تبليغاتX
توماج

توماج

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستشان می داری.

برای مردی از تبار انسان / به بهانه سالروز میلاد سعید متین پور

می دانم و خوب می دانم که دیوارهای بلند اوین کوتاه تر از آن است که مانع فراموشی سالروز میلادت شود، می دانم و خوب می دانم که دیوارهای بلند اوین امروز را به نام تو و فقط تو ثبت خواهند کرد، می دانم و خوب می دانم این دیوارهای کذایی هم اینک تو را در محاصره گرفته اند تا فراموشت شود که چه روزی و در کجای این جهان به نظاره نشستن این دنیای پر از دزدان بی شرف را آغاز کرده ای، اما پیش از همه ی این ها می دانم و خوب هم می دانم که دیوارهایی به این بلندی نتوانسته و نخواهند توانست که استقامت و ایمانت را بگیرند.

نامت سعید است و نام فامیلت متین پور، از تبار انسان، از تبار باران، از تبار تک درختان کوهستان ها، از تبار دریا و از تبار ... .

از تبار انسانی، چون همه ی آنها که می شناسندت به انسانیتت، به صداقت و راستیت، به پاکی و بی آلایشیت، به مهربانی و قلب رئوفت باور دارند.

از تبار بارانی و چون باران پاک و زلالی، چون باران وقتی باریدن آغاز می کنی تمام ناپاکی ها و پلیدی ها را با خودت می بری و به دست باد می دهی تا شاید این دنیا منزه شود از هر آنچه تزویر و ریاست.

از تبار تک درختان کوهستانی و چونان آنان مقاوم، سر سخت، با ایمان و پایداری. آفتاب تیز و بی آبی و زمستان سخت را ترجیح می دهی به ناز و نعمت و هم این هاست که امروز شده ای جزو با شرف ترین انسانهای روی زمین و چونان برخی حاضر نشدی کسی برای شرفت قیمت گذارد.

از تبار دریایی و چون دریا بزرگ و زلالی، چون دریا آرام و بی قراری، چون دریا پاک و منزهی.

سعید، سعید عزیز! مدتهاست می خواهم برایت بنویسم، اما همان روزهای اول که صدای لرزان "عطیه" را پشت خطهای رادیو و تلویزیون شنیدم، پشتم لرزید، جان و دلم لرزید و خجالت کشیدم از خودم، از تو، از عطیه، از پدر و مادرت و از دوستانی که با هم بودیم. خجالت کشیدم از شرف، از ایمان، از صداقت و از راستی و چقدر دلتنگ تو و عطیه ات شدم. نمی دانم روزی که به اوین می بردنت کمرت در چه حالی بود، با معده ی بیمارت چه کرده بودی و با سرگیجه های مدامت چگونه کنار آمدی. اما ایمان دارم که برای ایمان و باورت، تمام تلاشت را به کار بردی تا دشمن خمی کمرت را نبیند، ایمان دارم که با قامتی راست و با ایمانی راسخ قدم در زندانی گذاشتی که امروز مقدس ترین جای این گیتی شده است لعنتی!

سعید، سعید مهربان! یادم هست روزهای نخستی را که با تو آشنا شدم؛ چه دیر بود و اما چه زود توانستی با منشت، گفتار با عملت، کردار نیکویت و سراپا عشق و راستی و صداقتت جذبم کنی. خیال می کردم این فقط منم که سعید را دوست دارم، گذشت روزها و هفته ها و ماه ها گذشت و من تازه فهمیدم نه این خیالی است زهی باطل! چرا که سعید را هر آنکس که می شناسد دوستش می دارد. من دیدم با چشم خودم دیدم که هر کس سخن از سعید آغاز می کند در حیران است از رفتار و کردار این بشر که حتی دشمنش را در اوج می نشاند و ارجش می نهد، تنها به صرف این که مهمان خانه اش است.

اصلن نمی دانم، چگونه صداقت و پاکی و استواری او را با قلم به تصویر کشم. سعید برای من نمادی از ایمان، استقامت، راستی و پاکی است. و من نمی دانم، هیچ نمی دانم، به کدامین گناه ناکرده باید هشت سال از بهترین دوران عمرش را در پشت دیوارهایی به بلندی اوین سپری کند. و من اصلن نمی دانم هشت سال چقدر طولانی است، فقط می دانم هشت سال می شود 96 ماه، می دانم هشت سال می شود 3 هزار و پانصد و چهل روز و می دانم که هشت سال می شود 840 هزار و 960 ساعت. من فقط می دانم که تحمل این همه مدت مختص سعید و سعیدهایی است که برای هدفشان از هر چیزی گذشته اند و شرافتشان را هیچ احدالناسی قادر به خریدش نیست.

حالا سعید پشت آن دیوارهای کذایی بلند نشسته است اما من فقط می خواهم برای سعید جمله ای بنویسم:

سعید جان دوغوم گونو قوتلو اولسون، بونو اینان بیز دنیانین هر یئرینده اولساق سنین آدین داغلار بویویجا سسلیجیک.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 29 شهریور1388 ׀ موضوع: خود مونی

دکتر بهروان هم برای همیشه از میان مان رفت

چندان طول نکشید که دوستیمان پا گرفت، دوستی از آن دست که ندیدنمان دلتنگمان کند، شدیم رفیق و همدل و هم قدم. نمی فهمیدش مدت ها نمی فهمیدمش وقتی با حرارت و شوق در مورد وطن سخن می گفت. دائم دعوایمان سر می گرفت وقتی می گفتم دکتر می خاهم بروم و او می گفت حالا وقت رفتن نیست، می گفت این بار نوبت ما نیست که برویم، می گفت آمده ام تا رفتنشان را با چشم های خودم ببینم.

خبر بد بود خیلی بد اصلن وحشتناک بود وقتی همین دیشب هژیر با صدایی که گرفته بود، گفت: از دکتر خبر داری؟ و من سریع گفتم چی شد، اونم گرفتن؟ گفت نه متاسفانه حدود یک ماه پیش دکتر برای همیشه رفت.

ماندم، مدتها سکوت بین هر دو مان جاری شد و هژیر یادآورم شد که:" یادت هست دور اولی که (ا.ن) رئیس جمهوری شد زنگ زدیم و بهش گفتیم آقای بهروان نمی خای از ایران بری، بازم تصمیم داری بمونی همین جا؟ و این صدای استوار او بود که پشت سیم های پیچ در پیچ و با قدرت تمام جواب داد: این بار نوبت این هاست که بروند من چرا برم اومدم که رفتنشونو ببینم."

حالا سخن گفتن از عبدالحسین بهروان راستش برایم آسان نیست. هر روز روزشماری می کردم که روزی در کجای دنیا، نمی دانم، اما ببینمش. دلم برایش سخت تنگ بود و در همین جا میان دوستانی که نمی شناختنش، برایشان سخن ها می گفتم از او تا شاید هر کدام ما یاد بگیریم از بهروان و بهروان ها که روزی برخاهیم گشت اما کاش برگشتمان مثل او باشد برگشت برای مردم.

نخست بار که دیدمش در زادگاهم زنجان بود آن روزها برای سرویس اجتماعی شرق می نوشتم از تهران رفتم زنجان تا مصاحبه ای با او و تیم پزشکی که آورده بود داشته باشم. او موفق شده بود نظر پزشکان سازمان اینترپلاست آلمان را به سوی ایران جلب کرده و آنها را برای مداوای بیماران بی بضاعت به ایران آورد. هنوز به یاد دارم که بعد سفر دوم پزشکان به ایران، سازمان اینترپلاست اعلام کرده بود ایران کشوری ثروتمند است و اعزام پزشکان این سازمان بر خلاف مرامنامه ی سازمان می باشد. پا روی پایش بند نبود به هر کس که می شناخت تلفن کرد و آنها را وادار کرد تا سمیناری برگزار شود تا پزشکانی که به ایران آمده بودند گزارشی از وضعیت مورد مشاهده شان را ارائه دهند. سریع بلیطش را رزرو کرد تا به موقع در سمینار حاضر شود. آنجا بود که دکتر بهروان به دفاع از ملت ایران پرداخت و به آنان که مخالف اعزام پزشکان سازمان اینترپلاست به ایران بودند اثبات کرد که ایران کشوری غنی و ثروتمند است، اما ملت ایران از این ثروت سهمی نمی برند و این بار موفق شد به جای یک تیم در سال دو تیم در سال از این پزشکان را به ایران آورد. می گفت باید به همه جای ایران برویم تا مردم محروم، از خدمات این ها بهره برند. همه چیز را در نظر می گرفت و کوچکترین مسئله را مورد توجه قرار می داد این که کدام شهر باشد که از همه جای ایران بتوانند مراجعه کنند، اتوبوس راحت در دسترس باشد، ایستگاه قطار داشته باشد و ...

در دوران خاتمی با مشکل چندانی مواجه نشد تا این که در دوره ی (ا.ن) برای هماهنگی لازم به نظام پزشکی اصفهان مراجعه کرد تا پزشکان را در بیمارستانی در اردستان مستقر کند. تلفنی با او صحبت کردم که چه شد؟ دیدم اعصابش به هم ریخته و می گوید احمقانه ترین جلسه ی عمرم را امروز تجربه کردم باقی صحبت ها ماند تا به تهران بیاید تا ببینیم چه شده و چه کار می توانیم بکنیم.

آمد تهران و زنگ زد من خانه ام امشب بیا تا صحبت کنیم. خانه ای قدیمی در بلوار اوین اجاره کرده بود، رفتم برای دیدنش، دیدم سراپا حرص است گفتم چی شد آقای بهروان؟ (آخه به ما گفته بود دیگه به من دکتر نگین منو با اسمم صدا کنین) گفت: "رفتم جلسه با رئیس نظام پزشکی اصفهان چند تا از اعضای شورای شهر هم آنجا بودند همه شون بوی گند می دادند، ابتدا اجازه ندادن یه کلمه هم حرف بزنم و منم منتظر موندم تا حرفاشون تموم شه. پدر سگ می گفت ما سی ساله انقلاب کردیم که مستقل باشیم نه این که عده ای کافر بیان اینجا دستشون راه بیفته در ثانی ما اصلن بیماری که نیاز به جراحی ترمیمی داشته باشد نداریم."

پرسیدم خب شما چه گفتید؟ گفت:" منتظر ماندم هر چی دلش خاست بگه و بعد گفتم آقای محترم در هر باری که این پزشکان به ایران آمده اند حدود 10 هزار مراجعه کننده داشته ایم و در ثانی این حرف که شما می زنید حرف مسخره ای بیش نیست چرا که پرفسور یوخ دستاش کم کم داره از کار می افته و پرفسور اشمیت یکی از بهترین جراحان دست در آلمان است که مردم آلمان دو سال در صف انتظار می مانند تا توسط ایشان جراحی شوند."

گفتم حالا چه کار می کنید آیا به کار ادامه می دهید؟ و باز جوابی را شنیدم که شاید جز او از کسی نمی شنیدم:" بله که ادامه می دهم اگر قرار باشد من به خاطر هم وطنم با یک حرف جا بزنم که ایران برنمی گشتم من آمده ام تا چهل سال دوری از وطن را با این کارهایم جبران کنم. به هر جا که لازم باشد می روم تا این پزشکان را به ایران بیاورم."

همه کارهایش صرفن برای مردم بود و حاضر نبود به خاطر مردم هر کاری را که به ضررشان تمام می شود انجام دهد بارها از او خاستم تا اجازه دهد این مسائل را در مطبوعات بیان کنم اما فقط به یک جمله بسنده می کرد:" اگر این ها نوشته شوند دیگر اجازه ی کار به من داده نمی شود و مردم زیان می بینند."

او برای مردم هر کاری می کرد نمونه اش این که روزی به زنجان آمد و گفت باید به روستایی برویم که سری پیش پرفسور اشمیت جراحیی بر روی دختر خردسالی انجام داده است و می خاهد این بار که به ایران می آید جراحی را تکمیل کند. صبح زود به همراه یکی از دوستان از زنجان حرکت کردیم و تا عصر تمام روستاهای منطقه را که مد نظر بود جستجو کردیم می گفت اگر لازم باشد یک هفته هم دنبال دخترک باشم اینجا می مانم تا پیدایش کنم نزدیکی های عصر بود که پیدایش کردیم به پدرش گفت در فلان روز او را به اردستان بیار تا ادامه معالجات بر روی دخترت انجام گیرد و اگر هم برای آمدن به اردستان پول نداشتی کلیه ی هزینه ی سفرت را من پرداخت خاهم کرد. در روز موعد تلفن کرد که:" پول فرستادم بده به پدر اون دختر که بیاد اردستان."

اما بهروان فقط در این خلاصه نمی شد برای همه چیز وطنش تلاش می کرد برای هوای کثیف تهران برنامه ها و طرح ها می داد و مصاحبه می کرد اما دریغ از گوش شنوایی.

دل کویر را برای کار کشاورزی برگزید هر بار می گفتم آقای بهروان آخه چرا اینجا؟ می گفت:" اینجا را هم می توان آباد کرد اما حالا که احمق ها در راس حکومتند من با سرمایه و تلاش خودم کویر را هم گلستان می کنم."

از همه چیز کند و به کوهپایه زادگاه پدریش رفت تا مزرعه ی برهوتی را آباد کند هر بار با خوشحالی تلفن می کرد که اینقد از مزرعه را آبیاری قطره ای کردم، اینقد از مزرعه را درختکاری کردم و خوشحال بود که کویری را گلستان خاهد کرد.

اما گو این که همه چیز دست به دست هم دادند تا او نه گلستان کویر را به چشم ببیند و نه رفتن احمقان جمهوری اسلامی را.

در مورد سبقه سیاسی اش هم خیلی ها نوشته اند و خیلی ها می دانند که او برای آزادی وطنش چه کار ها کرده و من چنان دلگیرم که همین چند خط را هم با زحمت نوشتم.

و حالا من در این دیار غربت خبری را شنیده ام که نمی دانم چه باید بکنم در میان این همه خبرهای وحشتناکی که از وطنم می رسد این یکی هم به آن اضافه شد تا این روزها کلکسیون غم و غصه های من ناقص نماند.

اما او باید بداند که جایش در هنگام جشن سرنگونی کودتاچیان سبز خاهد بود و ما حتمن به یادش شمعی خاهیم افروخت.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 18 تیر1388 ׀ موضوع: خود مونی

فعلن

به زودی با مطالب جدید میام.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 22 فروردین1388 ׀ موضوع: خود مونی

برای نیک مرد روزگار نامردمان

رفتم تا کوچه رهبری، از بین ساندویچی و بقالی که رد شدم دست چپم همان مسجدی بود که هیچ خاطره ی خوشی را در ذهنم متبلور نمی کرد، درست کمی پایین ترش خانه ی بزرگ و درندشتی بود که از آن جز مخروبه ای باقی نبود. اما مقابل هیچکدام توقفی نکردم بل درست رفتم آنجا که آن چهره ی غریبه وقتی نگاهم کرد، یاد مردی افتادم از تبار مردان نیک زمین. مرد غریبه مرا به یاد آورد چهره ی آن مرد مهربانی را که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ نیکی ها و دوستی ها و ارزش هایش را.

من دیروز رفتم تا قفسه های کتاب هایی که هر وقت می رفتم آنجا مرا با خود می بردند تا خانه شاعران کشورم، خانه شاعران شهرم، مرا برد تا قفسه های کتاب های تاریخش که برای عمویم آنجا را رج می زدم با چشمانم، اما حیف که دیگر نبود تا برایش کتابی انتخاب کنم. مرا برد با خودش تا افکار جامعه شناسانی که حالا تجربه های سالیان سالشان جا خوش کرده بودند در قفسه های کتاب.

اما همه ی اینها برای این بود که بنویسم مرد نیک روزگار تقدست را می ستایم که هرگز فراموش نخواهم کرد وقتی پول کتاب هایم را حساب می کردی سرت پایین بود و لابد چشمت را می بستی برای چندرغاز سودی که باید می گرفتی اما نمی گرفتی. مرد! فراموشت نمی کنم و چشمانت همیشه برایم تداعی مهربانی هایت خواهد بود هر چند که بی معرفت بودم و چندی بود یادت نبودم اما امروز این مرد غریبه که روبرویم سبز شد مرا با خود آورد به خانه ی امیدی که تو بنایش کرده بود و شاید این مرد غریبه خواست بگویدم که فراموش نکن آنانی را که نباید فراموش کنی.

حالا چه می توانم گفته باشم جز این که سپاس برای تمام مهربانیهایت. سپاس، مرد نیک روزگار نامردمان، سپاس.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 10 اسفند1387 ׀ موضوع: خود مونی

گه بزنه این زندگی رو

برخی وقتا مجبوری زمین و زمان را به هم بدوزی و هر چه در دهنت میاد بگی به این زندگی و اینجاس که باید بگی گه بگیرن این زندگی رو.

یک روز سخت و عذاب آور را گذرانده باشی و با بی حوصلگی تمام منتظر آخر شب باشی تا شاید بتوانی با خواب شبانه فردایی بهتر را رقم بزنی آنوقت تلفنت زنگ بخورد که کجایی؟ ما دلمون برات تنگ شده. پاشو بیا و تو مجبور شوی با عصبانیت و بی حوصلگی جواب کسی را که پشت تلفن برایت ابراز احساسات می کند بدهی و آنوقت ندانی که چه باید بکنی؟

گه بگیرن این زندگی رو، مرده شورشو ببرن که محکومی به احساسات، عاطفه و هزار کوفت و زهرمار دیگه که شاید فقط مخصوص ما شرقیاس. من نمی دونم آخه چه گناهی کردم به این دنیا اومدم و حالا چه گناهی دارم که باید عذاب بکشم برا احساسات آن که هر چه می گویم باز به حرف خودش برمی گردد و می گوید آخه دلمون خیلی تنگته دیشب بابات گریه کرده و من گریه کردم و حالا برا این که دلتنگی بابات آروم شه عموت بردتش سفر.

آخه مادرم مادر خوبم مگه من خواستم بیام تو این دنیا، مگه من گفته بودم منم اضافه کنید به جمع سه تا بچه ی دیگه، آخه مگه من برا به دنیا اومدن عجله داشتم  من که هیچ نقشی تو اومدن و بزرگ شدنم نداشتم حالا که اومدم و قد کشیدم و راهمو انتخاب کردم و به خاطر انتخابم مجبور شدم از همه چیزم تو مملکتم بگذرم و حتی از شما دیگه حداقل تو اینجا بگذارید خودم باشم.

گه بزنن به این زندگی که همه چیش سراسر درده و نکبته لعنت به این زندگی لعنت به من که نخواستم گاو باشم و گوسفند لعنت به من که خواستم کمی بفهمم و لعنت به من که منم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 27 بهمن1387 ׀ موضوع: خود مونی

خسته

راستش خسته ام، خسته ی خسته.  خیلی دل و دماغ ندارم این روزا و کاملن تسلیم زمانه و حوادث شدم. راستش نمی دونم دارم با خودم چه می کنم و باز نمی دونم روزگار داره چه رلی رو برام بازی می کنه. فقط همینقد می دونم خیلی خسته ام.

از آدما عصبیم، از زندگی بیزار و از رنجی که می برم غمین.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 8 بهمن1387 ׀ موضوع: خود مونی

تفالی به خواجه شیراز

حال آدم که دگرگون باشد چاره ای ندارد جز این که تفالی زند به خواجه شیراز و برخی اوقات است که حافظ دست می گذارد درست روی نقطه ای که گریبانگیرش هستی درست مثل همین شعر: 

چرا نه در پی عزم ديار خود باشم

 

  چرا نه خاک سر کوی يار خود باشم

غم غريبی و غربت چو بر نمی‌تابم

 

  به شهر خود روم و شهريار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم

 

  ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی

 

  که روز واقعه پيش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان

 

  گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم

هميشه پيشه من عاشقی و رندی بود

 

  دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

 

  وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 26 آذر1387 ׀ موضوع: خود مونی

حس غریب

چقدر دوس داشتم الان های بزنم و گریه کنم، چقدر دوس داشتم الان داد بزنم سرت و بپرسم کجایی؟ چقدر دلم می خواست الان در آغوشت آرام بگیرم و تو باشی و من و یه دنیا حرف که برات نگفتم هنوز، چقدر دوس داشتم دنیای پیرامونم باشی و به جز تو هیچکس را نبینم و نشنوم.

حس مالکیت نیست، باور کن. حس غریبی است این لامذهب بی دین، حسی که حالا بیش از هر روز دیگر احساسش می کنم. چقدر سعی کردم و می کنم فراموشت کنم اما نمی شود، لعنتی نمی شود، دارم داغون می شم و صدامو نمی شنوی، دارم داغون می شم و چشامو نمی بینی، بگو بگو که کجایی؟ حالا من درست در آستانه ی دیوانگی محضم. چه روزگار سختی است و چه دوران رو به زوالی دورانی که نمی بینی ام، نمی بینمت، نمی شنوی ام، نمی شنومت.

بگذار باز من آغاز گر این ماجرای تمام شده لعنتی باشم، اما نه، نه من ماتم و مات و مات. نه نمی خوام دوباره شروعش کنم نمی خوام و خودت خوب می دونی چرا نمی خوام چون من هنوز همون آدمم و نمی دونم تو چی؟ آخه بعضی وقتا ممکنه آدما تغییر کنن مگه نه؟

حق با تو نیست، باور کن حق با تو نیست. شاید هم حق با هیچکداممان نیست من نمی دانم گیج و عبوس و تنها مانده ام و سخت درمانده من نمی تونم رهات کنم، من نمی تونم فراموشت کنم، من نمی تونم، نمی تونم، نمی تونم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 14 مهر1387 ׀ موضوع: خود مونی

دلتنگم

این روزا چندان حال و روز خوشی ندارم و بدتر این که دلیلش را هم نمی دانم فقط می دانم دنبال گمشده ای هستم که پیدایش نمی کنم. باران پائیزی هم سخت کلافم کرده نه این که دوسش نداشته باشم، نه! اتفاقن خیلی هم دوسش دارم اما خب بارونه و حال و هوای خودشو داره این بارون لعنتی. راسش باید اعتراف کنم که دل تنگم، اونم از نوع وحشتناکش اما باید مقابل این دلتنگیا مقاومت کنم که چاره ای جز این ندارم. از همه بیشتر دلتنگ عصرایی هستم که دوستی می گفت "عصرا مال ماس" من اون عصرا رو دوس داشتم و حالا سخت دلتنگ اون جمع چهار نفره و گاه پنج نفره مان می شوم، دلتنگ دشت سوسنم با اون رفقای خوبم، دلتنگ جنگل شفتم با اون برگریزان و هزاران رنگش، دلتنگ اون روستاییم که شبی را با دوستی آنجا سحر کردیم در آن کرسی گرمش، دلتنگ خونه اون دوستیم که تو تهران می نشستیم و گپ می زدیم از هر دری، دلتنگ اون دفتر قدیمی موجم که چه روز و شبایی رو اونجا داشتیم، دلتنگ اون قهوه ایم که همیشه بهانه ای شده بود تا بریم اون دوستی رو ببینیم که حالا نمی دونم دوباره کی می تونم ببینمش و امروز چقدر بیشتر از هر روز دیگه درکش می کنم، دلتنگ اون دفتریم که هزاران و هزاران بار با اون بچه های دور و برش خندیدیم و گاه گریه کردیم.

شبا معمولن کابوس می بینم، کابوس همه جا و همه کس را که دوستشان می داشتم و می دارم و اینطوری شده که شبای اینجا برام شده شبای کابوسای همه رنگ. اصلن حال و روز خوبی نیست این حال و روزایی پائیزی که همیشه دوستش داشتم حالا پائیز برایم رنگ و بوی عشق و دوست داشتن را ندارد. البته من برمی گردم باز به اون پائیزای زیبایی که دلم برایشان تنگه تنگه و برا همینم می نویسم تا آروم شم و دوباره بتونم پائیزو دوسش داشته باشم.

همین دیشب بود که نشسته بودم پای بساطی که عصرا پهنش می کردیم و پیر محفلمان سه جمله ای می گفت و سر می کشیدیم دنیا را و حالا من یکی از اون سه جمله یادم رفته و شاید همین شد که من امروز دلتنگ همه چی باشم حتی دلتنگ خودم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 13 مهر1387 ׀ موضوع: خود مونی

هر وقت باران می بارد یادم می افتد که باید عاشق باشم

الان درست ساعت 12 به وقت میهن من است و اینجا نیم ساعتی را داریم تا روزی دیگر را بسپاریم به باد و سال ها بعد به این روزمان نمی دانم گریه خواهم کرد یا خنده، اما می دانم هرگز فراموش نخواهمش کرد این شب کذایی و در عین حال زیبا را! باران و تگرک امان نمی دهد و بالکن دراز خانه من گاه مجالی می دهد برای تماشا و گاه سرما می نشیند لا به لای استخوان هایم تا من پناه ببرم به اتاقی که چندان هم گرم نیست.

آخر هر وقت باران می بارد من یادم می افتد که باران موسم عاشقی است و باز به خاطر می آورم که باید عاشق شوم. باران برای من رنگ و بوی عشق را دارد و هر زمان که باریدن آغاز کند این عشق است که از تمام هیکلم فوران می کند و من دلم تنگ می شود برای عشق هنوز زنده ام و البته نمی دانم واقعا نمی دانم هنوز زنده است یا نه اما برای من تا ابد زنده است و زیبا!

کاش می توانستم برای باری دیگر زیر این باران غربت، غربتم را به باران بسپارم و بگویمش که دوستش دارم برای همیشه. کاش می دانست هر روز که می گذرد بیشتر دوست ترش می دارم و کاش می دانست که باز در به در دنبالش هستم تا باری دیگر بگویم که برای من هیچ چیزی تمام نشده و زندگی را با او بیشتر دوست خواهم داشت.

ببار باران زیبای پائیز زیبای من، ببار تا من باور کنم پائیز را و عشق را، ببار تا من به واسطه تو دیگر بار و دیگر بار ایمان بیاورم به پائیز و به زرد زرد برگانش، ببار زیبای من ببار تا تن و روح من پر شود از بوی عشقی که امروز نیازمندشم.

باران من باران خیس من خیس عشقم کن تا خیس کنی عاطفه ها و احساسات مرا، باران خیس من خیس عشقم کن و به یاد آر آن پائیز زیبایی را که عاشق شدم برای اول بار و برای آخر بار، باران من باران زیبای من ترنم زیبای عشق را باری دیگر نویدم ده تا ایمانم به تو راسخ تر از هر روز دیگر شود.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 6 مهر1387 ׀ موضوع: خود مونی

طعم زیبای آزادی

طلوع زیبای دریاچه وان

آزادی را قیمت چند است؟ به راستی نمی دانستم. اما حالا می دانم آزادی را قیمت، جان است. آزادی غذای روحی است که در طول 32 سال زندگیم حتی طعمش را نچشیده بودم اما حالا می دانم طعم آزادی را به هیچ بهایی حاضر به از دست دادنش نیستم.

همه چیز با سوت قطاری پایان یافت و باز همه چیز با همان سوت آغاز شد. سوتی که نوایش تا جان دارم در گوشم طنین آزادی را خواهد افکند. حالا من بتی دارم که تا کنون نداشته ام حالا این بت من "آزادی" نام دارد. آزادی را وقتی حس کردم که برای نخستین بار در طول 32 سال زندگیم وقتی از من پرسیده شد "دینت چیست؟" توانستم در نهادی رسمی و بدون ترس و استرس بگویم. دیندار نیستم. توانستم بگویم من عاشق کبوتری هستم که پرواز می کند و هر جا دلش خواست می خوابد، غذا می خورد، می رود و ... . برای نخستین بار بود که گفتم برای همه دینداران و دین نداران احترام قائلم اما من هیچ دستبندی را به دستم تحمل ندارم و من نمی خواهم اسیر دینی شوم که به من بگوید این را بخور، آن را نخور، این کار را بکن، آن کار را نکن و این شد که من فهمیدم آزادی، بتی است که باید پرستیدش و این همان خدایی است که سالها در پی اش بودم.

اما قبل از این که بخواهم چیزی بگویم اجازه دهید صادقانه در همین اولین نوشته ام در خارج از ایران از صمیم قلب از "خانم رویا طلوعی" عذر خواهی کنم که روزی در یکی نوشته هایم نوشته بودم:" من مانند رویا طلوعی ها به کاخ سفید پناه نخواهم برد ..." خانم طلوعی عذر مرا بپذیرید که من می دانستم در میان چه وحوشی زندگی می کنیم اما حس نکرده بودم و همین که وحوش را حس کردم فهمیدم که چه اشتباهی در مورد شما و امثال شما مرتکب شده ام به همین خاطر در همین نخستین نوشته ام از شما پوزش می خواهم.

من دیارم را ترک کردم تا به خود ثابت کنم که شاملوی شعر ایران به درستی می گوید: "موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستشان می داری." من دیارم را ترک کردم تا طعم دلنشین آزادی را چشیده باشم و به مردمانم بگویم ناکامی آن نیست که پس از مرگ جوانی بر اعلامیه اش می نویسید، ناکامی از آن کسانی است که طعم آزادی را نچشیده اند.

 حالا من دیگر مجبور نیستم هر کانال تلویزیونی را که باز می کنم با چهره کریهی روبرو شوم که نامش را رهبر نهاده اند. حالا من دیگر مجبور نیستم از ترس زندان و شکنجه و مرگ در وبلاگم چیزی را ننویسم که به پر قبای آقایان برخورد و حالا من مجبور نیستم از هیولاهای جلاد خونریز جمهوری اسلامی ترسی به خود راه دهم. این است طعم زیبای آزادی و این است لذتی که حالا از زندگیم می برم.

من حالا در کشوری زندگی می کنم که به زعم بسیاری دوستان صدها سال از ایران گل و بلبل ما عقب تر است نه دوستان خوبم این خیالی است زهی باطل حال بماند که در مورد جزئیاتش در پستهای بعدی سخن خواهم گفت. فقط در اینجا اشاره به یک نکته کافی است در همین کشور ترکیه آنکه حجاب می خواهد حجاب پوش است آن که حجاب نمی خواهد بی هیچ ترس و واهمه ای حجاب از سر بر می دارد، آن که نماز می خواهد داخل مسجد می شود و آن که می می خواهد میخانه را رهسپار می شود بدون این که کسی با نگاهی تحقیر آمیز او را بنگرد. با اینکه حزب اسلامیستش در راس حکومت است اما سندیکاهایش به راحتی و با آزادی کامل برای هر مناسبتی میتینگی برپا می کنند و در بین مردم می روند و امضا جمع می کنند و هیچ اسلامیست و غیر اسلامیست هم خایه نزدیک شدن به آنها را ندارد نه این که مثل مملکت گل و بلبل ما در روز روشن و برای انتخاب هیات مدیره سندیکایی، ارازلی حمله ور شوند و یکی را زبان ببرند دیگری را چماق زنند و... .

شاید اعتراضم کنید که همین حرفها را می ماندی و در مملکت خودت می زدی من نمی گویم شما درست می گوئید یا غلط اما می گویم و صادقانه می گویم من از چوبه دار می ترسیدم، من از انفرادی های اوین می ترسیدم، من از این که توسط چند نفر که مغزشان را شستشو داده اند تا با مردمشان آن کنند که شایسته حیوان هم نیست می ترسیدم. اما حالا نمی ترسم و می دانم در هر جایی غیر از ایران اسلامی باشم می توانم بیشتر و بهتر تاثیر بگذارم تا این که در دیار خودم گوشه گیری انتخاب کنم و دائم با حیوانات انسان نمایی که در حاکمیت ایران جمع شده اند دست و پنجه نرم کنم.

من در پستهای بعدی خود در مورد وضعیت زندگی در ترکیه و هزینه ها و فرهنگ غنی این دیار سخن خواهم گفت تا هم وطنانی که بنا به هر دلیلی خواستار ترک میهن هستند بتوانند با برنامه ریزی بهتری به این کشور سفر کنند.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: چهارشنبه 2 مرداد1387 ׀ موضوع: خود مونی

نمی شودها و نمی دانم ها/ برای رفقای در بندم

باور کن نمی شود، نمی شود. چه کار کنم لامذهب از اعتیاد تزریقی هم بدتر است. هر چه می خواهی ننویسی نمی شود که نمی شود. حالا روزهای مدیدی است که دلتنگی هایم را دست باد سپرده ام تا با آن ها ترانه ای بخواند برای رفیق نازینم جلیل (غنی لو)، برای یار خوبم سعید (متین پور)، برای آن پسر دوست داشتنی بهروز (صفری) و برای همکاران خوبم سهیل و عدنان و هیوا و ... و نیز همه آن دانشجوهایی که جرمشان را هنوز نمی دانم؛ نه! می دانم: حق! همین! می دانی مدتهاست که در سرزمین من حق را از میان واژه ها به یغما برده اند.

 می دانی دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست در سرزمینی که جان آدمی پشیزی ارزش ندارد. می دانی آقایان زده اند به سیم آخر. همین پنجشنبه گذشته بود که خود را آماده می کردم برای خانه دوست دربندم منصور (اسالو) بماند که بیماری پدر اجازه حضور در تهران را نداد اما درست روز قبلش که قلبم سرشار از شادی بود برای آزادی تعدادی از دانشجویان دربند به یکی از دوستان گفتم انگار آقایان کمی سر عقل آمده اند و به احتمال فردا دوستان روز آرامی را برای حمایت از منصور و محمود (صالحی) پشت سر خواهند گذاشت، غافل از این که نمی دانستم 209 شان جای سوزن انداختن را ندارد.

 نمی دانم چه می کند این روزها جلیل مهربانم. نمی دانم سعید عزیز دلتنگی هایش را برای عطیه به که می گوید، نمی دانم بهروز چه روزهایی را پشت سر می گذارد، نمی دانم منصور با آن قلب و چشم بیمارش چه حال و روزی دارد، نمی دانم آن اعتصاب غذاهای به حق محمود صالحی چه روزهایی را برایش نوید خواهند داد، نمی دانم ابراهیم مددی با آن آرامش و متانتش این روزها چه برای گفتنمان دارد، نمی دانم یعقوب (سلیمی) چقدر دلتنگ بچه هایش است، از ابراهیم (گوهری) و همایون (جابر) هم هیچ نمی دانم چه حال و روزی دارند و من سخت میان نمی دانم ها و نمی شود ها گیج شده ام.

حال بماند که مدتی است خودم حال و روز خوبی ندارم اما باور کن، باور کن من سخت دلتنگ همه دوستانم هستم به ویژه دلم برای جلیل و سعید رپ، رپ می کند. و باز نمی دانم چه باید بکنم برای دوستانم نمی دانم باور کن هیچ نمی دانم. فقط می دانم باید بگویم: ننگتان باد، ننگتان باد.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: چهارشنبه 24 مرداد1386 ׀ موضوع: خود مونی

فقر و نكبت و پلشتي از سر و روي اين جامعه مي بارد

خيلي با انگشتانم كلنجار رفتم تا بر اين كليدهاي جادويي كيبورد نروند اما انگار دل پرآشوبم بر انگشتانم چيره شد. راستش تصميم داشتم ديگر هرگز چيزي ننويسم و سخت بر اين تصميم استوار بودم اما باز استواري مرا آشفتگي هايم بر باد داد. دوستي مي گفت تكليفتان را با خودتان مشخص كنيد چرا اين همه سياه مي نويسيد زندگي آنقدرها هم سياه نيست اما راستش اين روزها جز سياهي رنگي نمي بينم. از هر آنچه در پيرامون مي گذرد گرفته تا اوضاع و احوال دروني خودم و هر چه مي انديشم تا راه گريزي بيابم انگار همه راه ها بن بست شده است. سياهي بر من چيره گشته و دست از من بر نمي دارد هرچند كه اين سياهي تازه نيست و چند وقتي است كه گريبانم را گرفته است. حالا هم كه مي نويسم باور كنيد انگار هيچ انديشه اي در مغزم نيست و اين چيز ديگري است كه به انگشتان من فرمان حركت مي دهد. گو اين كه مدار زندگي از دستم خارج شده و همه چيز آزارم مي دهد. مانده ام سخت عجب در كار ميهنم و بالا دستي هاي ميهنم در مملكتي كه فقر و نكبت و پلشتي و نااميدي و هزار كوفت و زهرمار از سر و رويش مي بارد به همه چيز ملتش كار دارند؛ كسي نيست بگويد آقا گوشهايت را باز كن و فريادهاي آن دخترك را كه نمي خواهد سوار ماشين سبز و سفيد تو شود بشنو، كسي نيست فرياد زند كه چرا معلم مرا در زندان حبس كرده اي، كسي نيست كه بگويد چه مي خواهيد از جان دانشجو و دانشگاه و استادش، كسي نيست كه بگويد منصور و يارانش را اخراج كرديد بس نبود حالا چرا هر روز و هر جايي بر سرش مي ريزيد و به باد كتكش مي گيريد پس وقتي كسي نيست بگذاريد من هم نباشم من يك از ۷۰ ميليونم همين! بگذاريد من هم ديگر ننويسم كه نوشتن مرا و تو را چه سود. تازه بايد گفته باشم اين ها را كه نمي شنوند هيچ كه خود همواره پشتيبان مي طلبند براي انرژي هسته اي شان براي قدرت گرفتنشان در منطقه و جهان براي هزار كارهاي ناكرده شان! چه اندازه پرتوقع تشريف دارند آقايان به كدامين كارتان مي نازيد كه براي اين ملت انجام داده ايد. بس است ديگر دست از سر اين ملت برداريد و براي ريشه كني فقر و نكبت و جهالت قدم برداريد. ديگر وقت آن رسيده كه چوب پنبه هاي فرو كرده در گوشهايتان را به باد بسپاريد تا باد بخواند ترانه زيباي آزادي را.  

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ׀ موضوع: خود مونی

بریدم

اصلن نمی دونم برای چی باید بنویسم و اصلن نمی دونم چرا باید سیاهی های خودم را با دیگران به قسمت بنشینم. این روزها خت دلم گرفته و حال هیچ رو ندارم دلم یه زندگی رویایی می خواد که از بچگی تو ذهنم بوده اما چه فایده که نمی شه بهش رسید. من سخت داغونم داغون داغون و تمام وجودمو پوچی و نکبت پر کرده این روزها دیگر دلم برای هچ چیزی تنگ نمی شود و دوست دارم از همه فرار کنم. این روزها حتی از خودم هم فراریم و همیشه تو یه انتظار کشنده ام فقط امیدورام این انتظار به زودی پایان یابد.

دوست خوبم امیر منم بریدم.

واقعن زندگی نفرت انگیز است کاش هرگز به دنیا نمی آمدم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: چهارشنبه 13 دی1385 ׀ موضوع: خود مونی

چشم انتظار رفيقي آزاد انديش

چقدر دلتنگ رضا شدم تا مرا وادار كند كه بنويسم و اين دلتنگي را با دوستان قسمت كنم. حالا رضا (عباسي) چند روزي است كه آفتاب را نمي بيند اما او هم چون همه آزادانديشان حتما بر اين باور است كه آفتاب هرگز در پشت هيچ ابري رخ پنهان نخواهد كرد. اين را طبيعت به همه آزاد زنان و آزاد مردان آموخته است. طبيعت خود آزاد است و آزادي نخستين آموزه اش براي ما انسان ها. گاه سخت و خشن است و گاه لطيف و زيبا. حالا من سخت دلم گرفته است و به خود هي مي زنم كه چه خبر است در اين مملكت؟ آزادي را چه كسي در اين ديار معني خواهد كرد؟ رضا به چه جرمي از ديدن لپ هاي خوشگل خورشيد خانم محروم شده است؟ با چه اجازه اي به خود اجازه مي دهند كه آزادي را از افراد سلب كنند و بند و زندان را ارمغانشان دهند؟

و حالا من هم چون بسياري از دوستان رضا و خانواده اش چشمانم را بر آن لعنت آباد سفرآباد خواهم دوخت تا آزادي رفيقي بزرگ و آزاد انديش را شاهد باشم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 20 تیر1385 ׀ موضوع: خود مونی

بدرود یاران

می روم اما دلم مال شماست

همچنان چشمم به دنبال شماست

هیچ دردی مرا باور نکرد

غصه هم اشکی برایم تر نکرد

این آخرین پستی است که در تهران، این شهر درندشت می گذارم. راستش نمی دانم از چه بنویسم. از خبرگزاری سینا، روزنامه وقایع اتفاقیه، روزنامه جمهوریت، روزنامه شرق، روزنامه صدای عدالت، فصلنامه دنیای آسانسور، روزنامه آرمان، میراث خبر، روزنامه صاحب قلم، روزنامه همشهری، روزنامه ایران یا از دوستان خوبی که در این دو سال پیدا کردم؛ هژیر و الناز که از سال ها پیش بودند و اینجا هم با هم روزگاران خوشی داشتیم. مهدی فخرزاده به همراه اسد آقایش _ منظورم طاهره بیگدلی است _ برایم دوستان فوق العاده ای شدند و چه شب هایی که به همراه    هژیر و الناز دور هم خوش بودیم. زهره خوش نمک که هم دوستی خوب برایم بود و هم این که چیزهای زیادی از او آموختم. محسن احمدی که قیامتی بود و هست و تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. محمد باریکانی را همواره دوست داشتم و دارم. پانید فاضلیان را دیر پیدا کردم اما زود جوش خوردیم و به واسطه او با برادرش پادین آشنا شدم که زابغرش را دوست دارم. امیر کاظمی یار دلتنگیهایم شد و سنگ صبور مواقع بیکاریم. فاطمه منطق و سمیرا امیر چخماقی یاران من بودند در صدای عدالت و بعدها در آرمان اما دوستان چندان وفاداری نبودند این دو. سعید اصغرزاده را خیلی دوست داشتم و دارم هر چند که او مقابل امیر عباس نادان کوتاه آمد. طیبه ترسایی و حمیده عبدالهی یاران من بودند در صاحب قلم به همراه میترا خلعتبری که این اواخر بلایای زیادی بر سرش آمد اما هر جا باشد برایش آرزوی بهروزی می کنم، میترا بر خلاف برخی بچه های شرق بسایر ساده و صمیمی است و خبرنگاری که خوب سوژه را می فهمد و خوب به آن می پردازد. راستش خاطره های خوبی از صاحب قلم برایم ماند از همه بچه هایش دل خوشی دارم جز امیر عباس نادان. شاهین توپول خیلی دوست داشتنی بود و همین عکس وبلاگم هم کار اوست. علی رفیعی فقط یک بار برای عکاسی آمد آن هم به خاطر این که طرف مصاحبه فخری گلستان بود مادر کاوه. مهدی، یاسین و سپیده و تهمینه و مریم و مجتبی و فرهمند و محمود بو گندو از دوستان خوبم بودند در صاحب قلم. میراث خبر هم بد نبود اما دوستانی که در آنجا یافتم هم معرکه بودند؛ نسرین، نگین، سام، مرضیه، بهنام، شهاب، سلطان، شبنم، پیام و سیامک که زمانی هم سردبیرم بود در خبرگزاری سینا.

اما دلم سخت تنگ است برای منصور که ماه هاست جز دیوارهای اوین جای دیگری را نمی بیند. منصور اسالو را می گویم که در این موقع از روز جز آزادیش آرزوی دیگری ندارم. ارزویی که برای ناصر زرافشان و عابد توانچه و یاشار قاجار دارم و برای هم زبانانم که برای دفاع از حقوق شان الان زندان های تبریز و اردبیل و نقده و دیگر شهرهای ترک نشین را تجربه می کنند.

از منصور حیات غیبی و سعید ترابیان و ابراهیم مددی هم که چیزی ندارم بگویم جز این که مقاومتشان را شکر گویم و آرمانشان را ستایش.

خلاصه این که دو سال زندگی در تهران هم برایم عذاب آور بود و هم تجربه های فراوانی داشت و حالا با اجازه دوستان عطای این شهر را به لقایش می بخشم و به قول شهریار: روم به شهر خود و شهریار خود باشم.  

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 18 خرداد1385 ׀ موضوع: خود مونی

گراميداشت چهارمين سال درگذشت حامد مترجمي و ناصر غلامي /بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد

غژ غژ هلي‌كوپتر در مغزت صدا مي‌كند. خوابي و بيدار. مستي و هوشيار. صدا، صداي هلي‌كوپتر است. بلند مي‌شود. دور مي‌زند، مي‌نشيند. خلبان سخن مي‌گويد؛ قادر نيستم بر روي ديواره فرود آيم. بچه‌هاي كوه التماس مي‌كنند و نهايت سبد مرگ آويزان آن هلي‌كوپتر لعنتي مي‌شود.

كوهنوردان وسط ديواره به انتظار نشسته‌اند. هلي‌كوپتر نزديكشان مي‌شود. لحظه‌اي معلق در زمين و هوا توقف مي‌كند و برمي‌خيزد. چه صداي وحشتناكي دارد اين لعنتي. بالا مي‌رود، بالا و بالاتر دوري بر روي قله مي‌زند و فرود مي‌آيد.

اينجا ”بيستون“ است؛ منزلگه شيرين و فرهاد. چهار سال پيش بود نه! همين ديروز بود انگار. حامد (مترجمي) و ناصر (غلامي) بودند و ديواره بزرگ بيستون. انگار براي چيدن آخرين گل زندگي‌شان رفته بودند. آخرين گل را نچيدند كه گل زندگي خانواده و دوستان را چيدند.

همه بودند، همه انگار آخر زمان بود و همه پشت سر آن آمبولانس لعنتي به صف ايستاده بودند تا ناصر و حامد را بدرقه كنند. حامد و ناصر رفتند و انگار گل زندگي همه خشكيد. همه ماندند و چهار سال گذشت. همين ديروز باز ياران اين دو عاشق گرد‌هم آمدندكنار تنها سنگي كه حالا از آنها به يادگار مانده است.

پدر ـ مرتضي مترجمي ـ آمد. ايستاد روبروي ياران و سخن سر داد. آن لبخند هميشگي بر لبانش بود اما خدا مي‌دانست پشت آن خنده چه روزهايي بر پدر گذشته. چه مي‌توانست بگويد پدر جز اين كه قدرداني كند از جانب دو خانواده :”چهار سال از نبود ناصر و حامد مي‌گذرد و باز ياران اين دو گردهم آمده‌اند. سپاسگزار همه آنهايي هستم كه هميشه به ياد اين دو بوده‌اند. سپاسگزار هيئت كوهنوردي زنجان هستم كه همواره در همه مراسم حضور داشته است و در مورد گروه كوهنوردي اورست هيچ نمي‌توانم بگويم چرا كه ناصر و حامد قبل از اين كه به خانواده‌هايشان تعلق داشته باشند به اين گروه متعلق بودند“.

مترجمي آرزو مي‌كند كه ديگر اين گونه حوادث براي بچه‌هاي كوه پيش نيايد و از كوهنوردان مي‌خواهد كه تلنگري به فدراسيون كوهنوردي زنند تا شايد آقايان از خواب خوش بيدار شده و تدابيري براي امنيت جاني كوهنوردان انديشه كنند.

خليل ببري، عضو گروه كوهنوردي اورست و هيئت كوهنوردي زنجان هم مي‌آيد و مي‌ايستد روبروي همنوردانش. راست مي‌گويد ببري 200 سال پيش نه ما بوديم و نه پدران و مادرانمان و نه پدربزرگ و مادر بزرگمان. 200 سال بعد هم نه ما مي‌خواهيم بود و نه فرزندانمان و نه نوه‌هايمان: ”ممكن است فردي 80 سال زندگي كند اما تنها چيزي كه از اين فرد باقي مي‌ماند اسكلتي است كه به سالهاي عمرش افزوده است اما انسانهايي چون حامد و ناصر با اين كه عمرشان كوتاه است اما اثرشان در زندگي ما ماندگار است“.

ببري ياد و خاطره حامد و ناصر را گرامي داشته و چند قطعه شعر تركي كه خود سروده است مي‌خواند و با شعري از خانلري به سخنانش پايان مي‌دهد.

اما ياس و ارغوان ميان ذهن حسن نجاريان بالا و پايين مي‌رود. نمي‌داند ياس را به ناصر و حامد بدهد يا ارغوان را و باز نمي‌داند در كدامين سو دنبال اين دو دوست بگردد.

ياس را مهربان و ارغوان را عاشق مي‌بيند و نه مي‌تواند از مهرباني دل بكند و نه از عشق. نجاريان در نهايت عشق مهربان را بر فراز قله‌ها براي حامد و ناصر به ارمغان مي‌برد.

خليل علي‌گو، رئيس هيئت كوهنوردي استان هم در ميان جمع حاضر مي‌شود و تسليت مي‌گويد و خدا را شاكر است كه هنوز افرادي هستند كه به ياد بچه‌ها باشند:”گروه كوهنوردي اورست موجب مي‌شود كه هر سال ما به ياد داشته باشيم كه چهار سال پيش در چنين روزي ناصر و حامد از كنار ما رفتند“.

گروه كوهنوردي شركت ايران ترانسفو هم به جمع مي‌پيوند تا بگويد كوهنورد يك چيز را حتماً دارد و آن همدلي و همراهي است.

گلها پرپر مي‌شوند كنار سنگ ياد بود و هلي‌كوپتر به پرواز در مي‌آيد. بالا مي‌رود، بالاي بالا. شايد حامد و ناصر به تماشا آمده بودند.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 23 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: خود مونی

شهر من

هيچ چيز دل انگيز تر از اين نيست كه عصر يك بهار غمگين در يكي از كافي نتهاي شهرت بنشيني و دل دهي به صداي باران و بوي سبزينه هايي كه حالا از حياط كافي نت به مشام مي رسد آن هم در كنار دوستي كه سالها همكار بوديم و هر دو جوشكار و هر دو عين گاو پيشاني سفيد بوديم در كارخانه اي كه كار مي كرديم هم لباسمان قرمز بود و هم سخنران اعتصاباتي مي شديم كه هرگز هم نتوانستيم به جايي ره ببريم. شايد بعضي هاتون بشناسيد اين دوست عزيز را؛ جليل غني لو؛ دوست داشتني و ناز. راستش براي من هيچ چيز دل انگيز تر از اين نيست كه زودتر از شر اين تهران درندردشت خلاص شوم و همين طور از قال و قيل شهرم و به گوشه اي دنج پناه برم از دست همه آدمها. چه فرقي دارد در شهر باشي يا در جنگل مهم اين است كه من و هر كس ديگري نيازمند اين هستند كه مدتي را براي خود و فقط براي خود زندگي كنند. اميدوارم اين موضوع هر چه سريع تر برايم پيش آيد والا ديوانه مي شوم.
׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 14 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: خود مونی

دل کندن از روزنامه نگاری

نهایت این که از روزنامه نگاری دل کندم و می خواهم به شهر خود روم و شهریار خود باشم. باور کنید فضا به قدری برای کار سنگین و مسموم شده است که دیگر تاب نفس کشیدن نیست. فضا را نه حاکمان که خود دوستان هم مسموم کرده اند. شدیدترین استثمار مشمول حال خبرنگاران است و فقط شانه هاست که خاکی می شود و آقایان از روی آنها رد شده خود را بالا می کشند. آن چه مسلم است از عشق و علاقه نمی توان دست برداشت و من هم امیدوارم روزی برسد که با فکری راحت دوباره به کار روزنامه نگاری ادامه دهم.
׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 ׀ موضوع: خود مونی


روزگار غریبی است نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 26 فروردین1385 ׀ موضوع: خود مونی

ناامید

می گن:"پایان شب سیه سپید است" اما واقعا این گونه است من که پیش از امید یک "نا" ی بزرگ تو زندگیم گذاشتم و دیگه هم سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. آخه به کجای این زندگی دل خوش کنم؛ به بی کاریش، به مملکتم، به حکومتم، به کدامش خلاصه این که ناامیدی هم بخشی از زندگی است و حالا منو می کشه به دنبال خودش راستش نمی دونم آخر سر هم کدام ما پیروز می شیم برای من که خیلی فرق نمی کنه.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 20 فروردین1385 ׀ موضوع: خود مونی

اتفاقات عجیب نوروزی

تازه از بازداشت دوباره منصور حیات غیبی آن هم درست یک روز پس از آزادیش در عجب بودم که اتفاق عجیب دیگه ای رخ داد راستش نمی دونم همه مردم دنیا با اتفاقات عجیب زندگی می کنن یا این ما اهالی کشور گل و بلبلیم که همیشه باید در حیرت باشیم و همیشه با هیجان زندگی را سر کنیم. همین یکی دو روز پیش بود که با یکی از دوستان رفتیم اردستان برای تهیه گزارش از پزشکان نیکوکار آلمانی که به واسطه دعوت دکتر بهروان در ایران حضور دارن تا بیمارای بی بضاعتو درمون کنن ولی جالب اینجا بود که با ورود ما به تنها بیمارستان اردستان چنین هول و ولایی مسئول حراستو برداشت که تمام شهر را به هم ریخت و گفت : ما از آقای شیرانداری – رئیس سازمان نظام پزشکی اصفهان -  دستور داریم که اجازه مصاحبه با هیچکس را ندهیم.

خلاصه چنان مراقب ما بود که تعجب پزشکان آلمانی را هم برانگیخت و آنها همه متعجب که چرا اینگونه با خبرنگار برخورد می کنند.

به هر جهت چه فرقی می کند امروز مسئول حراست یک بیمارستان کوچک مانع کار خبرنگار می شود و فردا یکی دیگه.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 10 فروردین1385 ׀ موضوع: خود مونی

عصر دل انگیز و دلگیر سندیکا

چه عصر دل انگیز و دل گیری بود دیروز (28/12/1384)؛دل انگیز از این جهت که منصور حیات غیبی، ابراهیم گوهری، غلامرضا میرزایی (اعضای سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه) و ستار امینی که در جریان اعتصاب شرکت واحد دستگیر شده بود، آزاد شدند و با بچه هایی که دیروزش آزاد شده بودند همگی در این ایام نوروز به آغوش خانواده بازگشتند. اما دل گیر از این رو که منصور اسالو هنوز در چار دیواری اوین زندگی را سر می کند.

همه بچه ها ریش بلندی داشتند و لاغرتر از قبل شده بودند اما روحیه برای گرفتن حق، 20 .

راستی کسی پیدا نخواهد شد تا بگوید گناه این کارگران چه بوده و برای چه 60 روز را پشت دیوارهای اوین جان کندند و این جان کندن برای منصور اسالو همچنان ادامه دارد؟!

آقایان اگر ریگی در کفشتان نیست حداقل جرم اینها را بازگو کنید. تا کی سر در لاک خود فرو خواهید کرد و هیچ نخواهید گفت؟

نهایت این که آفتاب هرگز پشت ابر رخ پنهان نمی کند و منصور هم با ریشی بلند و چهره ای نحیف با سر بلندی به آغوش می کشد خانواده اش را و دوست دارانش را. حال چه فرقی می کند بگذار منصور به حکم قاطع شما آقایان! عید امسال را در اوین آباد شما سر کند.

به قول بامداد شعر ایران:

"بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستانها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست"

راستی شادباش برای آزادی گنجی و شادباش برای این که ناصر زرافشان ایام نوروز را در کانون خانواده به سر خواهد برد.

و سر آخر شادباش آغاز نوروز 85 برای تمامی دوستان.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: دوشنبه 29 اسفند1384 ׀ موضوع: خود مونی

برای عمو اروند عزیز

از وقتی که از زنجان به سمت همدان حرکت می کردیم همش به یادتان بودم. می دانم که خیلی دلتنگ زادگاهتان هستید و می دانم که دوست دارید در کوچه باغ های عباس آباد قدم بزنید و در کنار گنجنامه به یاد سالیان دور بنشینید و ... .

امروز به همراه دوستانم حسین و سعید رفتیم همانجا ها که برای شما حالا جز خاطراتی بیش نیست و چقدر من دلتنگتان شدم؛ دلتنگ شما و فریدون.

خیلی جاهای دیگر هم رفتیم. جاهای فقیر نشین همدان و چه دلخراش بود دیدن چهار دیواریهایی که با سقفی پوشانده شده بودند و سیمان سیاه تنها زیبایی این خانه ها بود و حتی کوچه هایش از ابتدایی ترین امکانات مثل آسفالت محروم بودند و مردمانی که بدبختی از سر و رویشان می بارید هر چند که زندگی جریان داشت!

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 20 بهمن1384 ׀ موضوع: خود مونی

خسته ام

سلام

باور کنید خیلی خسته ام و حال هیچی رو ندارم تا آپ کنم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 16 بهمن1384 ׀ موضوع: خود مونی

زندان برای خواسته های صنفی

حالا چند روزی است بیکاری لبه تیز رنده اش را بر گلویم می فشارد و من مبهوت که چه باید کرد در این وانفسای زندگی. روبرو با فضایی مسموم و آلوده مسمومت می کند و تو می مانی که چه باید کرد. از طرفی هم خبرهای خوبی از منصور به گوش نمی رسد عصر که با همسرش صحبت می کردم می گفت: پیش قاضی پرونده رفتم اما هیچ نتیجه ای نگرفتم. می گفت: شنیده ام منصور شدیدا زیر فشار است.

راستش من نمی دانم در این مملکت چه خبر است منصوری که صرفا برای احقاق حقوق کارگران تلاش می کرد چرا باید در اوین باشد، منصوری که کاری به سیاست نداشت و فقط معتقد به خواسته های صنفی بود امروز در گوشه ای از اوین فقط زنده است نه این که زندگی کند.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 10 دی1384 ׀ موضوع: خود مونی

باز هم بیکاری

حالا چند روزی است که دوباره طعم گس بیکاری زندگی را تلخ کرده است اما چه می شود کرد باید سوخت و ساخت وقتی که از طرف دوستان خودت توهین وتهمت می شنوی آیا باز هم می توانی محل کارت را تحمل کنی راستش من که نمی توانم با ایجاد کوچکترین تنش در محل کارم به کار ادامه دهم برای همین هم خیلی راحت کیفم را انداختم دوشم و همه را خدانگهدار گفتم هر چند که این انتقاد را به خودم وارد می دانم که کار غیر اخلاقی و غیر حرفه ای کردم چرا که باید منتظر می شدم تا کسی جای من بیایید و بعد روزنامه را ترک کنم اما باور کنید دیگر یک لحظه هم نمی توانستم آنجا را تحمل کنم بعد از بیرون آمدنم هم حرفهایی می شنوم که ... جل الخالق!

یکی از دوستان می گفت حالا می خواهی چکار کنی؟ جوابش دادم هر کاری به جز مطبوعات که دیگر خسته ام کرده اما راستش هنوز گیج و سر در گمم دوستی می گفت این حرف تو این است که سرطان داشته باشی و بگویی من این سرطان را نمی خواهم. البته راست می گه ما رو جون به جونمونم کنن نمی تونیم از روزنامه دست بکشیم اما من تصمیم گرفته ام که برای همیشه مطبوعات را ببوسم و بگذارم کنار و امیدوارم که بتوانم این کار را بکنم.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 8 دی1384 ׀ موضوع: خود مونی

غم و شادی

نمیدونم نخست شادیم را برایتان بگویم یا غمم را. راستش چند روزی است که خیلی شاد و خرسندم؛ دوستی را که مدتها بود از او بی خبر بودم دوباره یافتمش و زندگیم را زیر و رو کرده دوستی که احساس می کنم بودنش به زندگی ام معنا می دهد و روح می بخشد. دوستی که حالا امید را دوباره به من باز گردانده. دوستی که حالا تمام زندگی ام شده است و آرزو دارم که دیگر هرگز گمش نکنم.

غمگینم از این که چند وقتی بود خبرهای بازگشت به کار کارگرانی را می نوشتم که بر سر هیچ از کار اخراج شده بودند اما طولی نگذشت که چند روز پیش همه آنها را بازداشت کردند در حالی که تا کنون هیچ دلیلی را برای بازداشت آنها ذکر نکرده اند. امیدوارم همه چیز به خیر بگذرد.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 3 دی1384 ׀ موضوع: خود مونی

جای دوستان خالی

بعد از ظهر چهار شنبه راهی وطن شدم؛ زنجان. برای تجدید دیدار با دوستان و شرکت در دو یا بهتر بگویم سه جشن خوب و خودمانی.

تازه به خانه رسیده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد استاد و دوست عزیزم علی رضا اسکندریون بود به همراه سهیلا خانم و بامداد شیطون. بچه های روزنامه کلی خرج رو دست علی آقا گذاشته بودند تا به مناسبت کسب مقام دوم در جشنواره مطبوعات در رشته خبر شامی را در رستوران سنتی "حاج داداش" میل کنند. انصافا بچه های "مردم نو" حرف ندارند. همه آمده بودند و کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و کلی هم سر به سر رجب گذاشتیم که چند وقت پیش به خاطر شکستگی پا در بیمارستان بستری بود و همان جا عاشق شده بود و این هم دومین جشنی بود که به خاطرش شاد بودیم و نامزدی او را هم تهنیت گفتیم.

سومین شادی من به همراه خانواده ام بود که دیشب جشن تولد "مریم" خواهرزاده ام را به شادی نشستیم.

جای همه دوستان خالی. از این سفر کلی انرژی گرفتم و دق دلی مدت ها دپرسی را خالی کردم. 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: جمعه 11 آذر1384 ׀ موضوع: خود مونی

احساس عجیب

هر از گاهی برای آدم اتفاقات عجیبی رخ می دهد. درست مثل اتفاقی که امروز برای من رخ داد؛ صبح که از خواب برخاستم احساس عجیبی داشتم نسبت به این که تا آخر هفته خواهم مرد.

راستش نمی دونم چرا این احساسو داشتم اما به هر حال این احساس در من بود و حالا هم که دارم این را می نویسم این احساس را دارم.

موضوع جالب این که از این احساس احساس دیگری به من دست داده و آن هم این که بسیار احساس آرامش دارم.

البته باید گفته باشم من مرگ را خیلی دوست دارم. حداقلش اینه که آدم از این زندگی نکبت بار خلاص می شه.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 1 آذر1384 ׀ موضوع: خود مونی

نظرات شما

در آرشیو موضوعی دو آیتم "اجتماعی" و "آسیب های اجتماعی" را قرار داده ام که به زودی قصد دارم مطالبی را که در این دو زمینه در مطبوعات به چاپ رسانده ام در این آیکون ها قرار دهم.
آن چه مسلم است نظرات شما مرا کمک خواهد کرد تا ایرادات مطالبم را ببینم.
׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: دوشنبه 30 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

مبارزه برای زندگی

هر از گاهی نیاز داری که در خود غرق شوی، با خود خلوت کنی، شعری بخوانی، به دوستانی که کارشان تولید انرژی است زنگی بزنی و پس از این که همه این کارها را انجام دادی آسوده بخوابی.

صبح که از خواب بیدار شدی، دوشی بگیری، اصلاح کنی و با خود زمزمه کنی که تو محکوم به زندگی هستی و باید با ناملایمات زندگی مبارزه کنی.

به قول دوست عزیزم " علی رضا اسکندریون" فاتحان بر زمین می خورند اما در زمین نمی مانند.

من هم دیشب با خود خلوت کردم به این جمله فکر کردم به "حمید صادقی" عزیز زنگی زدم و او هم شعری از شاملو برای من خواند و من کلی انرژی گرفتم و حالا با تمام مشکلات پیش رو مبارزه می کنم و محکم به جنگ آنها می روم.

آخر می دانی شفیعی کدکنی هم می گوید:

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زیبه اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت
׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 29 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

روزگار غریبی است نازنین

"روزگار غریبی است نازنین"

واقعا روزگار غریبی است از اسفند سال گذشته در به در بیمارستان ها و پزشکان مختلف باشی و علاوه بر هزینه های گزاف کلی از وقت و زندگیت بزنی تازه می فهمی که بیمارت موش آزمایشگاهی بیمارستانهایی شده بود که بنا به دلایلی مجبور بودی فقط به آن بیمارستان ها مراجعه کنی.

پزشک متخصص قلب می گفت مشکل بیمارت مغز و اعصاب است آزمایشها و رادیولوژی ها آغاز می شد؛ پزشک متخصص مغز و اعصاب: نه مشکل عصبی نیست به همان مرکز قلب مراجعه کنید.

دوباره روز از نو روزی از نو! پزشک متخصص قلب این بار تبدیل به پزشکان متخصص قلب شد؛ بیمارت باید بستری شود تا بالن بزنیم.

یک روز نه، دو روز نه، یک هفته دیگر بستری و باز هزینه های گزاف. این بار می گویند مشکل کمبود خون دارد حالا باید یک من مدارک پزشکی را جمع کنی و از صبح سپیده نزده در صف انتظار ویزیت پزشک باشی.

باز همان آزمایش ها و همان کوفت و زهرمارها تا اینکه اینبار به تو بگویند مشکل گوارشی است. حالا باز باید دنبال پزشک باشی و نوبت های چندین ماهه و حتی یک ساله. به این و آن رو می اندازی تا شاید آشنایی پیدا شود بالاخره آشنایی پیدا می شود و وقتی از دکتر برایت می گیرد و این بار بیمارت در بیمارستانی بستری می شود که امیر اعلم نام گرفته و هیچ کس نه تنها حاضر به پاسخ گویی نیست که حتی تو نمی دانی چه کارهایی بر روی بیمارت انجام می گیرد. باید آن قدر سماجت به خرج دهی و زیر پایت در مقابل ایستگاه پرستاری علف سبز شود تا کسی پیدا شود و بگوید بیمارت غده ای سرطانی در روده اش دارد و تو تنها چیزی که به ذهنت می آید این که: "روزگار غریبی است نازنین". 

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: شنبه 28 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

5 هزار تومان براي 3 دقيقه

باورتان مي شود كه مي توانيد در هر سه دقيقه ۵ هزار تومان كسب كنيد؟

اگر باورتان نمي شود باور كنيد. فقط كافي است يك سال آخر دبيرستان كمي به خود زحمت دهيد تا در رشته پزشكي پذيرفته شويد آنگاه باور خواهيد كرد كه در هر سه دقيقه مي توانيد ۵ هزار تومان كاسب شويد.

سرما خوردگي شديد عاملي شد تا تجربه كنم كه مراقب خود باشم و مجبور نشوم براي يك سرما خوردگي ۱۰ هزار تومان پول دكتر و دوا و تزريق پرداخت كنم.

شمايي كه مثل من ماهي ۲۰۰ هزار تومان حقوق مي گيريد مراقب خود باشيد تا سرما نخوريد و الا آخر برج با صاحب خانه طرفيد.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: پنجشنبه 26 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

روزهای سخت

فریدون نخستین باری که پس از بیماری در بیمارستان بستری شد

روزهای سخت و طاقت فرسایی است ۸ ماه با فریدون بودم و حالا او نیست باید پذیرفت رفتنش را و دل کندنش را.

می خواهم گریه کنم اما یاد روزهایی می افتم که حامد و ناصر چشمانشان را برای همیشه بستند و فریدون با این که در خلوت خود اشک می ریخت اما به ما یاد می داد که با گریه مشکلی حل نمی شود باید شما مراسم را مدیریت کنید و من هرگز باور نمی کردم که روزی بخواهیم برایش مراسم بگیریم.

باور کنید مرده پرستی نمی کنم اما سخت است که ۸ ماه با کسی هم خانه باشی و بعد ببینی که ناچاری تنها باشی تنهای تنها.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: چهارشنبه 18 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

برای فریدون اسماعیل زاده

مرد آخرین بار که چشمانش را باز کرد قله را دید و به قندیل های علی صدر پیوست؛ غاری که خود کشفش کرده بود.

فریدون مردی از تبار کوه بود، مردی محکم و استوار مردی با عادات روزانه اش صبح که از خواب بر می خاست ورزش، صبحانه و بعد کتاب خوانی آغاز می شد. با سماجت کتاب می خواند چند صفحه ای می خواند و قدم می زد و فکر می کرد اگر متوجه نمی شد آغازی دوباره آنقدر می خواند تا متوجه شود و همه ما را هم برای این کار ترغیب می کرد.

فریدون تنها به خاطر غار علی صدر بین دوستانش مطرح نبود و حتی به خاطر کارهای بزرگش در کوهنوردی بلکه فریدون بسیار با سواد بود هر چند که برخی اوقات نظر هیچ کس را نمی پذیرفت.

حالا کتابخانه اش خاک خواهد خورد و خود آرام خواهد خوابید.

یادش گرامی.

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: سه شنبه 17 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

سلام

سلام

راستش تصمیم داشتم مطلب شسته رفتهای را برای شروع آماده کنم اما گرفتاری های شدید روزمره مانع شد.

این فقط برای عرض سلام :

نیست تردید زمستان گذرد

وز پیش پیک بهار

با هزاران گل سرخ می آید

׀ +׀ نویسنده: حميد رضا عسگري نژاد ׀ تاریخ: یکشنبه 15 آبان1384 ׀ موضوع: خود مونی

در باره من

من و تو در جدالی برابر هم را شکست دادیم؛ تو مرا و من مرا.


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


کمپین آزادی معلم در بند؛ جعفر ابراهیمی

زینب بایزیدی آزاد باید گردد

وبلاگ حمایت از خبرنگاران اخراجی روزنامه مردم نو - زنجان

آخرین نوشته ها

· برای مردی از تبار انسان / به بهانه سالروز میلاد سعید متین پور
· دکتر بهروان هم برای همیشه از میان مان رفت
· فعلن
· برای نیک مرد روزگار نامردمان
· گه بزنه این زندگی رو
· خسته
· ایستادگیت را شکر زن/ برای شیر زن آذربایجان؛ شهناز غلامی
· تفالی به خواجه شیراز
· جامعه مدنی و دموکراتیک یا جامعه قوم زدا و قوم ستیز
· بدبختی ما از راستگرایی است نه از جریان چپ


لینکهای روزانه

· کمپین امضای آموزش به زبان مادری
· برای آزادی شهناز غلامی
· برای ۲ نفر از اعضای سنديکاي کارگران شرکت واحد حکم تبرئه و محکوميت صادر شد
· گزارش ساليانه ٢٠٠٨ گزارشگران بدون مرز
· جاوید احمد روزنامه‌نگار افغان پس از يازده ماه بازداشت خودسرانه و بدرفتاری از سوی ارتش امریکا، آزاد شد
· ایران همچنان بزرگترین برای روزنامه نگاران در خاورمیانه است
· وضعيت وخيم محمد حسن فلاحيه زاده ، روزنامه نگار زنداني
· نود روز بي خبري از سجاد رادمهر و نگهداري غيرقانوني امير مرداني در زندان


آرشیو موضوعی

· اجتماعی
· آسیب های اجتماعی
· روزنامه نگاری
· خود مونی
· هنری


لینکدونی

· توماج (وبلاگ عکس های من)
· زيرتيتر (وبلاگ گروهي گروهي از روزنامه نگاران)
· دیوارهای من (امیر کاظمی)
· حواری (هژیر پلاسچی)
· زنانه (الناز انصاری)
· اتوبوس من (کارگران)
· توحید (مهدی فخرزاده)
· خراب آباد (زهرا بیگدلی)
· اروند (محمد افراسیابی)
· فریبرز رئیس دانا
· سندیکای کارگران شرکت واحد
· بایرام (علی محمد بیانی)
· کوه (حسن نجاریان)
· حرکت بر مدار صفر درجه (سید مهرداد ترابی)
· زنگانلی (سعید متین پور)
· وب نویس (رامین سلطانی)
· فریاد سکوت (میترا خلعتبری)
· شبهاي روشن (مريم)
· ماه تلخ (تهمينه بهرامعليان)
· بوي كاغذ (مهدي جليل خاني)
· دانشجويي (رضا سلطاني)
· سر در نمي آورم (علي رضا بازرگان)
· مکتوبات (طلیعه اکبری)
· متافیزیک و حضور در دنیای مجازی (مهران مرتضایی)
· سازم را کوک می کنم (مهری جعفری)
· طبیعت ایران (مجید احمدی)
· آغاز با عشق (عاطفه دیباجی)
· گون (محمد رجبی)
· چهار ديواري (مازيار محمديون)
· دومان (رضا شعباني)
· اتاقي از آن خود (الهام اسرافيلي)
· صداي من (زهرا هاديلو)
· مرد نمكي (طنز)
· سکوت یخی (سمیه میناخانی)
· کانون نویسندگان آذربایجان (نیما آذری)
· روایت (بهنام همایونی)
· دوده
· آیسا (رضا عباسی)
· ایرانی آباد
· مهر و امید
· گروه کوهنوردی اورست زنجان
· هیات کوهنوردی استان زنجان
· شبگرد قلم به دست (سهیلا بهزادنیا)
· چپ نوشت (معصومه و سلمان)
· دیالوگ (قلیزاده)
· دلخوشی ها (فرهمند علی پور)


امکانات





ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM