شهرزاد اصولى نقاشى را در هنرستان هنر هاى زيباى دختران ايران (بهزاد) فرا گرفت و پس از اخذ مدرك كارشناسى در دانشكده هنر هاى تزئينى در رشته نقاشى به كشور كانادا رفت و سال ها در آن كشور مشغول تدريس بود تا اينكه به ايران بازگشت و شهرى را كه در آن بزرگ شده بود براى زندگى برگزيد. او اينك در شهر زنجان گروهى از بانوان تشكيل داده و خود عهده دار تدريس آنها است. هفده نمايشگاه خارجى و داخلى حاصل كار گروهى او به همراه ديگر اعضاى گروه دنا است و پنج نمايشگاه انفرادى را در نقاط مختلف ايران و جهان برپا كرده است. در نمايشگاهى كه به عنوان «سرزمين پدرى» برپا كرده بود با او به صحبت مى نشينيم. نيم قرنى از زندگى اش مى گذرد اما همچنان با شور و نشاط حرف مى زند، در كلاس درس حاضر مى شود و با بچه هاى كلاس سروكله مى زند. انگار همان دختر سى سال پيش است كه از هنرستان هنر هاى زيباى دختران ايران (بهزاد) فارغ التحصيل شد و در دانشكده هنر هاى تزئينى در رشته نقاشى موفق به اخذ مدرك كارشناسى شد. شهرزاد اصولى از چهره هاى جهانى نقاشى است كه اينك در شهر كوچك زنجان مشغول تدريس است. او عاشق شاگردانش است و مى گويد: «تا زمانى كه اميد و نگاه مهربانانه به جوان باشد، همه چيز درست مى شود.» در طول مصاحبه هرگاه حرف به كلاس ها و شاگردانش مى رسيد چنان با شور سخن مى گفت كه تو گويى الان در كلاس درس مشغول تدريس است.هفده نمايشگاه خارجى و داخلى حاصل كار گروهى او به همراه ديگر اعضاى گروه دنا است و پنج نمايشگاه انفرادى را در نقاط مختلف ايران و جهان برپا كرده است. او پس از سال ها زندگى و تدريس در كانادا به ايران بازگشت و زنجان شهرى كه در آن قد كشيده بود را براى ادامه كار و زندگى برگزيد. حالا شهرزاد اصولى خود را در شاگردانش مى بيند و مى گويد: آنها خود من هستند. وقتى به خانه اش براى مصاحبه رفتم چقدر دوست داشتم به او بگويم زن من عاشق كويرى شده ام كه به واسطه تو آن را لمس كردم.
خانم اصولى، شما در كانادا پس از پايان تحصيلات آكادميك به تصوير گرى كتاب كودكان روى آورديد، انتخاب اين بخش از نقاشى، اتفاقى بود يا دليل خاصى داشت؟
براى من هميشه بحث دنياى كودكان و كارهايشان خيلى جالب بود. در كانادا موقعيتى پيش آمد كه توانستم مدتى را به تصويرگريرى كتاب كودكان بپردازم. سبك نقاشى من براى كتاب كودكان مينياتورى بود و اين سبك نقاشى كودكان براى آنها جالب بود.
اما از وقتى كه به ايران آمديد اين كار را دنبال نكرديد.
بله. از وقتى به ايران برگشتم ديگر در آن رشته فعاليت نكردم چون اين رشته در ايران بستگى به كار گروهى و خيلى مسائل ديگر دارد كه براى من سخت بود به همين جهت پرونده اش در همانجا بسته شد و فكر كردم تدريس هنر و پرداختن به نقاشى خودم در ايران بهتر است و اين شد كه از آن كار خيلى دور شدم. من در حال حاضر با بچه ها كار مى كنم براين اساس تصويرگرى هاى كتاب قصه كودكان را خيلى مرور مى كنم و فكر مى كنم كار ها خيلى خوب شده است. در تصوير گرى كتاب كودك، امروزه كار هاى جديد و جالب انجام مى دهند به خصوص كارى كه عده اى بر روى شاهنامه انجام مى دهند كه براى من تكنيكش خيلى جالب بود. ولى با تمام اين مزايا فكر مى كنم هنوز در كار تدريس نقاشى بچه ها خيلى پيشرفته نيستيم.
منظورتان را متوجه نمى شوم.
