بر روي ديوار سالني كه حالا پذيراي استاد استاد بين‌المللي شطرنج ايران است.

«شادي پريدر» آمد، خنده بر لب و كوله‌باري از انرژي بر پشت، ايستاد روبه‌روي هوشنگ، فرهاد، علي، محسن، نسرين، عبدالله، مرتضي، علي، امير و پيمان، همان بچه‌هايي كه حالا به آنها مي‌گويند HIV مثبت.»

پريدر كه آمد خنده بر لبانشان نشست و شايد وقتي از ته دل شاد شدند كه او گفت: «احتياجي نيست كه در بازي مات شوم، اين جمع را كه ديدم مات شدم.»

دختر جوان‌تر از آن بود كه فكر كني اين سخنان اوست اما حالا ديگر سن و سال مطرح نبود چنان كه محسن مي‌گفت: «به نظر من شادي پريدر بايد ورزشكار سال كشور باشد چرا كه علاوه بر قهرماني، معرفت را با خود يدك مي‌كشد و قدم در راه انسان‌دوستانه برداشته است.»

پريدر با روبان قرمز ايدز نصب شده بر يقه‌اش، پشت تريبون مي‌ايستد، «هرچه از زمان مي‌گذرد بيشتر احساس نزديكي به جمع مي‌كنم و قول مي‌دهم پس از اين در همه مسابقه‌ها با اين روبان قرمز شركت كنم.»

استاد بين‌المللي شطرنج ايران نخستين ورزشكاري است كه در ميان بيماران مبتلا به HIV شركت كرده و خود مي‌گويد: «اين بار با دعوت انجمن ايدز ايران به اينجا آمدم، اگر دفعات بعد دعوتم نكنيد، خودم مي‌آيم.»

 

تبعيض را مات كنيد

حميدرضا شاعري، رئيس انجمن ايدز ايران است و حالا ميزبان جلسه با روباني كه هميشه روي يقه كتش نصب شده رو به اعضاي انجمن مي‌ايستد: «نگذاريد اين ويروس ما را از هم جدا كند. شما مي‌خواهيد امروز اثبات كنيد كه مردم و جامعه را دوست داريد و من امروز دوست دارم نه شما مات شويد و نه پريدر بلكه دوست دارم تبعيض مات شود.»

 

صفر- صفر براي همه

سفيد آغازگر جدال است، جدالي كه در يك سوي آن استاد بين‌المللي شطرنج قرار دارد و در طرف ديگر آنهايي كه حالا چند ماهي است با «همايش اميد» انجمن ايدز ايران به زندگي بازگشته‌اند.

پريدر بر سر هر ميز كه مي‌رود گاه حركتي سريع انجام مي‌دهد و گاه ناگزير به تفكر است. نگاهشان مي‌كند و با قيافه‌اي نه احساسي كه جدي بازي را پي مي‌گيرد. حالا خنده است كه دوباره به زندگي اين بچه‌ها برگشته است. نسرين نخستين آغازگر بازي است و دائم چشمش به دنبال فرزند خردسالش كه حالا در آغوش مسؤول شاخه دانشجويي انجمن آرام گرفته است.

بازي كه آغاز مي‌شود، پذيرايي هم آغاز مي‌شود، اعضاي انجمن بساط پذيرايي را روي دستانشان مي‌چينند و به مدعوان تعارف مي‌كنند. يك لحظه مي‌ماني كه اين چه بساطي است پس چرا يك سيني اينجا نيست، بعد يادت مي‌افتد كه تو ميهمان هيچ نهاد دولتي نيستي كه ميزبانت NGOاي است بدون هيچ پشتيباني.

كركري‌ها آغاز مي‌شود؛ محسن از همان اول به قهرمان شطرنج آسيا مي‌گويد: «ماتت مي‌كنم». فرهاد سپيدموي جمع است و جدي‌تر، نسرين تنها زني است كه در جمع حضور دارد با دستان قفل كرده در زير چانه‌اش حركات پريدر را زير نظر دارد. خنده لبان مرتضي را ترك نمي‌كند و دائم با بچه‌ها در صحبت است. علي و امير هم مي‌خندند و پيمان سخت در فكر. عبدالله روبان بزرگ قرمز را بر يقه‌اش زده و با هر حركتي به عقب مي‌رود و تكيه مي‌زند بر صندلي‌اش. پريدر اما تنها، بازي نمي‌كند، دائم با بچه‌ها صحبت مي‌كند و حالا همه مي‌خندند و شاد از اينكه يك قهرمان ملي آنها را پذيرفته و نشانشان را بر سينه نصب كرده است، آخرين حركت امير با لبخندي تمام مي‌شود: «من باختم!»

چشمان محسن حالا بزرگ شده: «هنوز گيجم، چگونه مات شدم؟»

فرهاد كيش را كه مي‌شنود رو به پريدر مي‌گويد: «قلبم را شكاندي!» اما بازي با او مساوي مي‌شود.

حميدرضا شاعري دور ميزها مي‌چرخد و چونان پدري بچه‌ها را تر و خشك مي‌كند، تشويقشان مي‌كند و اميد را به آنها در همان بازي شطرنج هم مي‌آموزد.

زهرا اكبري مسؤول شاخه دانشجويي انجمن هم دائم بچه‌ها را تغذيه مي‌كند و بعد از هر حركت پريدر بر سر ميزشان حاضر مي‌شود تو گويي او هم نقش مادري را در اينجا بازي مي‌كند.

بازي تمام مي‌شود اما بازي زندگي هنوز ادامه دارد حال چه HIV مثبت باشي، چه HIV منفي فرقي ندارد اين بچه‌ها مي‌خواهند نگاه‌ها عوض شود و آنها را همه به چشم انسان بنگرند.

فواديان، رئيس فرهنگسراي ورزش هم از همان ابتداي بازي در كنار بچه‌هايي مي‌نشيند كه مدت‌هاست ميزباني آنها را پذيرفته است. او حتي سرماخوردگي را هم خطرناك‌تر از ايدز مي‌داند و اين را در عمل هم ثابت مي‌كند چرا كه هنگام اهداي جوايزي به بازيكنان با آنها روبوسي مي‌كند تا بگويد: «ما با اين بچه‌ها خيلي نزديكيم و هيچ فرقي بين ما نيست.»

فواديان حضور يك ورزشكار بين‌المللي را در ميان اعضاي انجمن ايدز ايران استارتي مي‌داند كه براي نخستين بار در جهان زده شد.

 

بيماران ايدزي خطرناك نيستند

شادي پريدر حالا گوشه‌اي ايستاده و به سؤالات خبرنگار ما پاسخ مي‌دهد.

خانم پريدر چقدر بازي را جدي گرفتيد و احساساتي بازي نكرديد؟

صددرصد. من بازي خودم را كردم. چون اين بچه‌ها افراد خاصي نيستند و با ما هيچ فرقي ندارند.

 قبل از اينكه به اينجا بياييد چه احساسي داشتيد و حالا چه؟

متأسفانه سطح اطلاعات جامعه در مورد بيماري ايدز بسيار كم است. من هم اطلاعات چنداني نداشتم و فكر مي‌كردم خطري در كمين است اما حالا فهميدم كه مردم در خطر ابتلا به بيماري ايدز نيستند و تنها چند راه پرخطر در اين رابطه وجود دارد. من احساس مي‌كردم كسي كه اين بيماري را مي‌گيرد هيچ اميدي به زندگي نخواهد داشت اما امروز ديدم كه اين بچه‌ها سرشار از اميدند و كاملاً عادي هستند.

 واقعاً به قولتان عمل مي‌كنيد و در همه مسابقه‌ها نشان ايدز را بر يقه‌تان نصب مي‌كنيد؟

اولين مسابقه آسيايي چند وقت ديگر در اصفهان برگزار مي‌شود و شما آنجا شاهد خواهيد بود كه اين نشان بر يقه من خواهد بود.

حالا نسرين، هوشنگ، فرهاد، علي، محسن، عبدالله، مرتضي، علي، امير و پيمان دور شادي پريدر را مي‌گيرند تا شاخه‌گلهايشان را بريزند بر پاي اين جوان 19 ساله.

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: دوشنبه 28 آذر1384 ׀ موضوع: اجتماعی

6 اخراجي ديگر به سر كار بازگشتند

شش نفر باقيمانده از كارگران اخراجي شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه، حكم بازگشت به كار دريافت كردند.

تعدادي از كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه كه از اعضاي سنديكاي كارگران اين شركت بودند پس از چندماه بلاتكليفي و اخراج از كار در نهايت در دو نوبت به سر كار بازگشتند.

چندي پيش 12 نفر از اين كارگران كار خود را در شركت واحد آغاز كردند اما با بازگشت به كار تعدادي از آنها موافقت به عمل نيامد.

منصور اسالو، رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد در گفت‌وگو با «صاحب‌قلم» با تاييد اين مطلب كه شش عضو اخراجي سنديكا از چند روز پيش به سر كار بازگشتند، گفت: «فقط يك نفر به نام سيد بهروز حسيني در اين ميان وضعيت نامشخصي دارد كه اميدواريم مشكل او هم حل شده و در محل كارش حاضر شود.»

اسالو بازگشت به كار اخراجي‌هاي شركت واحد را موفقيتي بزرگ قلمداد كرده و يادآور شد: «اين موفقيت موجب شد ابرهاي بي‌اعتمادي كنار برود.»

رئيس هيأت مديره سنديكاي كارگران شركت واحد اميدوار است كه در آينده‌اي نزديك شاهد حل مشكلات كارگران شركت واحد باشد. وي در مورد خواسته‌هاي كارگران شركت واحد به خبرنگار ما گفت: «جايگزيني سنديكا به جاي شوراهاي اسلامي كار با رأي كارگران و تشكيل مجمع عمومي در كليه مناطق شركت واحد، خواسته اصلي كارگران است.انعقاد پيمان دسته‌جمعي ششم كار بين سنديكاي كارگران و نمايندگان مديريت هم از خواسته‌هاي اصلي كارگران است.»

اسالو در پاسخ به سؤال خبرنگار ما مبني بر اين كه شنيده‌ايم سه نفر از رانندگان منطقه پنج چند روزي است اخراج شده‌اند؛ گفت: «بله، اين خبر درست است و اين سه نفر به صورت غيرقانوني بيكار شده‌اند، چراكه طبق عرف و قانون، نماينده كارفرما در صورت تصويب كميته انضباطي مي‌تواند به چنين كاري دست بزند.»

وي در مورد علت بيكار شدن اين افراد گفت: «اين سه نفر كارت سنديكا را به روي سينه نصب كرده بودند و تراكت‌هايي از سنديكاي خودشان به روي شيشه نصب كرده بودند كه همين امر باعث بيكار شدنشان از جانب مديريت منطقه پنج شد.»

اسالو در مورد اقدامات سنديكا براي بازگشت اين سه نفر گفت: «بيش از 40 نفر از اعضاي سنديكا به اداره مركزي شركت واحد مراجعه و خواستار بازگشت به كار سه نفر از همكاران خود شدند كه در نهايت به وسيله مذاكره حضوري با معاون اداري شركت واحد مقرر شد وقتي مديرعامل شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه از مرخصي برگشتند به پرونده اين سه نفر رسيدگي شود و تمامي روزهايي را كه سر كار نبوده‌اند تأييد و گواهي كار صادر شود.»

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: جمعه 25 آذر1384 ׀ موضوع: اجتماعی

دیروز جنس صداها هم فرق داشت

سياه بود، سياه سياه، سالن، لباس‌ها، گل‌ها و حتي جنس صداها، عبدالحسين مختاباد نشست آن بالا و صدايش را رها كرد تا آن ته سالن. صدايي كه حالا جنسش غمگين بود و...

«اي كاروان آهسته ران كارام جانم مي‌رود

وان دل كه با خود داشتم با ساربانم مي‌رود»

محمد سيف‌زاده، احمد بورقاني، علي مزروعي، محمدجواد مظفر و بدرالسادات مفيدي به رديف ايستاده بودند در ابتداي سالني كه حالا سرتاسر سياه بود.

بی درنگ یاد روزهای سیاهی می افتادی که روزنامه ات توقیف می شد، یاد آن شب شومی که یک شبه 17 روزنامه به فنا پیوستند و هزاران نفر خانه به دوش. انگار همین دیروز بود به عزای روزنامه هایمان نشسته بودیم اما این بار جنس مراسم فرق داشت، بچه ها یاد گرفته بودند در مقابل هر توقیفی لبخندی بزنند و از این روزنامه به آن روزنامه بار سفر بندند اما هیچ وقت یاد نگرفته بودند این بچه ها که دوستانشان تیتر یک و عکس یک روزنامه شوند.

