تبليغاتX
توماج

باور کن نمی شود، نمی شود. چه کار کنم لامذهب از اعتیاد تزریقی هم بدتر است. هر چه می خواهی ننویسی نمی شود که نمی شود. حالا روزهای مدیدی است که دلتنگی هایم را دست باد سپرده ام تا با آن ها ترانه ای بخواند برای رفیق نازینم جلیل (غنی لو)، برای یار خوبم سعید (متین پور)، برای آن پسر دوست داشتنی بهروز (صفری) و برای همکاران خوبم سهیل و عدنان و هیوا و ... و نیز همه آن دانشجوهایی که جرمشان را هنوز نمی دانم؛ نه! می دانم: حق! همین! می دانی مدتهاست که در سرزمین من حق را از میان واژه ها به یغما برده اند.

 می دانی دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست در سرزمینی که جان آدمی پشیزی ارزش ندارد. می دانی آقایان زده اند به سیم آخر. همین پنجشنبه گذشته بود که خود را آماده می کردم برای خانه دوست دربندم منصور (اسالو) بماند که بیماری پدر اجازه حضور در تهران را نداد اما درست روز قبلش که قلبم سرشار از شادی بود برای آزادی تعدادی از دانشجویان دربند به یکی از دوستان گفتم انگار آقایان کمی سر عقل آمده اند و به احتمال فردا دوستان روز آرامی را برای حمایت از منصور و محمود (صالحی) پشت سر خواهند گذاشت، غافل از این که نمی دانستم 209 شان جای سوزن انداختن را ندارد.

 نمی دانم چه می کند این روزها جلیل مهربانم. نمی دانم سعید عزیز دلتنگی هایش را برای عطیه به که می گوید، نمی دانم بهروز چه روزهایی را پشت سر می گذارد، نمی دانم منصور با آن قلب و چشم بیمارش چه حال و روزی دارد، نمی دانم آن اعتصاب غذاهای به حق محمود صالحی چه روزهایی را برایش نوید خواهند داد، نمی دانم ابراهیم مددی با آن آرامش و متانتش این روزها چه برای گفتنمان دارد، نمی دانم یعقوب (سلیمی) چقدر دلتنگ بچه هایش است، از ابراهیم (گوهری) و همایون (جابر) هم هیچ نمی دانم چه حال و روزی دارند و من سخت میان نمی دانم ها و نمی شود ها گیج شده ام.

حال بماند که مدتی است خودم حال و روز خوبی ندارم اما باور کن، باور کن من سخت دلتنگ همه دوستانم هستم به ویژه دلم برای جلیل و سعید رپ، رپ می کند. و باز نمی دانم چه باید بکنم برای دوستانم نمی دانم باور کن هیچ نمی دانم. فقط می دانم باید بگویم: ننگتان باد، ننگتان باد.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 21:34 |

خيلي با انگشتانم كلنجار رفتم تا بر اين كليدهاي جادويي كيبورد نروند اما انگار دل پرآشوبم بر انگشتانم چيره شد. راستش تصميم داشتم ديگر هرگز چيزي ننويسم و سخت بر اين تصميم استوار بودم اما باز استواري مرا آشفتگي هايم بر باد داد. دوستي مي گفت تكليفتان را با خودتان مشخص كنيد چرا اين همه سياه مي نويسيد زندگي آنقدرها هم سياه نيست اما راستش اين روزها جز سياهي رنگي نمي بينم. از هر آنچه در پيرامون مي گذرد گرفته تا اوضاع و احوال دروني خودم و هر چه مي انديشم تا راه گريزي بيابم انگار همه راه ها بن بست شده است. سياهي بر من چيره گشته و دست از من بر نمي دارد هرچند كه اين سياهي تازه نيست و چند وقتي است كه گريبانم را گرفته است. حالا هم كه مي نويسم باور كنيد انگار هيچ انديشه اي در مغزم نيست و اين چيز ديگري است كه به انگشتان من فرمان حركت مي دهد. گو اين كه مدار زندگي از دستم خارج شده و همه چيز آزارم مي دهد. مانده ام سخت عجب در كار ميهنم و بالا دستي هاي ميهنم در مملكتي كه فقر و نكبت و پلشتي و نااميدي و هزار كوفت و زهرمار از سر و رويش مي بارد به همه چيز ملتش كار دارند؛ كسي نيست بگويد آقا گوشهايت را باز كن و فريادهاي آن دخترك را كه نمي خواهد سوار ماشين سبز و سفيد تو شود بشنو، كسي نيست فرياد زند كه چرا معلم مرا در زندان حبس كرده اي، كسي نيست كه بگويد چه مي خواهيد از جان دانشجو و دانشگاه و استادش، كسي نيست كه بگويد منصور و يارانش را اخراج كرديد بس نبود حالا چرا هر روز و هر جايي بر سرش مي ريزيد و به باد كتكش مي گيريد پس وقتي كسي نيست بگذاريد من هم نباشم من يك از ۷۰ ميليونم همين! بگذاريد من هم ديگر ننويسم كه نوشتن مرا و تو را چه سود. تازه بايد گفته باشم اين ها را كه نمي شنوند هيچ كه خود همواره پشتيبان مي طلبند براي انرژي هسته اي شان براي قدرت گرفتنشان در منطقه و جهان براي هزار كارهاي ناكرده شان! چه اندازه پرتوقع تشريف دارند آقايان به كدامين كارتان مي نازيد كه براي اين ملت انجام داده ايد. بس است ديگر دست از سر اين ملت برداريد و براي ريشه كني فقر و نكبت و جهالت قدم برداريد. ديگر وقت آن رسيده كه چوب پنبه هاي فرو كرده در گوشهايتان را به باد بسپاريد تا باد بخواند ترانه زيباي آزادي را.  

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 16:40 |

اصلن نمی دونم برای چی باید بنویسم و اصلن نمی دونم چرا باید سیاهی های خودم را با دیگران به قسمت بنشینم. این روزها خت دلم گرفته و حال هیچ رو ندارم دلم یه زندگی رویایی می خواد که از بچگی تو ذهنم بوده اما چه فایده که نمی شه بهش رسید. من سخت داغونم داغون داغون و تمام وجودمو پوچی و نکبت پر کرده این روزها دیگر دلم برای هچ چیزی تنگ نمی شود و دوست دارم از همه فرار کنم. این روزها حتی از خودم هم فراریم و همیشه تو یه انتظار کشنده ام فقط امیدورام این انتظار به زودی پایان یابد.

دوست خوبم امیر منم بریدم.

واقعن زندگی نفرت انگیز است کاش هرگز به دنیا نمی آمدم.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در چهارشنبه 13 دی1385 و ساعت 17:29 |
چقدر دلتنگ رضا شدم تا مرا وادار كند كه بنويسم و اين دلتنگي را با دوستان قسمت كنم. حالا رضا (عباسي) چند روزي است كه آفتاب را نمي بيند اما او هم چون همه آزادانديشان حتما بر اين باور است كه آفتاب هرگز در پشت هيچ ابري رخ پنهان نخواهد كرد. اين را طبيعت به همه آزاد زنان و آزاد مردان آموخته است. طبيعت خود آزاد است و آزادي نخستين آموزه اش براي ما انسان ها. گاه سخت و خشن است و گاه لطيف و زيبا. حالا من سخت دلم گرفته است و به خود هي مي زنم كه چه خبر است در اين مملكت؟ آزادي را چه كسي در اين ديار معني خواهد كرد؟ رضا به چه جرمي از ديدن لپ هاي خوشگل خورشيد خانم محروم شده است؟ با چه اجازه اي به خود اجازه مي دهند كه آزادي را از افراد سلب كنند و بند و زندان را ارمغانشان دهند؟

و حالا من هم چون بسياري از دوستان رضا و خانواده اش چشمانم را بر آن لعنت آباد سفرآباد خواهم دوخت تا آزادي رفيقي بزرگ و آزاد انديش را شاهد باشم.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 20 تیر1385 و ساعت 16:57 |

می روم اما دلم مال شماست

همچنان چشمم به دنبال شماست

هیچ دردی مرا باور نکرد

غصه هم اشکی برایم تر نکرد

این آخرین پستی است که در تهران، این شهر درندشت می گذارم. راستش نمی دانم از چه بنویسم. از خبرگزاری سینا، روزنامه وقایع اتفاقیه، روزنامه جمهوریت، روزنامه شرق، روزنامه صدای عدالت، فصلنامه دنیای آسانسور، روزنامه آرمان، میراث خبر، روزنامه صاحب قلم، روزنامه همشهری، روزنامه ایران یا از دوستان خوبی که در این دو سال پیدا کردم؛ هژیر و الناز که از سال ها پیش بودند و اینجا هم با هم روزگاران خوشی داشتیم. مهدی فخرزاده به همراه اسد آقایش _ منظورم طاهره بیگدلی است _ برایم دوستان فوق العاده ای شدند و چه شب هایی که به همراه    هژیر و الناز دور هم خوش بودیم. زهره خوش نمک که هم دوستی خوب برایم بود و هم این که چیزهای زیادی از او آموختم. محسن احمدی که قیامتی بود و هست و تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. محمد باریکانی را همواره دوست داشتم و دارم. پانید فاضلیان را دیر پیدا کردم اما زود جوش خوردیم و به واسطه او با برادرش پادین آشنا شدم که زابغرش را دوست دارم. امیر کاظمی یار دلتنگیهایم شد و سنگ صبور مواقع بیکاریم. فاطمه منطق و سمیرا امیر چخماقی یاران من بودند در صدای عدالت و بعدها در آرمان اما دوستان چندان وفاداری نبودند این دو. سعید اصغرزاده را خیلی دوست داشتم و دارم هر چند که او مقابل امیر عباس نادان کوتاه آمد. طیبه ترسایی و حمیده عبدالهی یاران من بودند در صاحب قلم به همراه میترا خلعتبری که این اواخر بلایای زیادی بر سرش آمد اما هر جا باشد برایش آرزوی بهروزی می کنم، میترا بر خلاف برخی بچه های شرق بسایر ساده و صمیمی است و خبرنگاری که خوب سوژه را می فهمد و خوب به آن می پردازد. راستش خاطره های خوبی از صاحب قلم برایم ماند از همه بچه هایش دل خوشی دارم جز امیر عباس نادان. شاهین توپول خیلی دوست داشتنی بود و همین عکس وبلاگم هم کار اوست. علی رفیعی فقط یک بار برای عکاسی آمد آن هم به خاطر این که طرف مصاحبه فخری گلستان بود مادر کاوه. مهدی، یاسین و سپیده و تهمینه و مریم و مجتبی و فرهمند و محمود بو گندو از دوستان خوبم بودند در صاحب قلم. میراث خبر هم بد نبود اما دوستانی که در آنجا یافتم هم معرکه بودند؛ نسرین، نگین، سام، مرضیه، بهنام، شهاب، سلطان، شبنم، پیام و سیامک که زمانی هم سردبیرم بود در خبرگزاری سینا.

اما دلم سخت تنگ است برای منصور که ماه هاست جز دیوارهای اوین جای دیگری را نمی بیند. منصور اسالو را می گویم که در این موقع از روز جز آزادیش آرزوی دیگری ندارم. ارزویی که برای ناصر زرافشان و عابد توانچه و یاشار قاجار دارم و برای هم زبانانم که برای دفاع از حقوق شان الان زندان های تبریز و اردبیل و نقده و دیگر شهرهای ترک نشین را تجربه می کنند.

از منصور حیات غیبی و سعید ترابیان و ابراهیم مددی هم که چیزی ندارم بگویم جز این که مقاومتشان را شکر گویم و آرمانشان را ستایش.

خلاصه این که دو سال زندگی در تهران هم برایم عذاب آور بود و هم تجربه های فراوانی داشت و حالا با اجازه دوستان عطای این شهر را به لقایش می بخشم و به قول شهریار: روم به شهر خود و شهریار خود باشم.  

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 18 خرداد1385 و ساعت 15:52 |

غژ غژ هلي‌كوپتر در مغزت صدا مي‌كند. خوابي و بيدار. مستي و هوشيار. صدا، صداي هلي‌كوپتر است. بلند مي‌شود. دور مي‌زند، مي‌نشيند. خلبان سخن مي‌گويد؛ قادر نيستم بر روي ديواره فرود آيم. بچه‌هاي كوه التماس مي‌كنند و نهايت سبد مرگ آويزان آن هلي‌كوپتر لعنتي مي‌شود.

كوهنوردان وسط ديواره به انتظار نشسته‌اند. هلي‌كوپتر نزديكشان مي‌شود. لحظه‌اي معلق در زمين و هوا توقف مي‌كند و برمي‌خيزد. چه صداي وحشتناكي دارد اين لعنتي. بالا مي‌رود، بالا و بالاتر دوري بر روي قله مي‌زند و فرود مي‌آيد.

اينجا ”بيستون“ است؛ منزلگه شيرين و فرهاد. چهار سال پيش بود نه! همين ديروز بود انگار. حامد (مترجمي) و ناصر (غلامي) بودند و ديواره بزرگ بيستون. انگار براي چيدن آخرين گل زندگي‌شان رفته بودند. آخرين گل را نچيدند كه گل زندگي خانواده و دوستان را چيدند.

همه بودند، همه انگار آخر زمان بود و همه پشت سر آن آمبولانس لعنتي به صف ايستاده بودند تا ناصر و حامد را بدرقه كنند. حامد و ناصر رفتند و انگار گل زندگي همه خشكيد. همه ماندند و چهار سال گذشت. همين ديروز باز ياران اين دو عاشق گرد‌هم آمدندكنار تنها سنگي كه حالا از آنها به يادگار مانده است.

پدر ـ مرتضي مترجمي ـ آمد. ايستاد روبروي ياران و سخن سر داد. آن لبخند هميشگي بر لبانش بود اما خدا مي‌دانست پشت آن خنده چه روزهايي بر پدر گذشته. چه مي‌توانست بگويد پدر جز اين كه قدرداني كند از جانب دو خانواده :”چهار سال از نبود ناصر و حامد مي‌گذرد و باز ياران اين دو گردهم آمده‌اند. سپاسگزار همه آنهايي هستم كه هميشه به ياد اين دو بوده‌اند. سپاسگزار هيئت كوهنوردي زنجان هستم كه همواره در همه مراسم حضور داشته است و در مورد گروه كوهنوردي اورست هيچ نمي‌توانم بگويم چرا كه ناصر و حامد قبل از اين كه به خانواده‌هايشان تعلق داشته باشند به اين گروه متعلق بودند“.

مترجمي آرزو مي‌كند كه ديگر اين گونه حوادث براي بچه‌هاي كوه پيش نيايد و از كوهنوردان مي‌خواهد كه تلنگري به فدراسيون كوهنوردي زنند تا شايد آقايان از خواب خوش بيدار شده و تدابيري براي امنيت جاني كوهنوردان انديشه كنند.

خليل ببري، عضو گروه كوهنوردي اورست و هيئت كوهنوردي زنجان هم مي‌آيد و مي‌ايستد روبروي همنوردانش. راست مي‌گويد ببري 200 سال پيش نه ما بوديم و نه پدران و مادرانمان و نه پدربزرگ و مادر بزرگمان. 200 سال بعد هم نه ما مي‌خواهيم بود و نه فرزندانمان و نه نوه‌هايمان: ”ممكن است فردي 80 سال زندگي كند اما تنها چيزي كه از اين فرد باقي مي‌ماند اسكلتي است كه به سالهاي عمرش افزوده است اما انسانهايي چون حامد و ناصر با اين كه عمرشان كوتاه است اما اثرشان در زندگي ما ماندگار است“.

ببري ياد و خاطره حامد و ناصر را گرامي داشته و چند قطعه شعر تركي كه خود سروده است مي‌خواند و با شعري از خانلري به سخنانش پايان مي‌دهد.

اما ياس و ارغوان ميان ذهن حسن نجاريان بالا و پايين مي‌رود. نمي‌داند ياس را به ناصر و حامد بدهد يا ارغوان را و باز نمي‌داند در كدامين سو دنبال اين دو دوست بگردد.

ياس را مهربان و ارغوان را عاشق مي‌بيند و نه مي‌تواند از مهرباني دل بكند و نه از عشق. نجاريان در نهايت عشق مهربان را بر فراز قله‌ها براي حامد و ناصر به ارمغان مي‌برد.

خليل علي‌گو، رئيس هيئت كوهنوردي استان هم در ميان جمع حاضر مي‌شود و تسليت مي‌گويد و خدا را شاكر است كه هنوز افرادي هستند كه به ياد بچه‌ها باشند:”گروه كوهنوردي اورست موجب مي‌شود كه هر سال ما به ياد داشته باشيم كه چهار سال پيش در چنين روزي ناصر و حامد از كنار ما رفتند“.

گروه كوهنوردي شركت ايران ترانسفو هم به جمع مي‌پيوند تا بگويد كوهنورد يك چيز را حتماً دارد و آن همدلي و همراهي است.

گلها پرپر مي‌شوند كنار سنگ ياد بود و هلي‌كوپتر به پرواز در مي‌آيد. بالا مي‌رود، بالاي بالا. شايد حامد و ناصر به تماشا آمده بودند.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در شنبه 23 اردیبهشت1385 و ساعت 12:38 |
هيچ چيز دل انگيز تر از اين نيست كه عصر يك بهار غمگين در يكي از كافي نتهاي شهرت بنشيني و دل دهي به صداي باران و بوي سبزينه هايي كه حالا از حياط كافي نت به مشام مي رسد آن هم در كنار دوستي كه سالها همكار بوديم و هر دو جوشكار و هر دو عين گاو پيشاني سفيد بوديم در كارخانه اي كه كار مي كرديم هم لباسمان قرمز بود و هم سخنران اعتصاباتي مي شديم كه هرگز هم نتوانستيم به جايي ره ببريم. شايد بعضي هاتون بشناسيد اين دوست عزيز را؛ جليل غني لو؛ دوست داشتني و ناز. راستش براي من هيچ چيز دل انگيز تر از اين نيست كه زودتر از شر اين تهران درندردشت خلاص شوم و همين طور از قال و قيل شهرم و به گوشه اي دنج پناه برم از دست همه آدمها. چه فرقي دارد در شهر باشي يا در جنگل مهم اين است كه من و هر كس ديگري نيازمند اين هستند كه مدتي را براي خود و فقط براي خود زندگي كنند. اميدوارم اين موضوع هر چه سريع تر برايم پيش آيد والا ديوانه مي شوم.
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385 و ساعت 20:15 |
نهایت این که از روزنامه نگاری دل کندم و می خواهم به شهر خود روم و شهریار خود باشم. باور کنید فضا به قدری برای کار سنگین و مسموم شده است که دیگر تاب نفس کشیدن نیست. فضا را نه حاکمان که خود دوستان هم مسموم کرده اند. شدیدترین استثمار مشمول حال خبرنگاران است و فقط شانه هاست که خاکی می شود و آقایان از روی آنها رد شده خود را بالا می کشند. آن چه مسلم است از عشق و علاقه نمی توان دست برداشت و من هم امیدوارم روزی برسد که با فکری راحت دوباره به کار روزنامه نگاری ادامه دهم.
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 و ساعت 3:12 |
روزگار غریبی است نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در شنبه 26 فروردین1385 و ساعت 3:23 |

می گن:"پایان شب سیه سپید است" اما واقعا این گونه است من که پیش از امید یک "نا" ی بزرگ تو زندگیم گذاشتم و دیگه هم سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. آخه به کجای این زندگی دل خوش کنم؛ به بی کاریش، به مملکتم، به حکومتم، به کدامش خلاصه این که ناامیدی هم بخشی از زندگی است و حالا منو می کشه به دنبال خودش راستش نمی دونم آخر سر هم کدام ما پیروز می شیم برای من که خیلی فرق نمی کنه.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 0:15 |

تازه از بازداشت دوباره منصور حیات غیبی آن هم درست یک روز پس از آزادیش در عجب بودم که اتفاق عجیب دیگه ای رخ داد راستش نمی دونم همه مردم دنیا با اتفاقات عجیب زندگی می کنن یا این ما اهالی کشور گل و بلبلیم که همیشه باید در حیرت باشیم و همیشه با هیجان زندگی را سر کنیم. همین یکی دو روز پیش بود که با یکی از دوستان رفتیم اردستان برای تهیه گزارش از پزشکان نیکوکار آلمانی که به واسطه دعوت دکتر بهروان در ایران حضور دارن تا بیمارای بی بضاعتو درمون کنن ولی جالب اینجا بود که با ورود ما به تنها بیمارستان اردستان چنین هول و ولایی مسئول حراستو برداشت که تمام شهر را به هم ریخت و گفت : ما از آقای شیرانداری – رئیس سازمان نظام پزشکی اصفهان -  دستور داریم که اجازه مصاحبه با هیچکس را ندهیم.

خلاصه چنان مراقب ما بود که تعجب پزشکان آلمانی را هم برانگیخت و آنها همه متعجب که چرا اینگونه با خبرنگار برخورد می کنند.

به هر جهت چه فرقی می کند امروز مسئول حراست یک بیمارستان کوچک مانع کار خبرنگار می شود و فردا یکی دیگه.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 10 فروردین1385 و ساعت 21:5 |

چه عصر دل انگیز و دل گیری بود دیروز (28/12/1384)؛دل انگیز از این جهت که منصور حیات غیبی، ابراهیم گوهری، غلامرضا میرزایی (اعضای سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه) و ستار امینی که در جریان اعتصاب شرکت واحد دستگیر شده بود، آزاد شدند و با بچه هایی که دیروزش آزاد شده بودند همگی در این ایام نوروز به آغوش خانواده بازگشتند. اما دل گیر از این رو که منصور اسالو هنوز در چار دیواری اوین زندگی را سر می کند.

همه بچه ها ریش بلندی داشتند و لاغرتر از قبل شده بودند اما روحیه برای گرفتن حق، 20 .

راستی کسی پیدا نخواهد شد تا بگوید گناه این کارگران چه بوده و برای چه 60 روز را پشت دیوارهای اوین جان کندند و این جان کندن برای منصور اسالو همچنان ادامه دارد؟!

آقایان اگر ریگی در کفشتان نیست حداقل جرم اینها را بازگو کنید. تا کی سر در لاک خود فرو خواهید کرد و هیچ نخواهید گفت؟

نهایت این که آفتاب هرگز پشت ابر رخ پنهان نمی کند و منصور هم با ریشی بلند و چهره ای نحیف با سر بلندی به آغوش می کشد خانواده اش را و دوست دارانش را. حال چه فرقی می کند بگذار منصور به حکم قاطع شما آقایان! عید امسال را در اوین آباد شما سر کند.

به قول بامداد شعر ایران:

"بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستانها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست"

راستی شادباش برای آزادی گنجی و شادباش برای این که ناصر زرافشان ایام نوروز را در کانون خانواده به سر خواهد برد.

و سر آخر شادباش آغاز نوروز 85 برای تمامی دوستان.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 29 اسفند1384 و ساعت 17:15 |

از وقتی که از زنجان به سمت همدان حرکت می کردیم همش به یادتان بودم. می دانم که خیلی دلتنگ زادگاهتان هستید و می دانم که دوست دارید در کوچه باغ های عباس آباد قدم بزنید و در کنار گنجنامه به یاد سالیان دور بنشینید و ... .

امروز به همراه دوستانم حسین و سعید رفتیم همانجا ها که برای شما حالا جز خاطراتی بیش نیست و چقدر من دلتنگتان شدم؛ دلتنگ شما و فریدون.

خیلی جاهای دیگر هم رفتیم. جاهای فقیر نشین همدان و چه دلخراش بود دیدن چهار دیواریهایی که با سقفی پوشانده شده بودند و سیمان سیاه تنها زیبایی این خانه ها بود و حتی کوچه هایش از ابتدایی ترین امکانات مثل آسفالت محروم بودند و مردمانی که بدبختی از سر و رویشان می بارید هر چند که زندگی جریان داشت!

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 20 بهمن1384 و ساعت 22:54 |
سلام

باور کنید خیلی خسته ام و حال هیچی رو ندارم تا آپ کنم.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در یکشنبه 16 بهمن1384 و ساعت 11:45 |
حالا چند روزی است بیکاری لبه تیز رنده اش را بر گلویم می فشارد و من مبهوت که چه باید کرد در این وانفسای زندگی. روبرو با فضایی مسموم و آلوده مسمومت می کند و تو می مانی که چه باید کرد. از طرفی هم خبرهای خوبی از منصور به گوش نمی رسد عصر که با همسرش صحبت می کردم می گفت: پیش قاضی پرونده رفتم اما هیچ نتیجه ای نگرفتم. می گفت: شنیده ام منصور شدیدا زیر فشار است.

راستش من نمی دانم در این مملکت چه خبر است منصوری که صرفا برای احقاق حقوق کارگران تلاش می کرد چرا باید در اوین باشد، منصوری که کاری به سیاست نداشت و فقط معتقد به خواسته های صنفی بود امروز در گوشه ای از اوین فقط زنده است نه این که زندگی کند.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در شنبه 10 دی1384 و ساعت 19:39 |
حالا چند روزی است که دوباره طعم گس بیکاری زندگی را تلخ کرده است اما چه می شود کرد باید سوخت و ساخت وقتی که از طرف دوستان خودت توهین وتهمت می شنوی آیا باز هم می توانی محل کارت را تحمل کنی راستش من که نمی توانم با ایجاد کوچکترین تنش در محل کارم به کار ادامه دهم برای همین هم خیلی راحت کیفم را انداختم دوشم و همه را خدانگهدار گفتم هر چند که این انتقاد را به خودم وارد می دانم که کار غیر اخلاقی و غیر حرفه ای کردم چرا که باید منتظر می شدم تا کسی جای من بیایید و بعد روزنامه را ترک کنم اما باور کنید دیگر یک لحظه هم نمی توانستم آنجا را تحمل کنم بعد از بیرون آمدنم هم حرفهایی می شنوم که ... جل الخالق!

یکی از دوستان می گفت حالا می خواهی چکار کنی؟ جوابش دادم هر کاری به جز مطبوعات که دیگر خسته ام کرده اما راستش هنوز گیج و سر در گمم دوستی می گفت این حرف تو این است که سرطان داشته باشی و بگویی من این سرطان را نمی خواهم. البته راست می گه ما رو جون به جونمونم کنن نمی تونیم از روزنامه دست بکشیم اما من تصمیم گرفته ام که برای همیشه مطبوعات را ببوسم و بگذارم کنار و امیدوارم که بتوانم این کار را بکنم.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 8 دی1384 و ساعت 12:14 |
نمیدونم نخست شادیم را برایتان بگویم یا غمم را. راستش چند روزی است که خیلی شاد و خرسندم؛ دوستی را که مدتها بود از او بی خبر بودم دوباره یافتمش و زندگیم را زیر و رو کرده دوستی که احساس می کنم بودنش به زندگی ام معنا می دهد و روح می بخشد. دوستی که حالا امید را دوباره به من باز گردانده. دوستی که حالا تمام زندگی ام شده است و آرزو دارم که دیگر هرگز گمش نکنم.

غمگینم از این که چند وقتی بود خبرهای بازگشت به کار کارگرانی را می نوشتم که بر سر هیچ از کار اخراج شده بودند اما طولی نگذشت که چند روز پیش همه آنها را بازداشت کردند در حالی که تا کنون هیچ دلیلی را برای بازداشت آنها ذکر نکرده اند. امیدوارم همه چیز به خیر بگذرد.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در شنبه 3 دی1384 و ساعت 19:13 |
بعد از ظهر چهار شنبه راهی وطن شدم؛ زنجان. برای تجدید دیدار با دوستان و شرکت در دو یا بهتر بگویم سه جشن خوب و خودمانی.

تازه به خانه رسیده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد استاد و دوست عزیزم علی رضا اسکندریون بود به همراه سهیلا خانم و بامداد شیطون. بچه های روزنامه کلی خرج رو دست علی آقا گذاشته بودند تا به مناسبت کسب مقام دوم در جشنواره مطبوعات در رشته خبر شامی را در رستوران سنتی "حاج داداش" میل کنند. انصافا بچه های "مردم نو" حرف ندارند. همه آمده بودند و کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و کلی هم سر به سر رجب گذاشتیم که چند وقت پیش به خاطر شکستگی پا در بیمارستان بستری بود و همان جا عاشق شده بود و این هم دومین جشنی بود که به خاطرش شاد بودیم و نامزدی او را هم تهنیت گفتیم.

سومین شادی من به همراه خانواده ام بود که دیشب جشن تولد "مریم" خواهرزاده ام را به شادی نشستیم.

جای همه دوستان خالی. از این سفر کلی انرژی گرفتم و دق دلی مدت ها دپرسی را خالی کردم. 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در جمعه 11 آذر1384 و ساعت 19:54 |
هر از گاهی برای آدم اتفاقات عجیبی رخ می دهد. درست مثل اتفاقی که امروز برای من رخ داد؛ صبح که از خواب برخاستم احساس عجیبی داشتم نسبت به این که تا آخر هفته خواهم مرد.

راستش نمی دونم چرا این احساسو داشتم اما به هر حال این احساس در من بود و حالا هم که دارم این را می نویسم این احساس را دارم.

موضوع جالب این که از این احساس احساس دیگری به من دست داده و آن هم این که بسیار احساس آرامش دارم.

البته باید گفته باشم من مرگ را خیلی دوست دارم. حداقلش اینه که آدم از این زندگی نکبت بار خلاص می شه.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 19:25 |
در آرشیو موضوعی دو آیتم "اجتماعی" و "آسیب های اجتماعی" را قرار داده ام که به زودی قصد دارم مطالبی را که در این دو زمینه در مطبوعات به چاپ رسانده ام در این آیکون ها قرار دهم.
آن چه مسلم است نظرات شما مرا کمک خواهد کرد تا ایرادات مطالبم را ببینم.
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 30 آبان1384 و ساعت 19:35 |

هر از گاهی نیاز داری که در خود غرق شوی، با خود خلوت کنی، شعری بخوانی، به دوستانی که کارشان تولید انرژی است زنگی بزنی و پس از این که همه این کارها را انجام دادی آسوده بخوابی.

صبح که از خواب بیدار شدی، دوشی بگیری، اصلاح کنی و با خود زمزمه کنی که تو محکوم به زندگی هستی و باید با ناملایمات زندگی مبارزه کنی.

به قول دوست عزیزم " علی رضا اسکندریون" فاتحان بر زمین می خورند اما در زمین نمی مانند.

من هم دیشب با خود خلوت کردم به این جمله فکر کردم به "حمید صادقی" عزیز زنگی زدم و او هم شعری از شاملو برای من خواند و من کلی انرژی گرفتم و حالا با تمام مشکلات پیش رو مبارزه می کنم و محکم به جنگ آنها می روم.

آخر می دانی شفیعی کدکنی هم می گوید:

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زیبه اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در یکشنبه 29 آبان1384 و ساعت 17:59 |
"روزگار غریبی است نازنین"

واقعا روزگار غریبی است از اسفند سال گذشته در به در بیمارستان ها و پزشکان مختلف باشی و علاوه بر هزینه های گزاف کلی از وقت و زندگیت بزنی تازه می فهمی که بیمارت موش آزمایشگاهی بیمارستانهایی شده بود که بنا به دلایلی مجبور بودی فقط به آن بیمارستان ها مراجعه کنی.

پزشک متخصص قلب می گفت مشکل بیمارت مغز و اعصاب است آزمایشها و رادیولوژی ها آغاز می شد؛ پزشک متخصص مغز و اعصاب: نه مشکل عصبی نیست به همان مرکز قلب مراجعه کنید.

دوباره روز از نو روزی از نو! پزشک متخصص قلب این بار تبدیل به پزشکان متخصص قلب شد؛ بیمارت باید بستری شود تا بالن بزنیم.

یک روز نه، دو روز نه، یک هفته دیگر بستری و باز هزینه های گزاف. این بار می گویند مشکل کمبود خون دارد حالا باید یک من مدارک پزشکی را جمع کنی و از صبح سپیده نزده در صف انتظار ویزیت پزشک باشی.

باز همان آزمایش ها و همان کوفت و زهرمارها تا اینکه اینبار به تو بگویند مشکل گوارشی است. حالا باز باید دنبال پزشک باشی و نوبت های چندین ماهه و حتی یک ساله. به این و آن رو می اندازی تا شاید آشنایی پیدا شود بالاخره آشنایی پیدا می شود و وقتی از دکتر برایت می گیرد و این بار بیمارت در بیمارستانی بستری می شود که امیر اعلم نام گرفته و هیچ کس نه تنها حاضر به پاسخ گویی نیست که حتی تو نمی دانی چه کارهایی بر روی بیمارت انجام می گیرد. باید آن قدر سماجت به خرج دهی و زیر پایت در مقابل ایستگاه پرستاری علف سبز شود تا کسی پیدا شود و بگوید بیمارت غده ای سرطانی در روده اش دارد و تو تنها چیزی که به ذهنت می آید این که: "روزگار غریبی است نازنین". 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در شنبه 28 آبان1384 و ساعت 19:49 |
باورتان مي شود كه مي توانيد در هر سه دقيقه ۵ هزار تومان كسب كنيد؟

اگر باورتان نمي شود باور كنيد. فقط كافي است يك سال آخر دبيرستان كمي به خود زحمت دهيد تا در رشته پزشكي پذيرفته شويد آنگاه باور خواهيد كرد كه در هر سه دقيقه مي توانيد ۵ هزار تومان كاسب شويد.

سرما خوردگي شديد عاملي شد تا تجربه كنم كه مراقب خود باشم و مجبور نشوم براي يك سرما خوردگي ۱۰ هزار تومان پول دكتر و دوا و تزريق پرداخت كنم.

شمايي كه مثل من ماهي ۲۰۰ هزار تومان حقوق مي گيريد مراقب خود باشيد تا سرما نخوريد و الا آخر برج با صاحب خانه طرفيد.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در پنجشنبه 26 آبان1384 و ساعت 15:46 |
فریدون نخستین باری که پس از بیماری در بیمارستان بستری شد

روزهای سخت و طاقت فرسایی است ۸ ماه با فریدون بودم و حالا او نیست باید پذیرفت رفتنش را و دل کندنش را.

می خواهم گریه کنم اما یاد روزهایی می افتم که حامد و ناصر چشمانشان را برای همیشه بستند و فریدون با این که در خلوت خود اشک می ریخت اما به ما یاد می داد که با گریه مشکلی حل نمی شود باید شما مراسم را مدیریت کنید و من هرگز باور نمی کردم که روزی بخواهیم برایش مراسم بگیریم.

باور کنید مرده پرستی نمی کنم اما سخت است که ۸ ماه با کسی هم خانه باشی و بعد ببینی که ناچاری تنها باشی تنهای تنها.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در چهارشنبه 18 آبان1384 و ساعت 19:27 |
مرد آخرین بار که چشمانش را باز کرد قله را دید و به قندیل های علی صدر پیوست؛ غاری که خود کشفش کرده بود.

فریدون مردی از تبار کوه بود، مردی محکم و استوار مردی با عادات روزانه اش صبح که از خواب بر می خاست ورزش، صبحانه و بعد کتاب خوانی آغاز می شد. با سماجت کتاب می خواند چند صفحه ای می خواند و قدم می زد و فکر می کرد اگر متوجه نمی شد آغازی دوباره آنقدر می خواند تا متوجه شود و همه ما را هم برای این کار ترغیب می کرد.

فریدون تنها به خاطر غار علی صدر بین دوستانش مطرح نبود و حتی به خاطر کارهای بزرگش در کوهنوردی بلکه فریدون بسیار با سواد بود هر چند که برخی اوقات نظر هیچ کس را نمی پذیرفت.

حالا کتابخانه اش خاک خواهد خورد و خود آرام خواهد خوابید.

یادش گرامی.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 17 آبان1384 و ساعت 16:34 |
سلام

راستش تصمیم داشتم مطلب شسته رفتهای را برای شروع آماده کنم اما گرفتاری های شدید روزمره مانع شد.

این فقط برای عرض سلام :

نیست تردید زمستان گذرد

وز پیش پیک بهار

با هزاران گل سرخ می آید

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در یکشنبه 15 آبان1384 و ساعت 18:37 |