ببينيد خود من الان در زنجان كارى را شروع كرده ام ما داريم سعى مى كنيم قصه هاى مخصوص اين منطقه را جمع كنيم، قصه هايى كه فقط مخصوص اين منطقه است و الان چند قصه را بچه ها فراهم كرده اند. من مى خواهم كار تصويرگرى را خود اين بچه ها انجام دهند. اما صحبت من سر شيوه كار با بچه ها است، هنوز اعتقاد دارم به راه جالبى نرسيده ايم چون بچه ها خيلى استعداد هاى بكر و سالم و دست نخورده اى دارند كه اگر بتوانيم درست هدايت شان كنيم به خصوص در زمينه كتاب قصه مى توانيم از وجود خودشان خيلى استفاده كنيم.
صحبت از كودكان كه مى شود من ياد سال هاى دورى مى افتم كه فقط از آن سال ها خاطراتى را شنيده ام كه بزرگتر ها برايم تعريف مى كنند و وقتى شرايط آن روز زنجان را طبق تعاريفى كه شنيده ام براى خود مجسم مى كنم، به نظر مى آيد آشنايى با هنرستان هنرهاى زيبا كار ساده اى نبوده و همچنين ادامه تحصيل در اين هنرستان.
البته من در تهران متولد شدم كه به همراه خانواده ام به زنجان آمديم. وقتى من دبيرستان را تمام كردم دوباره به تهران كوچ كرديم و خاله من كه در دوره نقاشانى مثل آرام و تناولى بود جزء آنهايى بود كه موجب شده بودند اولين هنرستان در تهران ايجاد شود. از طريق او با نقاشى آشنا شدم و در خانواده ما خواهر و مادرم هم بودند. چون خاله ام به هنرستان رفت من هم ترجيح دادم كه رشته ام هنر باشد.
از آنجا به كانادا رفتيد و تحصيلات آكادميك خود را ادامه داديد اما باز هم پس از چند سال زندگى به زنجان اين شهر كوچك بازگشتيد در حالى كه شما در اين مدت توانسته ايد به يكى از چهره هاى جهانى در نقاشى تبديل شويد چه چيزى است كه شما را پاى بند كرده است؟
نمى خواهم اين حرف من حالت شعارى پيدا كند ولى عشق به اينجا؛ با وجود اينكه من تا ده سالگى اينجا بودم ولى هميشه ريشه خودم را در اينجا غنى تر از هر جاى ديگر ديده ام و بعد احساس كردم كه خب من هم اگر در اين فضا رشد مى كردم، اگر در زمان من يك درى به روى من باز مى شد تا چه حد مى توانست زندگى مرا دگرگون كند. تمام شاگردانم را عاشقانه دوست دارم و از اينكه دوباره به زنجان كوچ كرده ام اصلاً پشيمان نيستم بلكه خيلى خوشحالم. احساسى كه اين بچه ها به من مى دهند اصلاً قابل مقايسه با تهران نيست چون من سال ها در تهران تدريس كرده ام. اين بچه ها بكر، سالم و مهربان هستند و در واقع خود من هستند يعنى مى شود گفت كه جدا از من نيستند و به جز آدم هايش، روحش، درختش، خاكش، همه اش را عاشقانه دوست دارم. من سال ها در كانادا زندگى كرده ام ولى لذتى را كه از اينجا مى برم هرگز از كانادا نبرده ام واقعاً همه چيزش را عاشقانه دوست دارم. بازارش، را آدم هايش را، حمال هايش را، جوان هايش را، همه چيزش را.
اما خيلى ها معتقدند در شهر هاى كوچك نه مى شود كار كرد، نه استعداد هست و نه جاى پيشرفت.
من به اين موضوع معتقد نيستم. ببينيد من عضو گروه دنا هستم كه دوازده نفر از خانم هاى نقاش معاصر از جمله خواهرم فرح اصولى، فريده لاشايى، شهلا حبيبى و... از سه نسل متفاوت كه از نسل ما شروع مى شود در آن فعاليت مى كنند. خود من ارتباطم را با نقاشى ام در زنجان قطع نكرده ام. من براى هدف خاصى به اينجا آ مده ام. به نظر من امكانات هنر در اينجا براى جوانان پايين است. شايد علت اين كه بعد از سى سال به زنجان برگشتم همين بود كه اينجا روش تدريس درست نيست ولى اينكه بچه هاى شهرستان استعداد ندارند با اين كاملاً مخالف هستم چون در مدت دو سالى كه اينجا با بچه ها كار كرده ام احساس مى كنم خيلى پيشرفت كرده اند. البته من فقط با گروه خانم ها كار مى كنم و خانم ها را تعليم مى دهم. اين بچه ها توانسته اند چهار نمايشگاه در جا هاى مختلف ايران برگزار كنند و اين ناشى از علاقه و انگيزه بچه ها است. اينجا به لحاظ استعداد مشكلى نيست. نمى توانيم بگوييم كه اينجا استعداد بيشتر است يا كمتر. حداقل اين را بگويم كه انگيزه بچه هاى شهرستان بيشتر است و اگر آموزش مناسبى ببينند مى توانند شكوفا شوند. منتها بعد از آن ديگر بستگى به سعى و تلاش خودشان دارد.
شنيده ام كلاس هاى شما اصلاً حالت يك كلاس درس را ندارد، در واقع خشك و بى حال نيست و رابطه دوستى جايگزين رابطه استاد و شاگردى شده است، چرا به اين سبك كلاس دارى معتقديد و آيا نتيجه مثبتى براى شما و شاگردانتان در برداشته است؟
ببينيد، من فكر مى كنم كه اگر خودم در اين موقعيت بودم از اين جور استاد خشك خوشم مى آمد يا از آن كه مرا آزاد مى گذاشت. الان كليد آتليه ام را بچه ها دارند به آنها مى گويم؛ هر وقت دوست داريد، احساس نياز مى كنيد، غمگين مى شويد، كسى سر شما داد مى زند، مى خواهيد به كسى خشم كنيد يا مى خواهيد در يك گوشه اى گريه كنيد به جاى همه اينها به آتليه برويد و آنجا براى خودتان كار كنيد، آنجا در واقع خانه آنها است. براى خود من كه اينگونه است. من وقتى آتليه مى روم، احساس مى كنم يك سرى بچه آنجا دارم كه هر كسى هم كار خودش را مى كند، براى خودشان چايى درست مى كنند، با صداقت كامل و مهربانى آنجا را تميز مى كنند و بيشتر از من مواظب آنجا هستند، خب چه حسى برتر از اين؟ من در كنار آنها احساس امنيت مى كنم و آنها در كنار من. بايد قبول كرد فضاى اينجا از تهران بسته تر است و من دلم مى خواهد علاوه بر اينكه براى بچه ها كار هاى هنرى و روحى _ روانى مى كنم تا حد امكان محيط را برايشان باز كنم، خشم شان را و اعتراض شان را مى بينم و به اين نتيجه رسيده ام كه بچه ها با هنر مى توانند احساساتشان را آرام تر كنند. بچه ها حتى ناهارشان را مى آورند و تا شب كار مى كنند و اينجا كسى به خاطر زيادى كار كردن توبيخ نمى شود بلكه تشويق هم مى شوند. هميشه به آنها مى گويم، اينجا خانه دوم شما است و خيلى نتيجه مثبت و عالى از اين كار گرفته ام.
وقتى از كلاس هايتان صحبت مى كنيد، چنان شورى داريد كه احساس مى كنم الان در كلاس هستيد، شما در كلاس به جز نقاشى به بچه ها آموزش هاى ديگر هم مى دهيد؟
ما تاريخ هنر را با بچه ها مرور مى كنيم، در مورد موسيقى حرف مى زنيم و از نظر روحى روانى هم با بچه ها كار مى كنيم. اوايل مى ديدم بچه ها موزيكى كه مى آورند از نظر من موزيك جالبى نيست. به آنها توضيح مى دادم كه اگر موزيك اصيل ايرانى و موزيك كلاسيك گوش كنيد چه احساسى به شما دست مى دهد و همه اينها را به آرامى توضيح مى دادم نه با خشونت. چون هميشه معتقدم روش خشونت اثر گذار نيست. خب بايد تفهيم شود؛ اگر تو شجريان گوش دهى تاثير خيلى بهترى بر روى نقاشى تو مى گذارد تا اينكه هايده گوش كنى و اينها كم كم درك مى كنند. با خانم ليلا خواصى كه روانكاو هستند براى بهبود حال اين بچه ها هفته اى يك روز جلسات آزاد داريم كه هر كس دلش مى خواهد شركت مى كند. من به عنوان يك هنرمند و ايشان به عنوان يك روانكاو رابطه بين روان و هنر را جست وجو مى كنيم. سعى مى كنيم مسائل شخصى نشود و مى خواهم ببينيم با اين هنر چه كارى مى توانيم انجام دهيم كه روح بچه ها را آرام تر بكنيم، به آنها اميد به زندگى دهيم به آنها ياد مى دهيم كه بتوانند صحبت كنند چون به هر حال در اين محيط حتى اگر شما فقط ساختار خانواده را هم در نظر بگيريد بچه ها براى صحبت كردن و ابراز عقايد مشكل دارند. برنامه سفر كارى براى بچه ها ترتيب مى دهيم. الان اروميه ما را دعوت كرده است و چون اينها اولين گروه بانوان استان هستند براى خودشان اعتبارى كسب مى كنند. خانم دانشمندى از طرف دانشگاه علوم پايه به زنجان دعوت شده بود، نمايشگاه اين بچه ها را كه ديد، گفت من حاضرم از طريق ارگان دانشجويى براى اينها در آلمان نمايشگاه بگذارم و چند نفرشان را به آلمان دعوت كنم و اين بدان علت نيست كه چون گروه شهرستانى هستند به اينها بها داده مى شود، اعتقاد دارند كارشان در حد زمانى كه كار كرده اند خوب است. در اروميه و كردستان نمايشگاه داشته ايم و خرداد ماه در تهران نمايشگاه داريم.
براى سفر رفتن خانواده ها مخالفت نمى كنند؟
اوايل قانع كردن پدر و مادر بچه ها براى بردن به سفر كمى مشكل بود ولى كم كم اين مشكلات حل شد چون صددرصد به من اعتقاد پيدا كرده اند و مى گويند ما بچه خود را به تو سپرده ايم. اوايل كه مى آمدند، مى ترسيدند و براى من جاى تعجب بود كه دختر ۲۳ ، ۲۴ ساله نمى تواند به دور از پدر و مادر جايى برود. الان خيلى راحت در مورد نقاشى هاشان صحبت مى كنند و خودشان هستند. به هر صورت فكر مى كنم گام كوچكى در اين شهر برداشته ام و ذره اى فضا را براى بانوان جوان زنجان باز كرده ام.
خانم اصولى فكر مى كنم كه شما يك فمينيست به تمام معنا هستيد چرا كه فقط براى بانوان تدريس مى كنيد و فقط با گروهى كه همه زن هستند همكارى مى كنيد.
باور كنيد اين طور نيست. خيلى وقت ها آقايان به من زنگ مى زنند كه خانم اصولى شما فمينيست هستيد و خود را معرفى نمى كنيد. مى گويم نه اگر كمى منصف باشيم، مى بينيم كه موقعيت زنان خصوصاً در شهرستان ها كمتر از آقايان است. خب من هم وقت زيادى ندارم. نصف هفته براى تدريس است نصف هفته هم براى نقاشى هايم. من سالى دو يا سه بار براى نمايشگاه به خارج از ايران مى روم كه اگر قرار باشد نقاشى نكشم تمام ارتباطاتم قطع مى شود خب من چگونه مى توانم به اين بچه ها كمك كنم. من بايد به دنياى ديگر بروم با هنر دنياى ديگر جلو بروم و به عنوان يك نقاش حرفه اى خودم را در آن سطح كار نگهدارم. در واقع وقت محدود ى دارم و ترجيح دادم آن وقت را براى خانم ها اختصاص دهم چون احساس مى كنم در شهرستان ها موقعيت برايشان سخت تر از آقايان است. حالا اگر وقت اضافى داشته باشم حتماً براى آقايان هم تدريس مى كنم.
شاگردانتان هم ملزم هستند كه به سبك رئاليسم نقاشى كنند يعنى سبكى كه خود به آن مى پردازيد؟
نه، اصلاً. من اصول و پايه را با اينها كار مى كنم، خيلى ها مى گويند اصلاً اصول و پايه به چه درد مى خورد ولى من خيلى به اين امر معتقد هستم. ما اول روى اصول و پايه گرافيك كار مى كنيم، بچه ها با سبك ها، علائم و تاريخ هنر آشنا مى شوند، زندگينامه يك نقاش را مى خوانند، تجزيه و تحليل مى كنند و بعد برداشت خودشان را از آن تعريف مى كنند؛ هم در هنر ايران و هم در هنر جهان. بعد كه بچه ها سبك ها را شناختند مى گويم: حالا ببينيد كدام يك از اينها به زبان و احساس شما نزديك تر است و در آن جهت هدايت شان مى كنم. اگر قرار باشد هر چه من مى گويم، انجام دهند در واقع يك سرى استعداد بكر را از بين برده ام. آنها آدم هاى ديگرى هستند و من در جهت استعداد، خلاقيت و روحيه خودشان كمك مى كنم تا راهشان را پيدا كنند.
و اگر سبك نقاشى شاگردان تان با شما متفاوت باشد از اين سبك ها لذت مى بريد؟
خيلى. من از هر سبكى اگر مبتذل نباشد خيلى لذت مى برم. بچه ها الان موظف هستند آثار نقاشان بزرگ را كپى كنند و حتماً بايد كپى را در حد خيلى خوب انجام دهند. باور كنيد وقتى اينها كپى مى كنند من قلبم را مى گيرم و مى گويم بگذار من از يك جا قلم بزنم چون لذتى در اين كار هست كه... من ديگر نمى توانم برگردم و دائم آن سبك ها را كپى كنم چون وقتم به من اين اجازه را نمى دهد. از سبك هاى ديگر بسيار لذت مى برم و وقتى بچه ها نشسته اند و كار مى كنند، انگار خود من كار مى كنم.
برايم جالب است كه كمى هم در مورد گروه دنا صحبت كنيم و اين كه فكر تاسيس اين گروه از كجا نشات گرفت و چرا سه نسل متفاوت؟
اولين فكرش، فكر خواهر من فرح اصولى بود. ايشان فكر كردند كه من و ايشان و يكى از دوستانشان _ خانم گيزلا _ كه مجارى هستند و سال ها است كه در ايران زندگى مى كنند گروهى سه نفره تشكيل دهيم. بعد ها قرار شد كه گروهى بزرگتر باشد و فكر كرديم اگر از سه نسل باشد با سه ديدگاه و سه دنياى متفاوت بهتر است. انتخاب نقاشان هم به اين شكل بود كه هر كسى سبك جداگانه اى داشته باشد. مثلاً تفاوت سبك من با خواهرم خيلى زياد است يا كسى كه انتزاعى كار مى كند با من؛ در واقع آنكه دو نسل عقب تر از من است ديدگاهش، جهان بينى اش و همه چيزش به زندگى يك جور ديگر است. مجموعه را اين گونه شكل داديم و خيلى به طور جدى فعاليت مى كنيم. همين چند ماه پيش به كشور چين دعوت داشتيم كه من و يكى از هم گروهى هامان رفتيم. دائم در حال برقرارى ارتباط هستيم و خيلى هم از گروه مان استقبال مى شود. به رغم اينكه خانم هستيم ولى مى رويم و خيلى از نمايشگاه هايمان راضى هستيم و با آنها تبادل نظر هم داريم مثلاً ما به كشور فنلاند رفتيم و از آنها دعوت كرديم كه به ايران بيايند. من سعى مى كنم و در كردستان هم گفتم كه اگر بتوانند گروهى را آماده كنند و به زنجان بيايند كارى را كه ما با گروه مان (دنا) در خارج از ايران انجام مى دهيم با اين بچه ها در دور ايران انجام دهيم.
در اين مدت كه با گروه دنا همكارى كرده ايد و سه نسل متفاوت را در آنجا ديده ايد چه تفاوت هايى بين نسل اول و سوم و حتى نسل دوم مى بينيد؟
تفاوت خيلى زياد است. شايد بر اثر تجربه و سنمان است كه من اين گونه مى گويم؛ من فكر مى كنم ما آرام تر هستيم، آدم هايى هستيم كه خشم مان به دنيا كمتر است و با مهربانى خيلى چيز ها را مى بينيم. به نظر من نسل آخرى كه ما الان با آنها كار مى كنيم عاصى ترند، مشكلات بيشترى دارند و شايد اينها به خاطر لازمه سن شان است. در كار هايشان هم همين احساس وجود دارد. كار هاى دنا نمايانگر حرف هاى من است.
من احساس مى كنم در نقاشى هاى خود شما اين خشم و عصيان هست حالا شايد كمى نرم تر نشان مى دهيد؛ همه نقاشى هاى شما تك درخت زمخت روييده در كوير است به نظر مى رسد لطافت جنگل سرسبز بيشتر از آن تك درخت باشد.
به نظر من كوير خيلى مهربان و زيبا است من كوير را آنگونه نمى بينم. من بار اول كه به كوير رفتم آن احساسى را كه داشتم نبود؛ خشن و هولناك نبود. كوير خيلى مهربان است، همه جايش خاك است و همه اش شن هاى موج دار زيباست همان يك درخت خشم نيست، چكيده همه زيبايى ها است. يك درختى كه در آن بيابان خالى تا آن حد زيبا و نرم ايستاده است به نظر من خشم نيست.