ديروز همه آمده بودند، نه ببخشيد همه نبودند حداقل اينكه هيچ مسؤول دولتي حتي از وزارت ارشاد هم نبود تا در سوگ خبرنگاران و عكاسان در جمع همكاران و ياران شركت كنند آن هم در مراسمي كه مرجع صنفي‌شان ميزبان بود. مزروعي که رفت آن بالا یاد 17 مرداد هر سال می افتادی که می آمد، لبخندی میزد و صحبتی می کرد و تمام. اما اين بار صدايش مي‌لرزيد، غم بود و غصه: «منتظر نباشيم كسي بميرد و برايش مراسمي بگيريم، بياييد به ياد زنده‌ها باشيم به ياد دوستاني كه الان در زندانند.»

آماده كه مي‌شوي تا راهي حسينيه ارشاد شوي، دنيا دور سرت مي‌چرخد، چشمانت سياهي مي‌رود چرا كه چشم در صفحه مانيتور كامپيوترت دوخته‌اي و مي‌بيني كه همه چيز طبق روال قبلي طي مسير مي‌كند: «خلبان مقصر بود»، اين تيتر خبرهايي بود كه ديروز خبرگزاري‌ها مخابره كردند و باز تقصير بر گردن كسي افتاد كه حالا خود به آسمان پيوسته است.

عيسي سحرخيز سياهپوش جلو مي‌آيد، واكمن را جلويش مي‌گيري خبر را مي‌گويي و او آغاز مي‌كند: «من فكر مي‌كنم اگر پيشنهادي را كه انجمن دفاع از آزادي مطبوعات داده بود براي كميته حقيقت‌ياب تا گروهي از نمايندگان مطبوعات تشكيل مي‌شدند و مسأله را پيگيري مي‌كردند آن وقت افكار عمومي هر نتيجه‌اي را كه اعلام مي‌شد، مي‌پذيرفتند. در جايي كه نمايندگان رسانه‌ها به عنوان گوش و چشم مردم حضور ندارند و در جامعه‌اي مثل ايران كه شكاف زيادي بين حاكميت و ملت وجود دارد هرگونه اقدامي با اما و اگر عمل مي‌كند حتي اگر صددرصد هم درست عمل كنند. از همان ابتدا مردم دو حرف مي‌زدند كه در اين ماجرا يا خلبان يا مسؤول برج مراقبت را مقصر اعلام مي‌كنند و مسأله را ساده‌سازي مي‌كنند و بعد هم مسأله را به فراموشي مي‌سپارند.»

باز یادت می افتد در همین هشت سال گذشته وقتی اتفاقاتی از این قبیل رخ می داد مخالفان «سید محمد خاتمی» پرچم ناسزاگویی را علم می کردند و هر چه دلشان می خواست می گفتند. حالا که تعدادی از نمایندگان خواستار استیضاح وزیر دفاع شده اند همین مخالفان این حرکت را سیاسی قلمداد می کنند.

سحرخيز مي‌گويد: «ما مي‌خواهيم حقيقت روشن شود و هر كسي وظيفه‌اي دارد و بخشي از اين وظايف هم به عهده كساني است كه الان در مجلس حضور دارند، همه می دانند که این افراد نماینده مردم نیستند و یک راهیافته ای بیش به ساختمان بهارستان نیستند. ما نبايد به اين مسأله بسنده كنيم بايد اجازه دهيم كه مسأله مقداري پيش رود و آن نمايندگان واقعي نبايد به اين انگ‌ها گوش دهند و وظيفه ما هم حتي در دوران اصلاحات اين بود كه اگر خطايي رخ داده، مسأله را روشن كنيم و الان هم بايد همين را دنبال كنيم و سعي كنيم مسأله سياسي نشود.»

محمد سيف‌زاده را هم خيلي‌ها مي‌شناسند، حقوقداني كه همواره همراه مطبوعات بوده و حالا خود را عزادار آنهايي مي‌داند كه زماني واكمن را جلويش مي‌گرفتند و يا دوربين در مقابل چشمانشان چهره‌اش را به تصوير مي‌كشيدند: «اول بايد توجه كنيم كه مقصود از مقصر به اين معنا نيست كه مسؤوليت مدني منتفي شود، مطلب دوم اينكه هر هواپيمايي يك كارت پرواز دارد كه تا جزئيات آن مشخص نشود نمي‌شود گفت چه كسي مقصر است يا مقصر نيست. اين مطلب را از اين جهت مي‌گويم كه ظاهراً خلبان اول از اين پرواز سر باز زده و اين خلبان كه مي‌گويند بيش از دو هزار ساعت پرواز نداشته و كمك خلبان بوده مجبور به پرواز كردند. دستگاه قضايي بايد صحت اين مطلب را بررسي كند. در واقع مي‌گويند «سبب اقوا از مباشر» يعني ممكن است آن خلبان قصوري كرده باشد اما كساني كه ايشان را مجبور به پرواز كردند مسؤوليتشان بيشتر است. بنابراين از نظر جزايي پرونده آن خلبان بسته مي‌شود اما آمرين و مسببين اين حادثه هنوز كنار هستند.»

سيف‌زاده برايش فرق ندارد دولت خاتمي باشد يا دولت احمدي‌نژاد، مجلس ششم باشد يا مجلس هفتم. او فقط مسأله را از جنبه حقوقي بررسي مي‌كند: «استيضاح از جمله حقوق حقه نمايندگان مجلس است. اينكه مطرح مي‌شود ديد سياسي به قضيه هست بايد گفت كه نماينده مي‌تواند ديد سياسي داشته باشد اين هم يك حق است و نمي‌توان اين را از نماينده سلب كرد. به نظر من اين مجموعه از حوادث كه در مملكت ما از جمله در ناوگان زميني اتفاق مي‌افتد تأسف‌بار است. ما مي‌خواهيم به انرژي اتمي دسترسي پيدا كنيم اما 100 متر جاده استاندارد كه مطابق با استانداردهاي بين‌المللي باشد، نداريم. همين آلودگي هوا را نگاه كنيد اين نشان مي‌دهد كه دولت برنامه‌اي براي برطرف كردن اين آلودگي ندارد. عجيب‌تر اينكه فرمانده نيروي انتظامي مي‌گويد، فرق است بين ماشين داشتن و ماشين سوار شدن. خب مسلم است ماشين مي‌خرند كه سوار شوند، تو برنامه نداري براي اين هوا كه مردم به خاطر آن كشته مي‌شوند. بنابراين نداشتن اين برنامه‌ها تأسف‌بار است و اينكه اين مسأله خون اين عزيزان هم فراموش خواهد شد.»

محمدجواد مظفر هم از آنهايي است كه سال‌هاست در غم و شادي مطبوعاتي‌ها همراه و همدل بوده و حالا با دستان درهم قفل شده‌اش و چشمان به پايين دوخته‌اش ايستاده در مجلس عزاي ياران: «اظهارنظر در مورد مسائل به اين پيچيدگي و فني كار ساده‌اي نيست، ممكن است من دل‌آزرده باشم از اتفاقي كه افتاده و اتفاقاتي اين قبيل كه در كشور مي‌افتد ولي چيزي را كه جزئياتش را اطلاع ندارم نمي‌توانم تأييد يا تكذيب كنم تنها مي‌توانم بگويم كه به دليل مناسبات بين‌المللي‌مان گرفتار يك مجموعه‌اي از ناوبري فرسوده هستيم كه دائماً بيم آن مي‌رود كه اتفاقات مشابه را شاهد باشيم.»

مظفر از ديدگاه يك رسانه‌اي صحبت مي‌كند: «ما نه با دولت خاتمي عقد برادري داريم، نه با دولت احمدي‌نژاد كينه و دشمني بلكه حرف ما اين است كه دولت بايد پاسخگو باشد، دولت منتخب مردم است و مردم حق دارند در هر حادثه و اتفاقي دولت را مورد سؤال قرار دهند و مسؤولان را بازخواست كنند. در تمام دنيا اين يك قاعده است و مسؤولاني كه حتي بي‌تقصير بوده‌اند در مقابل حوادثي كه در اين سطح اتفاق مي‌افتد خودشان داوطلبانه كنار مي‌روند و استعفا مي‌دهند و حتي در ژاپن ديده‌ايم كه خودكشي مي‌كنند. ما چنين انتظاري نداريم اما انتظار داريم كساني كه مقام و پستي را در اختيار دارند در اين مواقع مسؤوليت‌پذير باشند.

اگر اين افراد مي‌فهميدند كه مسؤوليت در اين حد سنگين است آن وقت خيلي سينه براي پست و مقام چاك نمي‌كردند. به دليل اينكه در كشور ما در مقابل اين گونه حوادث مسأله پاسخگويي وجود ندارد اين افراد براي به دست آوردن مقام سبقت مي‌گيرند.»

محمدعلي ابطحي هم بود، در انتظار لبخندي بود تا مرد مثل هميشه لبخند زند بر رويت، لبخند هم زد اما چه طعم تلخي داشت اين لبخند. او بارها با همين عكاسان و خبرنگاران به خنده نشسته بود و حالا در مقابل سؤالي: آقاي ابطحي خلبان را مقصر اعلام كردند: «اگر خلبان‌ها در اين گونه موارد مقصر هستند باز سؤالاتي به مديريت بالا برمي‌گردد كه چرا خلباناني كه ممكن است قصور كنند مسؤوليت جان اين همه انسان را در اختيار آنها مي‌گذاريد و در مجموع اين گونه جواب‌ها در افكار عمومي پذيرفته نمي‌شود و اين نوع پيگيري‌ها را بي‌پاسخ مي‌گذارد.»

عمامه‌اش را به عقب مي‌راند و گامي به جلو برمي‌دارد اما سوالي ديگر مانده؛

استیضاح وزیر دفاع را سیاسی خوانده اند؟

«الان مجموعه حاکمیت یک دست است و بیشتر می خواهند مراقب حفظ این حاکمیت یک دست باشند تا رسیدگی به مشکلات مردم.»

مزروعي هم تازه از روي سن پايين آمده، حالا شايد چشم بسياري از خانواده‌هاي داغدار و مطبوعاتي‌ها به اقدامات او و همكارانش است تا شايد انجمني كه او را به سمت رياستش انتخاب كرده‌اند چه خواهد كرد هرچند كه مزروعي خود اقداماتشان را خيلي مؤثر نمي‌داند. خبر را به او هم مي‌دهي چشمانش درشت مي‌شود و در فكر: «در درجه اول نمي‌شود اين استدلال را پذيرفت به دليل اينكه فكر نمي‌كنم هيچ خلباني با هواپيمايي پرواز كند كه فكر مي‌كند سقوط مي‌كند و كشته مي‌شود. هيچ انساني به سوي مرگ پرواز نمي‌كند بنابراين احتمالاً خلبان به استانداردهايي كه لازم بوده اعتماد كرده و پرواز كرده. من فكر مي‌كنم با توجه به حوادثي كه ما در سال‌هاي اخير داشته‌ايم، اشكال به استانداردهاي لازمي برمي‌گردد كه دولت بايد از طريق نهادهاي مسؤول كنترل كند.»

مزروعی از این که در ایران همه مسائل سیاسی تعبیر می شود گله مند است و تمام نگرانیش این که طبق معمول پس از یک – دو هفته موج احساسات بخوابد و این قضیه هم به باد فراموشی سپرده شود.

محمد صحفی هم آمده بود با دستان گره خورده بر سینه اش کنار در حسینیه آرام گرفته بود.صحفی از «خرم» یاد می کند: « آقای خرم در نظراتشان همواره می گفتند؛ این اولین سقوط نبوده آخرین هم نخواهد بود. واقعیت این است که سیستم ناوگان هوایی ما فرسوده است.»

حالا اشك‌هاست كه با «آهسته‌ ران اي كاروان» مختاباد همراه مي‌شود و قلم‌ها در كيف‌ها آرام مي‌گيرد اما اين بار بچه‌ها هم‌قسم مي‌شوند تا روشن نشدن موضوع پيگيري‌هايشان را ادامه دهند.

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 22 آذر1384 ׀ موضوع: اجتماعی

سماع قلم در سوگ خبرنگاران شهيد

هر چه تلاش کردم تا قلمی برای دوستان و همکارانم بزنم، توانش نبود دنبال مطلبی بودم که به دل نشیند از بین تمام مطالبی که نوشته شد راستش مطلب دوست و استاد عزیزم "علی رضا اسکندریون" به دل نشست واقعیاتی که همه را گفته بود.این مطلب در شماره ۴۷۱ پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴ به عنوان سرمقاله روزنامه "مردم نو" به چاپ رسید.

 

امروز دست و دل تحريريه روزنامه مردم‌نو به كار نمي‌رود. سنگيني فاجعه بر فضاي دفتر روزنامه سايه انداخته است. امروز خبرنگاران، تجلي انفجار درد را با سقوط هواپيماي حامل همكارانشان به عينه ديده‌اند. و همين امروز نيز قلم براي نوشتن آنچه ننوشته است به رقص واداشته مي‌شود؛ هر چند رقصي در سوگ. بگذار آنها كه زخمي از شلاق نقد رسانه‌ها، اصحاب آن را به باد تهمت و اتهام مي‌گيرند از شرم زيستن خود عرق بريزند. بگذار آنها كه هرگونه نقدي را ”اقدام عليه امنيت ملي“ ترجمه مي‌كنند،‌ در مستي قدرت نعره زنند. بگذار آنها كه سالهاست فضاي رسانه‌ها را جز براي تعريف و تمجيد نخواسته‌اند، امروز حاصل كارشان را ببينند و بدانند اگر خبرنگار به سراغ سوژه‌هايي مي‌رود تا كاستي‌ها را نشان دهد براي آن است كه ميثاق حرفه‌اي او ايجاب مي‌كند تا شاهد رويدادهايي اينچنين نباشيم.

بگذار هواپيماي تشريفاتي در آشيانه خاك بخورد و ما خبرنگاران را با هواپيماهاي ترابري (ويژه حمل بار و چترباز) به اقصي نقاط كشور بفرستيم ـ خبرنگاران كه داخل آدم نيستند! ـ چند هواپيماي ديگر بايد سقوط كند تا بدانيم سيستم حمل و نقل هوايي ما دچار مشكل است؟ چند خانواده ديگر بايد داغدار عزيزان خود باشند تا ما بدانيم بايد كاري كرد؟

چند خانواده بايد بي‌سرپناه بمانند تا ما بدانيم در واگذاري مسكن مشكل داريم؟ چندين هزار خانوار بايد زير خط فقر زندگي كنند تا ما بدانيم در سياستگزاري‌ها و برنامه‌ريزيهايمان مشكل داريم؟ چندين تصادف بايد در جاده‌ها به وقوع بپيوندد تا ما بدانيم سيستم حمل و نقل زميني ما هم دچار مشكل است؟ آمار چند بيكار را بايد يادداشت كنيم تا بدانيم، بيكاري در كشور بيداد مي‌كند؟‌چند خانوار بايد بدبخت و آواره شوند تا ما بدانيم سيستم نظارتي ما درست كار نمي‌كند؟ چند نفر بايد معتاد شوند، چند نفر بايد بميرند، چند نفر بايد مورد تجاوز قرار بگيرند، چقدر بايد دزدي شود، چقدر بايد اختلاس شود، چقدر بايد جان كند، چقدر بايد حرص خورد، چند نفر بايد از فقدان امكانات بهداشتي و درماني سقط شوند، آمار اختلالات رواني چقدر بايد بالا برود، اختلاف طبقاتي تا چه‌ اندازه بايد آشكار شود، چه ميزان بيت‌المال بايد تباه شود، چقدر بايد شعار بشنويم، چقدر بايد وعده‌ها را بدون تحقق آن تحمل كنيم، چقدر بايد واژه‌هاي ”آزادي“، ”عدالت“ و... تكرار شود تا از مفهوم خالي گردد و چقدر بايد ...؟ تا ما به خود آييم و سر و ساماني به مناسبات دهيم. به قول خبرنگار ”بيست‌و سي“‌ تلويزيون: ”امير! چند هواپيماي سي ـ 130 ديگر باقي مانده است؟“

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 17 آذر1384 ׀ موضوع: اجتماعی

برای درمان بیماران بی بضاعت/ كوهپايه آغاز راه است

  كوهپايه شهري است متعلق به استان پرآوازه‌ايران؛ اصفهان. شهري در دل كوير لوت شهري محروم با مردماني مهربان. اين شهر كويري ايران بيمارستاني دارد كه اكنون فقط به عنوان زايشگاه از آن استفاده مي‌شود، و همانند شهرش محروم حتي از وسايل اوليه پزشكي. اين بيمارستان 50 سال پيش با كمك شادروان ‌« قدرت‌اله بهروان» احداث شده است حالا پسر وي «دكتر عبدالحسين بهروان» پس از 40 سال دوري از ميهن به ايران بازگشته و قصد بازسازي آن را دارد تا اين بيمارستان را به عنوان پايگاه درمان بيماران تهي‌دست توسط پزشكان انسان‌دوست آلماني تبديل كند.

نياز 150 ميليوني براي بازسازي و تجهيز بيمارستان

شايد پس از اولين حضور پزشكان سازمان اينترپلاست آلمان بود كه دكتر بهروان را بر آن داشت تا اين بيمارستان كوهپايه را كه با كمك پدرش احداث شده بود، بازسازي كند تا هرگاه خواست از اين پزشكان براي حضور در ايران دعوت كند با مشكلات كمتري روبه‌رو شده و همه ايرانيان هم پايگاه اين پزشكان را بشناسند. دكتر بهروان دو سال است به ايران بازگشته و در اين مدت موفق شده است چهار تيم پزشكي را از آلمان به ايران بياورد تا جراحي‌هاي رايگان بر روي بيماران تهي‌دست انجام دهند. او در مورد بيمارستان كوهپايه مي‌گويد:« اكنون اين بيمارستان تنها به عنوان زايشگاه استفاده مي‌شود و هنوز سرپاست اما بايد تعميرش كرد. اين بيمارستان نياز به اتاق جراحي دارد كه هرگز نداشته و وسايل مورد نياز را هم بايد تهيه كرد. چند ماه پيش كه دو پزشك متخصص زنان و زايمان را دعوت كرده بودم و در آن بيمارستان مستقر بودند با بخشدار و شهردار شهر و همچنين فرماندار اصفهان صحبت كرديم و حتي فرماندار قولي داد كه حدود  7 تا 10 ميليون براي بازسازي بيمارستان كمك كند. البته خرج اين بيمارستان بيش از اين‌هاست و من فكر مي‌كنم حدود 150 ميليون براي بازسازي و خريد وسايل نياز است اما مسأله اينجاست در مدت سه ماهي كه من در آلمان بودم هيچ اقدامي صورت نگرفته است و به نظر اين بيماري كشور ماست.»

از مردم كمك مي‌گيريم

اما دكتر بهروان به همين سادگي دست‌بردار نيست او قصد دارد چند هفته ديگر به آنجا رفته و كاربازسازي را شروع كند و از تخت و پتوي بيمار گرفته تا تخت جراحي و چراغ‌هاي جراحي را با مدرنترين وسايل تجهيز كند و در همين رابطه با دوستان آلماني‌اش هم تماس گرفته و آنها هم قول‌هايي را به او داده‌اند.

دكتر بهروان كه اميد فراواني به وعده مسؤولان دارد، مي‌گويد:«خيلي اميدوارم و خودم هم امكاناتي دارم كه در اختيار اين كار قرار خواهم داد. مصمم هستم كه كار بازسازي و تجهيز اين بيمارستان را دنبال كنم و مركزيتي بوجود آورم كه بتوانم از اين طريق تيم‌هاي پزشكي زيادي را به ايران بياورم. علاوه بر اين‌ها نبايد مردم خير را فراموش كنيم و من از مردمي كه امكانات مالي دارند كمك خواهم گرفت.»

او در همين رابطه گام‌هايي هم برداشته و با يكي از دوستانش طرحي را ريخته‌اند تا هر كسي گوشه كار را بگيرد مثلا خيران صنعتگر تهويه بيمارستان را درست كنند و هركسي قسمتي از كار را به عهده بگيرد. دكتر بهروان اميدوار است تا با اتمام كار بازسازي و تجهيز بيمارستان كوهپايه، كارساخت بيمارستان‌هاي ديگر در شهرهاي محروم ايران را با همراهي خيرين آغاز كند.

او كه سال‌ها خارج از ايران زندگي كرده در مورد رفتارها و منش اروپائيان در اين گونه موارد مي‌گويد: «اروپائيان در حادثه سونامي و بم به طور وسيعي كمك كردند و الان اطلاع دارم كه كمك‌هاي فراواني هم به پاكستان مي‌كنند و اين جزو منش‌شان است اما ما بايد توجه كنيم كه ايران كشور تهي دست و فقيري نيست و خيلي از مردم ايران امكانات مختلفي دارند كه بايد دنبال آنها باشيم تا همانطور كه سر قضيه بم كمك كردند براي ساخت و بازسازي بيمارستان‌هاي مناطق محروم هم كمك كنند. در نهايت اگر ديديم محتاج شديم از سازمان‌هاي بين‌المللي هم براي بازسازي اين بيمارستان‌ كمك مي‌گيريم.»

رابطه دوستي عامل حضور پزشكان آلماني

در تمامي گفت‌وگوهايي كه پزشكان سازمان اينترپلاست آلمان با مطبوعات ايران داشته‌اند، حضور خود را در كشورهاي مختلف منوط به تهي‌دست بودن و نداشتن امكانات اوليه پزشكي ذكر كرده‌اند اما واقعيت اينجاست ايران نه كشور فقيري است و نه از امكانات اوليه پزشكي محروم است. پس علت حضور اين پزشكان در ايران چه مي‌تواند باشد؟

«دكتر اندره بورشه رئيس سازمان اينترپلاست و از جراحان زبردست آلمان است كه دو سال و نيم پيش هم از دست رئيس جمهوري اين كشور عالي‌ترين نشان لياقت را گرفت. او دوست خانوادگي من است و حتي من شهود ازدواج ايشان بودم. در سال‌هايي كه نمي‌توانستم به ايران بيايم و مي‌ديدم كه اينها براي جراحي رايگان به كشورهاي مختلف سفر مي‌كنند همواره اصرار مي‌كردم كه بايد به ايران هم بياييد از همين‌رو پس از بازگشت به ميهن دنبال كار را گرفته و اولين تيم را به سرپرستي دكتر اندره بورشه به ايران آوردم و فكر مي‌كنم فقط براساس رابطه دوستي است كه مي‌توانم تيم‌هايي را به ايران بياورم.»

دكتر بهروان اينها را كه مي‌گويد در مورد رابطه ارائه گزارش مثبت از جانب تيم اول در كنگره سازمان اينترپلاست و حضور تيم‌هاي بعدي صحبت كرده و تاكيد مي‌كند: «شايد اگر آن گزارش مثبت ارائه نمي‌شد ديگر موفق نمي‌شديم هيچ تيمي را به ايران بياوريم و اكنون هم دائم با دوستانم در آلمان بحث داريم و آنها مي‌گويند؛ ايران كه امكانات اوليه پزشكي دارد پس چه لزومي است كه ما به ايران بياييم و تاكنون من متقاعدشان كرده‌ام كه امكانات در ايران هست ولي كساني كه شما جراحي‌شان مي‌كنيد تهي‌دست هستند و براي درمان پول ندارند.»

هر چه مي‌توانيد، بنويسيد

دكتر بهروان حالا كمي با هيجان‌تر و آشفته‌تر سخن مي‌گويد: «هر چه مي‌توانيد، بنويسيد و هشدار دهيد. من هرگز تصور نمي‌كردم اين همه سوختگي در ايران باشد و اين حتي براي دوستان من هم تعجب‌آور بود كه چرا اين همه سوختگي در ايران وجود دارد. مثلا در كشوري مثل هند وجود سوختگي‌هاي زياد عجيب نيست چراكه در برخي از ايالت‌هاي آن كشور خودسوزي دختران بسيار بالاست ولي در ايران كه اين كمتر است با اين حال به قدري سوختگي‌هاي وحشتناك داريم كه هرگاه در مورد آنها فكر مي‌كنم چهره تك‌تك بيماران جلوي چشمانم مي‌آيد و به همين خاطر من از شما مطبوعاتي‌ها خواهش مي‌كنم هرچه مي‌توانيد، بنويسيد و به خانواده ها هشدار دهيد كه از سماور، چراغ علاءالدين و آ‌ب‌جوش و...  كه جز خطرناكترين عوامل سوخت كودكان و حتي بزرگسالان است را با احتياط و ايمني لازم استفاده كنند.بايد دقت كرد جراحي كه اين بيماران را درمان مي‌كند هر چه هم حاذق باشد توان محدودي دارد و هرگز نمي‌تواند سوختگي‌ها را طوري درمان كند كه به حالت اوليه بازگردند.»

احساس نزديكي به مردم

با اين كه دكتر عبدالحسين بهروان سال‌ها در آلمان به عنوان استاد دانشگاه تدريس كرده است و پس از برگشت به ايران به راحتي مي‌توانست كارش را در دانشگاه‌هاي ايران ادامه دهد اما خود مي‌گويد: «با دعوت از تيم‌هاي پزشكي به ايران و درمان مردم تهي‌دست احساس نزديكي بيشتري به مردم مي‌كنم تا اين كه بروم و در دانشگاه مثلا يك كار روشنفكري انجام دهم.»

او پزشكان ايراني را هم دعوت به تشكيل شعبه‌اي از سازمان اينترپلاست در ايران مي‌كند و خود حاضر است تمامي كارهايش را انجام دهد: «چون من پزشك نيستم، نمي‌توانم پيشگام شوم، اما از خود مي‌پرسم مگر مي‌شود در ايران كه سال‌ها مهد فرهنگ و هنر بوده پزشكاني نباشند كه چنين فعاليت‌هايي انساندوستانه را بكنند از همين‌رو از همه پزشكان نيكوكار ايراني دعوت مي‌كنم تا از طريق روزنامه ايران با من تماس بگيرند تا شاخه‌اي از سازمان اينترپلاست را در ايران هم تشكيل داده و بدين ترتيب محرومان از درمان را نجات دهيم.»

 

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 12 آذر1384 ׀ موضوع: اجتماعی

ماموريت انساندوستانه تيم هفت نفره جراحان آلمانى در ايران پايان يافت/ روزى ۱۶ عمل جراحى رايگان

حدود ده هزار نفر از سراسر ايران جهت مداواى بيمارى هاى ترميمى خود توسط پزشكان سازمان اينترپلاست آلمان به بيمارستان خيريه شفيعيه زنجان مراجعه كردند. اين در حالى است كه تيم پزشكى هفت نفره آلمانى در مدت محدودى كه در ايران هستند فقط مى توانند بين ۱۲۰ تا ۱۴۰ نفر را مداوا كنند.تيم پزشكى حاضر شامل سه جراح به نام  هاى دكتر آندرياس اشميت رئيس تيم، دكتر هوبرتوس تيل كورن و دكتر ارتورين يوخ هستند كه چهار زن آلمانى اين تيم را همراهى مى كنند. دكتر مشتيلد كرچمر و دكتر آزيتا سالمى (ايرانى تبار) متخصصان بيهوشى و خانم ها مارتينا اشميت و كرنليا پرستاران اتاق عمل هستند. تيم پزشكى فوق از جانب سازمان اينترپلاست آلمان به ايران آمده اند تا در مدت اقامت دوهفته اى خود در شهر زنجان به مداواى بيماران بى بضاعت بپردازند. اين تيم سال گذشته نيز در شهر نائين جهت انجام جراحى هاى ترميمى حضور يافته بود. اين تيم نه تنها هيچ هزينه اى براى جراحى ها دريافت نمى كند بلكه تمامى وسايل اتاق عمل را نيز خود تهيه كرده و به ايران آورده اند و جالب تر آنكه حتى بليت هواپيما را نيز با هزينه شخصى خود تهيه مى كنند. عده اى از افراد كه كار اين تيم پزشكى را از نزديك شاهد بوده اند از نحوه و زمان كار اين تيم در حيرتند. آنها مى گويند: علاوه بر اينكه جراحان و كادر همراهشان با دقت تمام مشغول جراحى هستند از ۸ صبح تا ۵/۸ شب مدام كار مى كنند و استراحت آنها تنها در حد نوشيدن چاى و صرف ميوه است و جالب تر اينكه تنها چيزى كه در چهره شان نمى توان ديد، خستگى است.دكتر آندرياس اشميت و دكتر عبدالحسين بهروان در گفت وگوى اختصاصى با «شرق» نحوه تشكيل سازمان اينترپلاست آلمان معيار انتخاب كشورها جهت انجام جراحى هاى ترميمى را توضيح مى دهند.


معتاد به نيكوكارى
دكتر آندرياس اشميت در مورد ايده تشكيل سازمان اينترپلاست مى گويد: سازمان اينترپلاست قبلاً در آمريكا وجود داشت و در سال ۱۹۸۰ اين سازمان در آلمان تشكيل شد و الان در كشورهاى مختلف دنيا مشغول فعاليت است. اما فعاليت اينترپلاست در هر كشور مستقل است. وى در مورد كارهاى سازمان اينترپلاست توضيح مى دهد: در ابتداى شروع فعاليت بيشترين تعداد به جراحان پلاستيك اختصاص داشت ولى در سال هاى اخير جراحان ديگرى از قبيل جراحان اورولوگ، ارتوپد و جراحان فك هم به سازمان اضافه شده اند.دكتراشميت با اشاره به اينكه جراحان در اين سازمان به صورت داوطلبانه عضو مى شوند، تصريح مى كند: عضويت در سازمان اينترپلاست كاملاً داوطلبانه است و هر كسى بخواهد، مى تواند عضو اين سازمان شود. من تعداد اعضايش را دقيقاً نمى دانم ولى حدود ۱۰۰ نفر جراح دارد. اعضاى ديگرى مثل پرستاران اتاق جراحى، پزشكان بيهوشى و حتى افراد عادى هم عضو اين سازمان هستند و هر كسى حق عضويتش را بدهد، مى تواند عضو اين سازمان شود.تصور اين بود كه پزشكان و كادر همراهى كه در كشورهاى مختلف حضور مى يابند، جهت انجام جراحى ها حقوقى دريافت مى كنند اما دكتر اشميت ضمن رد اين تصور تاكيد مى كند: البته كه حقوقى دريافت نمى كنيم. اين سازمان يك سازمان عام المنفعه است كه ما خودمان هم كمك مى كنيم تا بتواند خرجش را تامين كند و سالانه حق عضويت پرداخت مى كنيم. دكتر بهروان در اين باره مى گويد: اين گونه سازمان هاى عام المنفعه پولى ندارند تا حقوقى پرداخت كنند و حتى تيم ها با خرج خودشان در كشورهاى خارجى حاضر مى شوند.ما شرقى ها همواره بر اين باور هستيم كه غربى ها انسان هايى بى احساس و تهى از عاطفه  هستند و شايد همين عامل باعث مى شود كه از دكتر اشميت بپرسم پس چه انگيزه اى موجب مى شود كه شما دست به چنين كارهايى بزنيد در حالى كه نه تنها حقوقى دريافت نمى كنيد بلكه حق عضويت هم مى دهيد؟اين سئوال جالب است ولى من از هيچ چيز بيش از اين متنفر نيستم كه بگويم با اين كار دنبال جاى ويژه اى در بهشت براى خودم هستم. انگيزه واقعى در ساختار محدودى است كه ما مى توانيم اين انسان ها را خوشبخت كنيم. اين مسئله كه وضعيت اين انسان ها فرق مى كند و بهتر مى شود آدم را معتاد مى كند و ما به اين كار اعتياد داريم.

تاكنون براى انجام جراحى هاى ترميمى به كدام كشورها رفته ايد؟
چندين بار به افغانستان و پاكستان رفته ام، ۷ سال در برمه بودم، به ميانمار و ناميبيا رفته ام و سه بار در نيجريه بوده ام.
معيار انتخاب اين كشورها بر چه اساسى است و آيا اين انتخاب به عهده خود پزشكان است يا سازمان، كشورها را انتخاب مى كند؟
نه. ما خودمان كشورها را انتخاب مى كنيم. سازمان چنين انتخابى نمى كند. ما طبق اساسنامه اى كه داريم به جاهايى مى رويم و به آنجاهايى مى رويم كه اجازه داريم برويم. ما به جاهايى مى رويم كه مى دانيم در آنجا افرادى هستند كه محتاج به اين جراحى ها هستند و راه حل ديگرى نيست و اگر هست اين افراد به آن دسترسى ندارند. ما اجازه نداريم كه آگاهى و دانش خودمان را در جاهايى غير از اينها در اختيار كسى بگذاريم.
با توجه به كشورهايى كه نام برديد آيا در مورد جراحى هاى ترميمى كه بر روى بيماران انجام مى گيرد تفاوت هايى مشاهده مى شود؟
البته تفاوت هست. ما در ايران سوختگى زياد مى بينيم ولى در افغانستان علت بروز اين بيمارى ها در اثر انفجار مين، تيرخوردگى يا انفجارهاى ديگر است كه ما اين عوامل را در اينجا نمى بينيم. يا در برمه بيشتر شكاف لب و كام داريم كه در اينجا كمتر هست و آنهايى هم كه هستند جراحى شده اند.
مى توانيد امكانات پزشكى ما را با ديگر كشورهايى كه ديده ايد مقايسه كنيد؟
دقيقاً نمى توانم بگويم ولى در صورتى كه ميانمار و افغانستان را در نظر بگيريم اصلاً امكانات پزشكى ايران با آنها قابل قياس نيست و مى توانم بگويم به اروپا نزديك تر است. در افغانستان امكانات پزشكى فقط در كابل ديده مى شود ولى بيرون از كابل اصلاً امكانات پزشكى وجود ندارد، همين طور در رانگون (پايتخت ميانمار). پس نمى توان ايران را با اين كشورها مقايسه كرد.
مى توانم بپرسم سخت ترين جراحى كه تاكنون انجام داده ايد چه بوده است؟
بله. مى توانم، بگويم. «نوما» يك نوع بيمارى است كه در مناطق ساحلى آفريقا به خصوص در نيجريه وجود دارد. بر اثر چركين شدن صورت بچه ها، بخش هايى از صورت آنها به طور كامل از بين مى رود يعنى بخشى از صورت اصلاً وجود ندارد در واقع يك بيمارى ديومانند است كه حتى ديدنش براى خود آدم سخت است و بهبود بخشيدن به آنها فوق العاده مشكل است. من اين بيمارى و نحوه جراحى آن را طى روز هايى كه در اينجا هستم با برگزارى يك كنفرانس ويديويى به جراحان ايرانى نشان خواهم داد.
و سخت ترين عملى كه طى روز هاى گذشته در ايران داشتيد؟
بچه اى حدود ۶ ساله بود كه پاى راستش كاملاً چسبيده بود و تمام گوشت و پوستش جمع شده بود، وقتى باز كردم، متوجه شدم تمام رگ  و پى در آن گوشت و پوست جمع شده است كه اگر مى بريديم، پايش اصلاً قطع مى شد به خاطر همين عمل محدودى روى او انجام شد.
من شنيدم كه شما روزى حدود ۱۲ ساعت يا بيشتر كار مى كنيد. آيا اين مدت كار كردن شما را خسته نمى كند و دقت عمل شما را پائين نمى آورد؟
اين فقط يك مسئله آموزش و تمرين است براى اين كه من در كشور خودمان هم از ۶ صبح تا ۵ بعد ازظهر كار مى كنم تازه وقتى مى خواهم بروم، ناگهان فردى را مى آورند كه چهار تا از انگشت هايش با اره برقى قطع شده و براى انجام جراحى ۱۲ ساعت وقت نياز دارم و بايد اين كار را بكنم. ما براى جراحى پلاستيك زمان زيادى نياز داريم كه اگر زياد كار كرده باشيم، مى توانيم اين مدت كار كنيم.
همكارى كادر ايرانى كه به شما كمك مى كنند چگونه بوده است؟
تفاوت با كشور هاى ديگرى كه من رفته ام از زمين تا آسمان است. ما مى توانيم بگوييم از همكارى همكاران ايرانى خيلى راضى هستيم و اين در همه سطوح چه پزشك، چه پرستار صادق است. در اينجا اصلاً لازم نيست كه برايشان زياد توضيح دهيم تا آنها به ما كمك كنند، آنها خودشان كارها و دارو ها را مى شناسند و به ما كمك مى كنند. در مقايسه با كشور هاى ديگر واقعاً تفاوت از زمين تا آسمان است.
آقاى دكتر اشميت، حتماً اطلاع داريد كه شش هزار نفر جهت مداوا توسط شما و تيم همراهتان به بيمارستان مراجعه كرده اند ولى با توجه به زمان محدودى كه جنابعالى و كادر پزشكى آلمان دارند، بسيارى از اين بيماران نمى توانند تحت مداوا قرار بگيرند. از همين رو مى خواهم بپرسم آيا برنامه اى براى سال آينده داريد؟
وقتى ما جايى مى رويم و كارى را شروع مى كنيم حتماً خيلى فكر كرده ايم كه اين كار را انجام مى دهيم و حتماً فكر مى كنيم كه باز هم به آن كشور برويم و باز حتماً به ايران فكر مى كنيم. معلوم است كه هم نيروى كارى ما و هم امكانات مالى ما جاهاى ديگر هم از ما مى خواهند تا به كشور آنها برويم و بعضى وقت ها آدم فكر مى كند كه كدام كشور بيشتر محتاج است ولى به هر حال ما باز هم به ايران فكر مى كنيم و به ايران مى آييم.وقتى از دكتر اشميت فلسفه عروسك هايى را مى پرسم كه با خود به ايران آورده اند، لبخندى مى زند و مى گويد: براى اينكه بچه ها را خوشحال كنيم. بعد قيافه جدى او حاكى از حرفى جدى است: اما يك دليل واقعى دارد؛ بچه اى را كه مى خواهيد جراحى كنيد، وحشت دارد اما وقتى هديه اى مثل همين اسباب بازى ها به او مى دهيد، مقدارى از تمركز آنان را براى ترس از بين مى برد و فكر نمى كنند كه ما مى خواهيم كار سختى را بر روى آنها انجام دهيم البته اين امر در همه موارد هم نتيجه ندارد. اين يك حركت مثبت است تا بچه با دريافت اين هديه خاطره اى خوش از ما ببرد و همه اين جريان به عنوان خاطره اى بد در ذهنش نماند.


احترام به قوانين ايران
از دكتر اشميت به خاطر وقتى كه داده تشكر مى كنم و او تنها و ساده و صميمى فقط مى گويد: «با ميل». سپس همراه تيم مى شوم تا اگر سخنى دارند بشنوم. آنها گويى از همه مراحل كار رضايت دارند و وقتى با سئوال من در مورد حجاب مواجه مى شوند همگى با لبخند مى گويند: يك بخشى از كار ما اين است كه دائم حجاب مان را درست كنيم چون ما ميهمان شما هستيم اين كار را مى كنيم. بحث داغى ميان شان درمى گيرد كه در نهايت دكتر بهروان نتيجه بحث تيم را در يك جمله برايم ترجمه مى كند: به دليل شرايط كشور شما و به خاطر احترام به قوانين حاكم در ايران حجابمان را رعايت مى كنيم و البته خيلى اذيت مى شويم.

 

ايران را دوست دارم
و اما دكتر عبدالحسين بهروان، جامعه شناسى كه ۳۹ سال از عمرش را در آلمان سپرى كرده و چند صباحى است كه به ايران بازگشته است. او براى اولين بار سال گذشته موفق به جلب نظر سازمان اينترپلاست شد تا تيمى از پزشكان خود را به ايران بفرستد. او اهل كوهپايه نائين است و شايد عشق به زادگاه بود كه اولين تيم پزشكى آلمانى در نائين حضور يافت اما او در اين مصاحبه به من فهماند كه اين تنها عشق به زادگاه نبوده بلكه علت اصلى تر آن محروميت آن منطقه است. دكتر بهروان كه در واقع عامل اصلى حضور اين تيم در ايران است در طول مدت حضور تيم در ايران همراه آنهاست و پابه پاى آنها براى كمك به بيماران از هيچ فرو نمى گذارد. مرد با گشاده رويى استقبالمان مى كند و در طول مصاحبه با دكتر اشميت و تيم همراهش صميمانه مسئوليت ترجمه را به عهده مى گيرد. شايد سال ها زندگى در آلمان بوده كه موجب شده همه سئوالات را ساده و صميمى جواب دهد و از سخنرانى كليشه اى و بى محتوا بپرهيزد. او ايران را دوست دارد و مى گويد: ما از امكانات اين مملكت جهت ادامه تحصيل استفاده كرده ايم پس بايد هر كمكى كه در توانمان است بدون هيچ چشمداشتى براى ايران انجام دهيم.
نحوه آشنايى شما با سازمان اينترپلاست آلمان چگونه بود؟
من بعد از اينكه ۳۹ سال است در آلمان زندگى مى كنم دوستان مختلفى دارم. دوستانى كه الان به ايران آمده اند عضو سازمان اينترپلاست آلمان هستند كه در اين سازمان جراحان فوق تخصصى ترميمى فعاليت مى كنند. رئيس اين سازمان آقاى دكتر آندره بورشه يكى از بهترين جراحان ترميمى آلمان است كه دو سال پيش عالى ترين نشان آلمان را از دست رئيس جمهور گرفته است. ايشان دوست نزديك من است و من يكى از شهود ازدواج آنها بودم. خودش و همسرش كه متخصص سرطان است - خانم دكتر افا بورشه - از رفقاى نزديك من هستند. از اين طريق با اين دوستان آشنا هستم كه اولين بار سال گذشته تيمى را به نائين آوردم و امسال هم دوستانم دكتر امير حسين سعيدى (دبير انجمن زنجانى ها) و مهندس منوچهر سپهرى (رئيس انجمن زنجانى ها) خواهش كردند تا در صورت امكان تيمى هم به زنجان بيايد و او از آنجا كه خود من هم عضو افتخارى انجمن زنجانى ها هستم در سفر هايى كه به  آلمان داشتم با تماس هايى كه گرفتم توافق تيم پزشكى را جلب كرديم تا به زنجان بيايند.
در كل چند نفر مراجعه كننده بوده و چند نفر مورد جراحى قرار گرفته اند؟
تا آنجا كه از آقاى دكتر خانى (رئيس دانشكده علوم پزشكى زنجان) شنيده ام حدود ده هزار نفر به بيمارستان مراجعه كردند. دوستان من كه تا امشب اينجا هستند تا امروز (سه شنبه ۲۲/۱۰/۸۳) بيش از ۲۰ نفر را جراحى كرده  اند كه رقم فوق العاده  بالايى است چون اين تيم از ساعت ۸ صبح تا ۳۰/۲۰ شب مشغول جراحى هستند. اوايل ۱۲ تا ۱۴ عمل جراحى انجام مى گرفت كه الان به روزى ۱۶ نفر رسيده است البته بستگى به سختى عمل دارد. مثلاً خانمى پارسال در نائين به مدت ۴ ساعت جراحى شد و اينجا هم دوستم آقاى هوبر توس گفت دوباره ۴ ساعت جراحى اين خانم طول كشيد. تعداد جراحى ها بستگى به سختى عمل دارد ولى سعى مى كنند كه روزى ۱۶ عمل جراحى انجام دهند.
برخى ويزيت ها انجام شده و وقتى براى بيمار در نظر گرفته شده كه خارج از روز هايى است كه تيم پزشكى در ايران حضور دارد كه جنابعالى هم امروز يك مورد را شاهد بوديد آيا اين ويزيت ها با شما هماهنگ شده است؟
بله، هماهنگ شده بود ولى يك مسئله هست. وقتى اين همه مراجعه كننده وجود داشته يعنى شش هزار نفر خب مجبور بودند تعدادى را جدا كنند. مثلاً خيلى ها مى آمدند و مى گفتند: من نمى توانم زايمان كنم به همين دليل مجبور شده اند اينها را جدا كنند و برايشان وقتى هم در نظر بگيرند. ببينيد يك تضادى بين تعداد زياد مراجعه كنندگان و اينكه چگونه سازماندهى براى اين افراد صورت بگيرد، وجود دارد. ما در روز بيش از ۲۰۰ تا ۲۵۰ نفر را نمى توانستيم ببينيم. اگر قرار بود سه جراح ما همه شش هزار نفر را ببينند خب بايد صبح تا شب وقتشان را براى اين كار مى گذاشتند پس چه كسى بايد جراحى مى كرد. اين تضاد وجود داشت و كارى هم نمى شد، انجام داد.
يعنى پس از مستقر شدن در بيمارستان ويزيت بيماران را خود تيم برعهده داشت؟
بله، ما هر روز بيماران را ديده ايم و از ميان آنها عده اى را جدا كرده ايم، دوستان پزشك زنجانى هم در اين خصوص خيلى زحمت كشيده اند. منتها به حدى تعداد مراجعه كننده زياد بوده كه مسلماً عده زيادى از اين بيماران جا مى مانند يعنى هميشه اينگونه خواهد بود؛ ما اگر سال ديگر هم  تيمى را بياوريم باز همين است براى اينكه تعداد افرادى كه مى آيند و سوختگى هاى وحشتناك و شكاف كام دارند باز همين خواهد بود. اين يك مسئله ملى است. مسئله ۱۰ نفر و ۲۰ نفر نيست كه شما فكر كنيد در ۱۲۰ نفر تمام مى شود. ما از بوشهر، خراسان، تبريز، اصفهان، نائين، شيراز، فسا، بندرعباس و ديگر شهرها بيمار داريم. خب چه كارى مى توانيم انجام دهيم؟ تا آنجا كه مى توانيم جراحى مى كنيم ولى عملاً از شش هزار نفر حداكثر ۱۴۰ نفر مورد جراحى قرار مى گيرند.
اين مراجعه ها نسبت به سال گذشته زيادتر شده است؟
وحشتناك زياد شده است، براى اينكه در نائين فقط يك اطلاعيه اى دادم تا در بيمارستان هاى نائين، كوهپايه، اردستان، ميبد و يزد نصب كنند و مردم فقط از اين طريق مطلع شدند اما اينجا با مطبوعات مصاحبه كرديم و مردم بيشترى مطلع شده اند. شايد سوختگى ها زياد نشده اما مراجعه زياد شده است در نائين ۱۷۳۰ مراجعه داشتيم كه صد نفر معالجه شدند و اينجا شش هزار نفر مراجعه كننده داريم.
آيا مشخص است اگر سال ديگر تيمى به ايران بيايد در كدام شهر مستقر مى شود؟
من اهل كوهپايه اى هستم كه نزديك نائين است. به احتمال زياد تيم بعدى را به كوهپايه مى بريم. پدر من ۵۷ سال پيش بيمارستانى را در آنجا ساخته است. سعى مى كنيم آنجا را رشد و توسعه دهيم و تيم را در آنجا مستقر كنيم. براى من همه جاى ايران مثل هم است اما مردم آن منطقه محروم ترند. منطقه آذربايجان و شمال ايران از نظر كشاورزى و امكانات زندگى جزء مناطق مرفه ايران است ولى در حاشيه كوير ايران مثل نائين و كوهپايه اگر چنين جراحى ۱۰ تا ۱۵ ميليون هزينه داشته باشد به كسى بگوييد براى انجامش ده هزار تومان بايد بدهى هرگز اين ده هزار تومان را ندارد. سعى مى كنم تيم را به كوهپايه ببريم البته بيمارانى از سراسر ايران خواهيم داشت مثل دفعه گذشته كه ما در نائين از تبريز، اروميه، زنجان، شمال، خراسان، رفسنجان و كرمان بيمار داشتيم و حتى بيمار افغانى هم داشتيم. مسئله اين نيست كه كجاى ايران باشد مسئله اين است كه مردم بتوانند بيايند.
شما ۳۹ سال در آلمان زندگى كرده ايد. آيا اين بيمارى ها على الخصوص سوختگى هاى وحشتناك در آنجا نيز بروز پيدا مى كند؟
نه، اصلاً. چيزى كه خيلى مهم است و از شما مى خواهم كه در مورد آن بنويسيد، خانواده ها خيلى بايد مواظب بچه ها باشند. علت غالب سوختگى بچه ها در ايران سماور، چراغ علاءالدين و تنورهاى زمينى است. علاءالدين ها خطرناكترين چيزى است كه وجود دارد؛ اصلاً مثل بمب است. تن بچه به آنها مى خورد، علاءالدين به زمين مى افتد، آب جوش روى بچه مى ريزد و نفتش هم به زمين مى ريزد و همه چيز مثل آب خوردن مى سوزد. خيلى از بچه هايى كه نزد ما مى آورند تقريباً اصلاً دست و پا ندارند. اين حتى در مورد آدم هاى مسن نيز صادق است چرا كه سى سال، چهل سال پيش در تنور افتاده اند. پزشكان ما مى توانند يك مقدار از اين سوختگى ها را ترميم كنند. ببينيد هنوز در مملكت ما سماور هست و اين يك مسئله فرهنگى و بى دقتى ماست كه سماور را جايى مى گذاريم كه تن بچه به آن مى خورد و آب جوش سماور روى او مى ريزد. عكس العمل پوست وحشتناك است. آن علاءالدين ها واقعاً مثل بمب هستند خب بچه هم در خانه مى دود و بازى مى كند. ما هم كه يكى، دو تا بچه نداريم، چهار، پنج تا بچه داريم. من نه در نائين و نه در اينجا باور نمى كردم اين همه سوختگى وحشتناك در اين مملكت باشد. نمى دانيد مردم چگونه راه مى روند، دست ها و پاهايشان مثل سر گرز شده، صورت و گردنشان هم سوخته است. پزشكان ما مى توانند گردنش را كه به تنش چسبيده باز كنند يا لبش را كه باز نمى شود تا بتواند به درستى غذا بخورد، جراحى  كنند منتها همه اين كمك ها محدود به محدوده اى خاص است و در اصل بايد پيشگيرى كرد. مطبوعات، راديو و تلويزيون بايد اين موضوع را به مردم بگويند.
آيا پس از انجام جراحى ها بيماران بلافاصله مرخص مى شوند يا امكانات بسترى شدن آنان فراهم است؟
نه، امكانات بسترى شدن فراهم است و فقط آنهايى كه بيمه هستند بيمارستان حق تختخواب را از بيمه مى گيرد ولى پول شخصى از هيچ كسى نمى گيرد.
آيا اعضاى تيم پزشكى كه به ايران مى آيند همواره ثابت هستند؟
نه، متغيرند. اينها يك ماه در سال مرخصى دارند كه از اين يك ماه دو هفته اش را با خرج خودشان و در تعطيلات ژانويه شان كه مثل عيد نوروز ماست به كشورهاى ديگر مى روند. خب هر سال كه نمى توانند از تعطيلات خود صرف نظر كنند. فقط يكى از دوستان من آقاى دكتر هربرتوس سال گذشته در نائين هم بود.
با توجه به اينكه تمامى اين مسائل براى شما هيچ سودى ندارد مى خواهم يك سئوال كاملاً كليشه اى بپرسم. انگيزه شما از اين كارها چيست؟
انگيزه اى ندارم. من ايران را دوست دارم، هميشه ايران را دوست داشتم و هميشه در اين فكر بودم كه اگر كمكى مى توانم انجام دهم فرو نگذارم. ايران ميهن من است و هر كسى بتواند اين كار را در حق مردم انجام دهد ولى از آن طفره برود به نظر من در حق مردمش كوتاهى كرده است.
و آيا اين موضوع شما را ارضا مى كند؟
من وقتى دختربچه اى، زنى، مردى، پيرى و جوانى را مى بينم كه هيچ امكاناتى ندارند و در آن شرايط بد تا آخر عمر هم حركت دست و پايش متوقف شده است وقتى او جراحى مى شود و بهبود مى يابد براى من بهترين هديه است. قصد من اين است كه بدون هيچ چشمداشتى به مردم ايران كمك كنم، بيچاره مردم ما امكانى ندارند و آن طرف قضيه هم اين است كه ما بالاخره در اين مملكت به وجود آمده ايم و با امكانات اين مملكت بزرگ شده ايم و تحصيل كرده ايم پس يك وظيفه اى در مقابل ايران داريم كه اگر بتوانيم بخشى از اين وظيفه را هم به مردم ايران پس دهيم، مهم است. من هميشه آرزو داشته ام به مردم ايران كمك كنم و حالا كه اين امكان را پيدا كرده ام كه به ايران بيايم، اين كار را مى كنم

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: دوشنبه 16 آبان1384 ׀ موضوع: اجتماعی

در گفت وگو با عبدالحسين بهروان استاد دانشگاه / تصحيح افكار ضدمحيط زيست

آلودگى هوا اگرچه به عنوان يك معضل سراسرى ذهن همه ما را تشويش مى كند اما واقعيت اين است كه اغلب ما خود نقش مهمى در آلودگى هواى شهرها داريم. نقشى كه اگرچه سهوى است اما منشأ آن مى تواند ناآگاهى ازنتيجه اعمالى باشد كه به آلودگى هوا مى انجامد. همه ما صحنه هايى را ديده ايم كه افراد مختلف براى گرم كردن موتور خودروى خود آن را در جا روشن نگه مى دارند. حال آنكه اين اتفاق نه تنها به زيان موتور خودرو است كه هوا را نيز آلوده مى كند. دكتر عبدالحسين بهروان، استاد دانشگاه در آلمان اين موضوع را به خوبى توضيح مى دهد و معتقد است تنها تفاوت ما و اروپايى ها در زمينه حفاظت محيط زيست، ميزان اندك «آگاهى» ما از كارهايى است كه محيط زيست را آلوده مى كند. اين گفت وگو را بخوانيد.


شما در آلمان فعاليتهايى در زمينه محيط زيست انجام داده ايد. با توجه به ۴۰سال زندگى در آلمان مى خواهم مقايسه اى داشته باشيد در مورد مشاركت هاى مردمى ايران و آلمان در زمينه حفاظت از محيط زيست.
ابتدا به موضوعى اشاره كنم كه به تازگى در مورد مردم آلمان خوانده ام كه نشان مى دهد آلمانى ها خودرو را بر چه اساسى مى خرند. امروزه براى مردم آلمان لوكس بودن، قيمت و قدرت ماشين در درجه اول قرار ندارد، بلكه اولين مسأله اى كه براى بيشتر آنها در مورد خريد ماشين مهم است همخوانى اين وسيله با محيط زيست است. ميزان آلودگى ماشين براى خريد تعيين كننده و مسأله مهمى است. اما در ايران واقعيت اين است كه مردم به دليل كمبود آگاهى به اين مسائل توجهى ندارند و فكر نمى كنند كه ضرر آلودگى هوا به خود آنها مى رسد.


در اروپا مردم ماشين ها را براى گرم شدن روشن نگه نمى دارند اما در ايران ماشين ها مدتها روشن مى مانند و بهانه مردم هم اين است كه موتور ماشين بايد گرم شود و خوداين موضوع يكى از عوامل آلودگى هواست. آيا اين مسأله در اروپا به مردم آموزش داده مى شود؟
ببينيد در مدت كوتاهى كه به ايران بازگشته ام بارها ديده ام كه مردم ماشين شان را مدت زيادى روشن مى گذارند تا موتور گرم شود. شما هواى تهران را ساعت پنج صبح و هفت مقايسه كنيد؛ تفاوت آلودگى در اين ساعات بسيار فاحش است. براى اينكه در ساعت هفت بيشتر مردم شروع به روشن كردن ماشين هايشان كرده اند. در حالى كه استدلالات علمى درستى اين موضوع را رد مى كند. انرژى هاى فسيلى مثل زغال سنگ و نفت و در نتيجه مشتقات آن مانند بنزين و گازوئيل مقدارى آب در داخل خود دارند كه به آن آب كوندنز مى گويند. وقتى موتور در جا كار مى كند آب كوندنز داخل موتور و اگزوز بيشتر مى ماند و باعث فرسايش بيشتر شده و در نتيجه عمر موتور را كمتر مى كند. در اروپا اين مسائل به مردم آموزش داده مى شود.با وجودى كه دماى هواى اروپا در زمستان قابل مقايسه باتهران نيست و حتى در اروپاى مركزى و شمالى به ۲۰ تا ۲۵درجه زير صفر هم مى رسد، اما به مردم آموزش داده مى شود كه بلافاصله پس از روشن كردن ماشين با دنده يك آرام حركت كنيد تا آب كوندنز بيرون بيايد و موتور آرام آرام گرم شود. اين سالم ترين روش براى موتور ماشين شماست. در صورتى كه به نظر مى رسد در ايران هنوز هم در عهد هندل به سر مى بريم و اين تفكر بر ما حاكم است كه اگر ماشين را خاموش كرديم بايد هندل بزنيم. به اين دليل تا آنجا كه جا دارد ماشين را بدون هيچگونه دليل علمى و منطقى خاموش نمى كنيم.
ببينيد با ساده ترين راهها مى توان مقدار زيادى از آلودگى هوا راكاست و هيچ هزينه اى هم ندارد، فقط بايد مردم را آگاه كرد كه در جا كار كردن ماشين شان به زيان خودشان و محيط زيست است. اين واقعيت بخصوص در مورد كاميونها و اتوبوسها و كاميونت هاى قديمى بسيار صادق است. بخصوص كه اگر به ايستگاهها و گاراژهاى مختلف سربزنيد خواهيد ديد كه تمام اين ماشين ها بدون دليل حتى ساعتها در جا با موتورهاى روشن مشغول آلوده ساختن محيط زيست و ضايع كردن منابع طبيعى ميهن ما هستند و ضرر آنچه از نظر سلامت و چه از نظر اقتصادى ابتدا متوجه راننده مى شود. بايد هرچه زودتر راننده ها از اين واقعيت آگاه شوند و بلافاصله در جا كار كردن خودروها ممنوع شود و حتى براى آن جريمه محسوس تعيين شود. در اين رابطه مسأله قابل بيان ديگرى هم هست و آن اينكه چرا در ايران خودروهاى سوارى جديد با موتور ديزل وجود ندارد در حالى كه تكنيك موتورهاى ديزل بدين صورت است كه ميزان سوختشان خيلى كمتر و حتى گاهى تا حدود نصف موتور بنزينى مى باشد. بيان اين واقعيت به اين دليل لازم است كه در دهه اخير تمام كارخانجات ماشين سازى معتبر دنيا مانند بنز، بى ام و، فولكس واگن، فورد، جنرال موتور، پژو، رنو، سيتروئن و... ماشين هاى سوارى و جيپ با موتور ديزل به بازار عرضه كرده اند كه ميزان سوخت آنها خيلى كمتر از موتورهاى بنزينى است. گران بودن قيمت سوخت و زيان رسانيدن آن به محيط زيست و به خود انسانها مردم اروپا بيشتر به خريد خودرو باموتور ديزل روى آورده اند.


همواره در ايران تصور اين است كه موتورهاى ديزلى بيش از موتورهاى بنزينى آلودگى ايجاد مى كنند در حالى كه امروزه در اروپا بيشتر ماشين هاى سوارى هم با سوخت گازوئيل كار مى كنند آيا تدابير خاصى براى جلوگيرى از آلودگى هوا در آنجا انديشيده شده است؟
احتراق در موتورهاى بنزينى با جرقه شمع انجام مى گيرد، در صورتى كه موتورهاى گازوئيلى فاقد شمع هستند و احتراق در اثر فشار زياد انجام مى گيرد. اين تفاوت احتراق و طرز كار متفاوت موتورهاى گازوئيلى ميزان مصرف موتور را خيلى كمتر مى كند، البته به خاطر پيشرفت تكنيك موتورهاى ديزلى كه امروزه به بازار عرضه مى شوند مانند موتورهاى ديزل سى چهل سال قبل نيستند؛ نه آنگونه دود دارند و نه سروصدا، به گونه اى كه اين موتورهاى گازوئيلى نسل جديد از هر جهت قادر به رقابت با موتورهاى بنزينى هستند.


قيمت سوخت هم مسأله مهمى است و ارزان بودن سوخت در ايران باعث مى شود مردم به راحتى ماشينهاى خود را مدتها روشن نگه دارند.
دقيقاً مسأله قيمت سوخت مسأله مهمى است. به طورى كه در دو دهه گذشته همواره در اروپا بر سر آن بحث بوده و الآن در آنجا بنزين و گازوئيل تقريباً قيمت يكسان دارند، از قرار هر ليتر حدود ۱۳۰۰ - ۱۲۰۰ تومان . ناگفته روشن است كه در اروپا درآمد مردم خيلى بالاتر از درآمد در ايران است و به همين دليل نمى گويم كه در ايران هم قيمت هر ليتر سوخت اتومبيل بايد ۱۳۰۰تومان شود ولى وقتى كه قيمت هر ليتر آب تقريباً شش برابر يك ليتر گازوئيل باشد، من ماشينم را ساعتها روشن نگه مى دارم كه در جا كار كند و خرج سنگينى هم برايم ندارد. در صورتى كه اگر اين قيمت بالا برود ما مجبور هستيم در اين باره فكر كنيم و مجبور مى شويم ماشين مان را بدون دليل روشن نگه نداريم. به اين موضوع بايد از جنبه ديگرى هم دقت كردو آن محدود بودن مواد فسيلى است كه تمام شدنى است. براى مثال مسجدسليمان ما اكنون به يك موزه چاههاى نفتى تبديل شده است.


شما به ميزان آلودگى توسط ماشين ها تأكيد داريد از همين رو مى خواهم بحثى را هم راجع به ماشين هاى تك سرنشين داشته باشيم. در اروپا تقريباً همه مردم ماشين دارند اما عده كمى از آنها با ماشين شخصى خود دنبال كارهاى شخصى هستند يا به محل كارشان مى روند و بيشتر از وسايل نقليه عمومى استفاده مى كنند. در ايران يكى ازتفريحات مردم پرسه زنى با ماشين در خيابانهاست، آنها براى اينكه ماشين ها بى جهت به خيابان نيايند چه مى كنند؟
مترو، دوچرخه و وسايط نقليه عمومى ديگر از عمده وسايط مورد استفاده مردم است و پياده روى هم براى مسيرهاى كوتاه در اروپا بسيار مشهود است. واقعيت قضيه آگاهى مردم است. مردم آگاه شده اندكه اگر بى جهت در شهر ماشين برانند ضررش از نظر آلودگى هوا هم به خودشان و هم به كل جامعه مى رسد. اين آگاهى كه مى گويم قبلاً در آنجا هم وجود نداشت و طى دو دهه اخير كه مسائل محيط زيست حاد شده است به وجود آمده ما هم مى توانيم با نوشتن مقالات و آموزش در راديو و تلويزيون مردم را به فكر واداريم تا بخش عظيمى از مردم ما هم مانند اروپاييان از وسايل رفت و آمد عمومى استفاده كنند.


امروز وجود ماشين هاى فرسوده در ايران يك معضل است كه از آن به عنوان بزرگترين عامل آلودگى هوا نام برده مى شود فكر مى كنيد در اين مورد چه كارهايى بايدانجام گيرد؟
پيكان در هر صد كيلومتر ۱۶ تا ۱۸ليتر بنزين مى سوزاند در حالى كه يك گلف يا اتومبيل ژاپنى يا فرانسوى يا هم قطار جديد اين ماشين امروزه ۶ ليتر مى سوزاند. كارخانجات فولكس واگن ماشينى ساخته اند به نام لوپو كه فقط سه ليتر مى سوزاند. اين به آن معنا است كه ما بايد ۱۲ليتر از اين بنزين پيكان را با ريه هايمان تصفيه كنيم. اين يك تكنيك كاملاً كهنه است كه در كشور ما وجود دارد. در اروپا محال است كه به اين ماشين ها اجازه يك متر حركت بدهند. همين پاترول ها در صد كيلومتر ۲۶ليتر مى سوزانند. اگر اين ماشين را بخواهيد در اروپا سوار شويد اصلاً ورشكست مى شويد. تكنيك پژوRD به سال۱۹۷۰ برمى گردد. در اروپا و آمريكا سعى مى كنند روزانه مقدار سوخت و آلودگى هوا را كاهش دهند. اين كار با مدرن كردن تكنيك موتور و باكار گذاشتن فيلترهاى تصفيه و كاتاليزاتور روى ماشين انجام مى گيرد. در آنجا ديگر نمى توانيد ماشين بدون فيلتر و كاتاليزاتور بفروشيد. همان گونه كه اشاره شد براى مثال ماشين هاى پيكان حدود ۱۸ليتر بنزين در ۱۰۰كيلومتر مصرف مى كنند. با توجه به اين واقعيت كه امروزه سيستم موتورهاى جديد با كيفيت بى اندازه بهتر از اين پيكان فقط ۵ يا ۶ ليتر مصرف دارند. اگر به اين نتيجه برسيم كه با جا به جايى اين تكنيك صاحب پيكان امروز دارد سه برابر آنچه بايد بپردازد، خرج مى كند يعنى در واقع دارد به جاى يك ليتر، سه ليتر مى سوزاند. به عبارت ديگر دارد به جاى ۸۰ تومان ۲۴۰تومان مى پردارد. اين در مورد غالب اتومبيل هاى ما با سيستم كهنه صادق است. حالا تصور كنيم كه اين سيستم ها را با موتورهاى مدرن جابه جا كنيم كه آنگاه ديگر احتياج به سوبسيد دولتى هم نيست.


براى كسى كه در ايران ماشين فرسوده دارد تقريباً غيرممكن است كه آن را عوض كند چون هزينه زندگى اش را با آن تأمين مى كند. آيا در اروپا كه مردم از هر چند سال ماشين خود را عوض مى كنند تسهيلات ويژه اى از دولت مى گيرند؟
بله. اگر ماشين جديدى كه شما مى خريد مطابق با آخرين تكنيكهاى روز از لحاظ كم بودن ميزان آلودگى و مصرف باشد، دولت براى تشويق شما و كارخانه خودروسازى چهار سال شما را از پرداخت ماليات معاف مى كند. در اروپا بعداز گذشت ۴سال بايد سالى حدود ۴۵۰يورو براى ماشين ماليات بدهيد. اين را هم بگويم ماشينى كه ۷ يا۸ ساله باشد در آنجا ديگر قيمت زيادى ندارد.


اجازه بدهيد از بحث آلودگى هوا توسط ماشين ها خارج شده و نظر شما را در مورد عوامل ديگرى كه در آلودگى محيط زيست تأثيرگذار هستند بپرسم؟
به اين مسأله هم مى توان اشاره كرد كه يكى ديگر از چيزهايى كه نقش بزرگى را در آلودگى محيط زيست بازى مى كند، گرم كردن خانه هاست كه آن هم غالباً با مواد فسيلى انجام مى گيرد. در اروپا اين موضوع بسيار امر مهمى است و با دستگاههاى مدرنى كه آورده اند سعى مى كنند ميزان سوخت و ميزان آلودگى را كه از لوله هاى بخارى خارج مى شود حتى المقدور پايين بياورند. كمتر خانه اروپايى مى بينيند كه بر روى شوفاژهايشان يك دستگاه تنظيم كننده حرارت وجود نداشته باشد. شما تنظيم كننده (ترموستات) را روى درجه خاصى مى گذاريد، وقتى گرما به آن درجه رسيد هم شوفاژ خاموش مى شودو هم مركز موتورخانه. در ايران در هيچ خانه اى چنين چيزى را نديده ام.
كارخانه ها هم سهم عمده اى در آلودگى هوا دارند كه در ايران كم به آن توجه مى شود. مسأله مهم ديگر حفاظت از آبهاست. در اروپاى مركزى ميزان بارش باران بين ۸۰۰ تا هزار ميلى متر در سال است در حالى كه متوسط ميزان بارش در تهران حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ ميلى متر و در اصفهان ميزان بارش باران حدود ۱۵۰ تا ۲۵۰ ميلى متر در سال است. با اين همه در اروپا كه ميزان بارش برف و باران بسيار زياد است باز دائم مردم را آگاه مى كنند كه آب كم مصرف كنيد و سعى كنيد آن را كم هدر دهيد. براى مثال دستگاههاى ماشين شويى ، سيستم آب يك سيستم مداربسته است يعنى آب داخل فاضلاب نمى ريزد، جمع مى شود، تصفيه مى شود ، آلودگى اش را مى گيرند و دوباره همان آب را براى شستن ماشين مصرف مى كنند. اما با وجود اينكه آب در فرهنگ ايرانى مقدس است هيچ توجهى به آن نمى شود.
براى مثال سيستم آبيارى ما هنوز به شش هزار سال پيش باز مى گردد؛ آب را در كرتهاى پر از شن و خاك مى ريزيم كه چهار تا درخت به بار بنشيند. در حالى كه سيستم آبيارى مدرن، آبيارى قطره اى است و تصحيح اين كارها زياد سخت نيستند. لوله هايى كه پاى درختها مى روند از جنس لاستيك و يا پلاستيك هستند و توجه به اين كه اين مواد از فرآورده هاى نفتى مى باشند ما به راحتى مى توانيم اين لوله ها را توليد كنيم و با مدرن كردن سيستم آبيارى مان اين مسأله حياتى را بهبود بخشيم. براى من غيرقابل تصور است كه دركشور ما با وجود كمى آب و بارندگى اين همه كم دقتى در مورد آب وجود دارد.


انرژى فسيلى تأثير مستقيمى بر گازهاى گلخانه اى دارد، چه اقداماتى در اروپا انجام شده تا اين تأثير به حداقل برسد؟
ما در اثر سوزاندن انرژى فسيل گازهاى گلخانه اى را زياد مى كنيم، مجموعه سوخت هاى فسيلى، گازهاى گلخانه اى را تشكيل مى دهند كه محيط زيست را گرم مى كنند و عملاً در چندسال اخير سطح حرارت كره زمين بالا رفته است و بخشى از توفان هاى وحشتناك و سيل آبهاى عظيم كه الآن در دنيا به وجود آمده بر اساس نظر متخصصان هواشناسى براثر بالارفتن درجه حرارت كره زمين است. در اروپا و آمريكا روى اين مسأله خيلى تحقيق مى كنند و سعى مى كنند تا آنجا كه ممكن است جلوى آلودگى را بگيرند . آنها روز به روز بيشتر به انرژى هاى آفتاب، باد و آب كه در طبيعت وجود دارند روى آورده اند و دراين راه بسيار زحمت مى كشند و پيشرفتهاى زيادى هم به دست آورده اند. در اروپاى شمالى و اروپاى مركزى كه ميزان آفتابش نسبت به كشور ما بسيار كم است به سولار روى آورده اند يعنى از اشعه آفتاب براى گرم كردن آب و توليد برق استفاده مى كنند و هركس سولار روى پشت بام خود بگذارد دولت به او سوبسيد مى دهد. الآن مسأله دنيا استفاده از انرژى هاى آلترناتيو مثل آفتاب و آب و باد است. حتى در مورد گرماى زمين كار مى كنند كه در مركز كره زمين وجود دارد. ما در اكثر مناطق ايران از ۳۶۵ روز بيش از ۳۰۰ روز آفتاب داريم. تكنيك سولار امروز بسيار پيشرفت كرده است. راندمان و نيرويى كه امروز سولار دارد اصلاً قابل مقايسه با ۱۰ سال پيش نيست و استفاده از آن هم خيلى ساده شده است. با وضعيت جوى كه در ايران هست پشت بام هيچ خانه اى نبايد بدون سولار باشد. بانصب سولار مى توانيم تمام آب گرم دوش و شوفاژمان را با هزينه بسيار ناچيزى تأمين كنيم و از سوزاندن انرژى هاى فسيلى جلوگيرى كنيم. در آن ديار به دانشگاهها هم خيلى كمك مى شود تا دراين موارد تحقيقات گسترده انجام دهندو پروژه هاى خوبى از طرف دولت براى تحقيق به آنها داده مى شود. با يك حساب سرانگشتى مى توان پى برد كه استفاده از انرژى هاى آلترناتيو و سولار تاچه حد از آلودگى هوا مى كاهد مثلاً درنظر بگيريد همه شوفاژهاى تهران خاموش باشند. البته اين امر از امروز به فردا ميسر نيست ولى در مورد ماشين ها كه صحبتش را كرديم خيلى سريع مى توان عمل كرد. به نظر من هيچ دليلى وجود نداردكه ما از اين تكنيك هاى مدرن استفاده نكنيم و آن را به كشورمان نياوريم. همه مى دانيم كه دولت بنزين را با چندين ميليارد سوبسيد وارد مى كند.


در بين صحبت هايتان تأكيد زيادى براى آگاهى دادن داشتيد ، وقتى صحبت از آگاهى دادن مى شود بى درنگ نقش رسانه ها به ذهن مى رسد، اما واقعيت اين است كه در ايران مطبوعات مخاطب محدودى دارند و مردم بيشتر به رسانه هاى ديدارى گرايش دارند. من مى خواهم بپرسم در زمينه آگاهى دادن چه تفاوتهايى بين كشور ما و اروپا وجود دارد؟
واقعيت اين است كه اروپايى ها خيلى بيشتر از ما مطالعه مى كنند. همه ما مى دانيم كه در ايران كمتر خانواده اى بچه ها را به مطالعه عادت مى دهند. در آنجا هم كتابهاى خوب براى كودكان وجود دارد و هم پدر و مادرها در هنگام خواب شب در كنار گهواره كودكشان مى نشينند و براى او قصه مى خوانند. خود بچه هم كه شروع به خواندن و نوشتن كرد كتابهاى خوبى وجود دارد كه او را تشويق به خواندن مى كند. از آنجا كه بحث امروز ما مربوط به اين موضوع نيست من آن را زياد باز نمى كنم. نقش آگاهى دادن را در اروپا هم مطبوعات و هم راديو و تلويزيون برعهده دارند. مسأله اى هست كه من بايد حتماً به آن اشاره كنم؛اروپاييها و آمريكاييها نه از ما با هوش تر و نه بهتر و نه شريف ترند، صحبت اين جاست كه در اروپا و آمريكا به قدرى قوانين را در اين موارد سخت كرده و اجرا مى كنند كه هركسى مجبور است آنها را رعايت كنند براى مثال در اروپا اگر شما از چراغ قرمز رد شويد بلافاصله حدود ۲۴۰هزار تومان از شما جريمه مى گيرند. دوربين هاى بسيار مدرن و با كيفيت درهرنقطه از شهر نصب شده است كه خطاهاى شما را ثبت مى كنند و به ازاى هرخطا سه پوئن منفى براى شما در نظر گرفته و براى مدت يك ماه گواهينامه شما را مى گيرند و درصورت تكرار خطا يك سال گواهينامه شما را مى گيرند و شش پوئن منفى ديگر مى دهند. در صورت تكرار دوباره شما بايد دوباره همه مراحل امتحان رانندگى را از سربگذرانيد و حتى امتحان روانشناسى از شما مى گيرند . قوانين را به قدرى سخت كرده اندو اجرا مى كنندكه شما حس كنيدو دردتان بيايد. در آمريكا قوانين راهنمايى و رانندگى حتى سخت تر از اروپا هم هست به همين علت است كه در آمريكا از همه جا آرام تر و بى دغدغه تر ماشين مى رانيد براى اين كه هر آمريكايى مى داند در صورت خطاى فاحش بخش قابل توجهى از حقوق ماهيانه اش را بايد براى جريمه اين خطا بپردازد. به عبارت ديگر مردم جهان به گونه اى مثل همديگر هستند ولى آنها با قانونگذارى فوق العاده مشكل و دندان شكن و اجراى آن كارى كرده اند كه جلوى خطاها را تاحد قابل توجهى گرفته اند. حداكثر سرعت در غالب اتوبانهاى آمريكا ۱۱۰ كيلومتر است و در غالب كشورهاى اروپايى ۱۲۰ تا ۱۳۰ كيلومتر مى باشد.

 
خيلى ها معتقدند كه ما از نظر تكنولوژى ، صنعت و حتى فرهنگ از اروپا خيلى عقب تريم اما واقعيت اين است كه در اروپاى امروز هم بحث آموزش و آگاهى همواره پابرجاست. چنان كه من شنيده ام در آن جا در بهترين زمان كه مردم زيادى پاى تلويزيون نشسته اند برنامه هاى آموزشى زيست محيطى و راهنمايى و رانندگى پخش مى شود.
اين يك واقعيت است كه در آلمان ساعت ۱۹ تا ۲۱ كه اخبارهاى اصلى پخش مى شود بيشتر مردم هم به خانه برگشته و پاى تلويزيون نشسته اند، براى مثال برنامه اى با نام (حس هفتم ) پخش مى شود كه اين برنامه مسائل مربوط به راهنمايى و رانندگى را آموزش مى دهد.

 

 

 

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: دوشنبه 16 آبان1384 ׀ موضوع: اجتماعی

جراحى رايگان ۱۲۷كرمانى توسط پزشكان نيكوكار آلمانى

حالا ديگر نام «سازمان اينترپلاست آلمان» براى آن دسته از ايرانى هايى كه نياز به جراحى هاى ترميمى دارند، نامى غيرآشنا نيست. پزشكان آلمانى سازمان اينترپلاست در سومين حضور خود در ايران موفق شدند ۱۲۷جراحى بر روى ۱۱۱بيمار را انجام دهند. اولين بار اين پزشكان در اسفندماه سال۸۳ به مداواى بيماران در شهرستان نائين وسپس دومين حضور خود را در دى ماه سال۸۳ در شهر زنجان به ثبت رساندند. رفسنجان سومين شهر ميزبان اعضاى سازمان اينترپلاست بود تا بيماران محروم در زير تيغ جراحى اين پزشكان شادابى را به زندگانى شان برگردانند.
اعضاى اين سازمان همه ساله با هزينه هاى شخصى خود به كشورهاى محروم سفر مى كنند و جالب آنكه حتى هزينه بليت سفرشان را نيز خود پرداخت مى كنند، همه وسائل مورد نياز را از آلمان مى آورند و هنگام بازگشت آنهارا به بيمارستانى كه در آن مشغول به كار بوده اند هديه مى كنند. پزشكانى كه در حضور دوهفته اى خود هر روز ۱۲ساعت را در اتاق عمل سر مى كنند و تنها دلخوشى شان به لبخندى است كه هر بيمار پس از درمان به آنها مى زند. راستى چه دنياى بزرگى است؛ دنياى انسانيت. شايد تنها چيزى كه حد و مرز نمى شناسد؛ از آلمان تا آفريقا تا افغانستان تا برمه و تا ايران. انسانيتى كه به واسطه يك دعوت شكل مى گيرد و از آن سوى جهان به اين سو به ارمغان آورده مى شود، انسانيتى كه پديدآورندگانش در ظاهر مثل من و تو هستند اما شايد در باطن دنيايى ديگر دارند. به يقين دنياى ديگر دارند. « دکتر هاینریش شون ايشن» سرپرست تيم مى گويد: «متأسفانه پزشكى هم در دنيا و هم در ايران يك تجارت شده ولى من شخصاً سعى مى كنم در سفرهاى اينگونه بدون اينكه پولى دريافت كنم، كار كنم واين براى من خيلى لذتبخش است بدون اينكه به فكر گرفتن پول باشم فقط به عنوان يك انسان ويك پزشك بتوانم به انسانهايى كه محتاج هستند كمك كنم. »

دکتر داستان ما براى انجام چنين جراحى هايى تاكنون به ۲۸كشور دنيا سفر كرده كه خود افغانستان و برمه را اصلى ترين آنها مى داند: بعد از اينكه روسها از افغانستان بيرون رفتند، وزارت امورخارجه از ما پرسيد، آيا حاضريد براى كمك به بيماران افغانستان به آنجا سفر كنيد، آنجا هيچ پزشكى وجود ندارد. از همين رو افغانستان و برمه براى ما كشورهاى اصلى محسوب مى شوند چرا كه در آنجا اصلاً پزشكى وجود ندارد. معمولاً كشورهاى مختلفى از ما دعوت مى كنند مثل همين كارى كه آقای دکتر بهروان ايرانى نيكوكار مقيم آلمان مى كنند ولى ما سعى مى كنيم جاهايى برويم كه فقر هست وبيماران محتاج اينگونه جراحى ها هستند.


 ايران سرآمد كشورها

دکتر هاينريش شون آيش مى گويد: «ما در ايران كارهايى ارزشمندى ديديم كه توسط پزشكان ايرانى انجام شده بود و باور كرديم كه در ايران پزشكان خيلى قابلى وجود دارند. تنها مسأله گروههايى بودند كه تهيدست هستند.»
او درباره سومين حضورش در رفسنجان مى گويد: «بيمارستانى كه ما در آن كار مى كرديم هم از لحاظ بهداشتى وهم به لحاظ تكنيكى خيلى خوب بود. هر چند كه ما با دستگاههاى بزرگ و آنچنان كارى نداريم و بيشتر با دست كار مى كنيم و البته وسائل جراحى ترميمى كوچكى هم با خود آورده بوديم كه آنها را به بيمارستان مرادى رفسنجان اهدا كرديم. چيزى كه در رفسنجان ديدم، استانداردهاى خوبى بود ولى در كل نمى توانم چيزى بگويم چرا كه ما در آلمان دستورالعملهاى خيلى دشوارى براى بيمارستانها داريم.»


 گاز و سماور، عامل اصلى سوختگى
آمار سوختگى ها در ايران بسيار بالاست. گروه آلمانى كه براى جراحى هاى ترميمى سوختگى در رفسنجان اقامت داشتند، در طول مدت كوتاه اقامت خود چندين هزار نفر سانحه ديده را معاينه كردند. به گفته پزشكان معالج آلمانى استفاده از وسائل گرمازاى غيراستاندارد و ديگر وسائل گازى و كم دقتى مردم از علل فزونى سوختگى هاست.

دکتر شون آيش مى گويد: «بزرگترين گروه مراجعه كنندگان مربوط به سوختگى ها بودند و با توجه به چيزى كه ما ديديم، به نظر عمده سوختگى ها به واسطه استفاده مردم از وسائل گازى كوچك و سماور بود. چيزهايى كه ما در اروپا اصلاً نمى بينيم و دليلش هم روشن است؛ همه دستگاههايى كه مردم در اروپا استفاده مى كنند، دستگاههاى مطمئنى هستند و از نظر ايمنى آزمايشهاى متعددى را پس داده اند و مردم فقط از چنين دستگاههايى استفاده مى كنند.»
اما حضور اين پزشكان در ايران علاوه بر مداواى بيماران، مزاياى ديگر هم دارد كه سرپرست سومين تيم اعزامى از سوى سازمان اينترپلاست به ايران در اين مورد مى گويد: «كار ما علاوه بر مداواى بيماران اين حسن را هم دارد كه پزشكان منطقه اى كه ما در آنجا كار مى كنيم، كارهاى ما را مى بينند چنان كه پزشك جراحى كه در رفسنجان بود، تمام ۱۴روز را همراه ما بود و ما برايش توضيح مى داديم كه چه كار مى كنيم.»


 سخت ترين جراحى
هر چند که دکتر هاينريش شون آيشن سخت ترين جراحى را كه تاكنون انجام داده متعلق به ايران نمى داند، اما درباره سخت ترين جراحى اش در ايران مى گويد: سخت ترين جراحى كه در ايران براى من وجود داشت مربوط به پسربچه ۹ساله اى بود كه دستش در دستگاه برداشت پسته رفته و تمام گوشت و پوست و استخوانش داغان شده بود. بيش از دوساعت روى او كار كرديم و خوشبختانه توانستيم دستش را تا حد زيادى درست كنيم و اين براى من از همه مهمتر بود. اما سخت ترين جراحى هاى ما مربوط به كشورهاى افغانستان و برمه است. ما در اين كشورها به جاهايى مى رويم كه اصلاً جراح نيست و آنجا تومورهاى خيلى سختى را جراحى مى كنيم ولى در ايران يك پزشكى پايه اى براى همه وجود دارد.»


 مهمان نوازى ايرانيان، عامل شادى مهمانان
دکتر شون آيش كه به واسطه ايرانى بودن همسرش تاحدى با فرهنگ ايرانيان آشنا بوده، هرگز فكر نمى كرد ايرانيان تا اين حد مهمان نواز باشند: «اين مهمان نوازى و دوستى عظيم ايرانى مرا مجذوب خود كرده است. هر جايى كه آدم مى رود مى بيند كه ايرانى ها فوق العاده مهماندوست و با محبتند. بويژه كه من از نحوه برخورد مردم، فرهنگ قديم ايران، ساختمانهاى فوق العاده زيبا و قديمى اصفهان و فرهنگ مورد استفاده در بازار ايران بسيار لذت بردم كه ما آنجا چنين بازارهايى نداريم از همين جهت براى من خيلى جالب بود.»
دکتر شون آيش تصوير ذهنى اش را قبل از ورود به ايران و پس از آن چنين ارزيابى مى كند: «از آنجا كه همسر من ايرانى است چنين تصويرهايى را از ايران در ذهن داشتم و اين دومين بارى بود كه من به ايران آمدم. دفعه پيش احساسم اين بود كه همه چيز خيلى بسته است اما اين بار فكر مى كنم كه اوضاع كمى بهتر شده است.

 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: دوشنبه 16 آبان1384 ׀ موضوع: اجتماعی

در باره من

من و تو در جدالی برابر هم را شکست دادیم؛ تو مرا و من مرا.


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


کمپین آزادی معلم در بند؛ جعفر ابراهیمی

زینب بایزیدی آزاد باید گردد

وبلاگ حمایت از خبرنگاران اخراجی روزنامه مردم نو - زنجان

آخرین نوشته ها

· برای مردی از تبار انسان / به بهانه سالروز میلاد سعید متین پور
· دکتر بهروان هم برای همیشه از میان مان رفت
· فعلن
· برای نیک مرد روزگار نامردمان
· گه بزنه این زندگی رو
· خسته
· ایستادگیت را شکر زن/ برای شیر زن آذربایجان؛ شهناز غلامی
· تفالی به خواجه شیراز
· جامعه مدنی و دموکراتیک یا جامعه قوم زدا و قوم ستیز
· بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ


لینکهای روزانه

· کمپین امضای آموزش به زبان مادری
· برای آزادی شهناز غلامی
· برای ۲ نفر از اعضای سنديکاي کارگران شرکت واحد حکم تبرئه و محکوميت صادر شد
· گزارش ساليانه ٢٠٠٨ گزارشگران بدون مرز
· جاوید احمد روزنامه‌نگار افغان پس از يازده ماه بازداشت خودسرانه و بدرفتاری از سوی ارتش امریکا، آزاد شد
· ایران همچنان بزرگترین برای روزنامه نگاران در خاورمیانه است
· وضعيت وخيم محمد حسن فلاحيه زاده ، روزنامه نگار زنداني
· نود روز بي خبري از سجاد رادمهر و نگهداري غيرقانوني امير مرداني در زندان


آرشیو موضوعی

· اجتماعی
· آسیب های اجتماعی
· روزنامه نگاری
· خود مونی
· هنری


لینکدونی

· توماج (وبلاگ عکس های من)
· زيرتيتر (وبلاگ گروهي گروهي از روزنامه نگاران)
· دیوارهای من (امیر کاظمی)
· حواری (هژیر پلاسچی)
· زنانه (الناز انصاری)
· اتوبوس من (کارگران)
· توحید (مهدی فخرزاده)
· خراب آباد (زهرا بیگدلی)
· اروند (محمد افراسیابی)
· فریبرز رئیس دانا
· سندیکای کارگران شرکت واحد
· بایرام (علی محمد بیانی)
· کوه (حسن نجاریان)
· حرکت بر مدار صفر درجه (سید مهرداد ترابی)
· زنگانلی (سعید متین پور)
· وب نویس (رامین سلطانی)
· فریاد سکوت (میترا خلعتبری)
· شبهاي روشن (مريم)
· ماه تلخ (تهمينه بهرامعليان)
· بوي كاغذ (مهدي جليل خاني)
· دانشجويي (رضا سلطاني)
· سر در نمي آورم (علي رضا بازرگان)
· مکتوبات (طلیعه اکبری)
· متافیزیک و حضور در دنیای مجازی (مهران مرتضایی)
· سازم را کوک می کنم (مهری جعفری)
· طبیعت ایران (مجید احمدی)
· آغاز با عشق (عاطفه دیباجی)
· گون (محمد رجبی)
· چهار ديواري (مازيار محمديون)
· دومان (رضا شعباني)
· اتاقي از آن خود (الهام اسرافيلي)
· صداي من (زهرا هاديلو)
· مرد نمكي (طنز)
· سکوت یخی (سمیه میناخانی)
· کانون نویسندگان آذربایجان (نیما آذری)
· روایت (بهنام همایونی)
· دوده
· آیسا (رضا عباسی)
· ایرانی آباد
· مهر و امید
· گروه کوهنوردی اورست زنجان
· هیات کوهنوردی استان زنجان
· شبگرد قلم به دست (سهیلا بهزادنیا)
· چپ نوشت (معصومه و سلمان)
· دیالوگ (قلیزاده)
· دلخوشی ها (فرهمند علی پور)


امکانات





ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM