تبليغاتX
توماج
حالا سال ها است كه مداد و رنگ و بوم مى شناسندش. حالا سال ها است كه با آتليه اش پيوندى جاودان دارد و سخت دلتنگش مى شود. حالا سال ها است كه ديوارهاى خانه ها با نقاشى هايش تزئين مى شوند و سال ها است كه فرح اصولى را با نقاشى هايش مى شناسند.
نيم قرنى از زندگى فرح اصولى مى گذرد كه ربعى از آن را فقط به مينياتور پرداخته است؛ سبكى كه تلفيق نقاشى و مينياتور است و فقط ويژه خود او است هر چند كه خود مى گويد: وقتى مى خواستم به اين سبك روى بياورم وحشت داشتم از اينكه تكرار باشد و تكرار.
اصولى از ۱۵ سالگى نقاشى مى كشد، نقاشى را در هنرستان هنرهاى زيبا آموخت و در دانشكده گرافيك خواند. او سال ها نقاشى تدريس مى كرد و حالا فقط در آتليه اش مى نشيند و دل مى سپارد به قلم و رنگ.
برگزارى نمايشگاهى در موزه لودويگ شهر كوبلنس آلمان بهانه اى شد تا قبل از رفتنش به آلمان پاى صحبت هايش بنشينيم در خانه اى كه بوى هنر مى دهد. سه هنرمند وطن در اين خانه زندگى مى كنند؛ اصولى، خسرو سينايى و گيزلا وارگاسينايى اما اصولى تنها هنر را براى هنر نمى خواهد كه اوضاع اطرافش را هم مى بيند. نقاشى هايش همه به اوضاع اجتماعى كشورش مربوط است و حالا اصولى سال ها است كه درد و رنج مردم را بر روى بوم هايش به تصوير مى كشد.
•••
•قبل از اين نمايشگاه قرار بود نمايشگاهى در آكسفورد داشته باشيد، سرنوشت اين نمايشگاه چه شد؟
بله. قرار بود تيرماه گذشته نمايشگاهى در آكسفورد داشته باشم اما به دليل سنگين بودن نمايشگاه موزه لودويگ و تعداد كارهايى كه داشتم قرار شد نمايشگاه آكسفورد را به سال بعد موكول كنيم.
•به نظر شما لزوم برپايى چنين نمايشگاه هايى چيست و ارمغان آن براى مردم چه مى تواند باشد؟
نمايشگاه دو جنبه مهم دارد. نخست اشاعه فرهنگ تجسمى است و ديگر اينكه هر هنرمند مستقل كه حرفه اش نقاشى است و از طريق آن زندگى مى كند با برپايى نمايشگاه آثارش به فروش مى رود. ضمن اينكه در نمايشگاه ارتباط بين مخاطب و هنرمند به وجود مى آيد. وقتى صحبت از لزوم برپايى نمايشگاه مى  كنيم عين اين است كه بگوييم چرا كنسرت موسيقى بگذاريم! خب از طريق تلويزيون، راديو، صفحه و CD هم مى شود موسيقى را شنيد ولى وقتى زنده موسيقى را گوش مى كنيد حسش متفاوت است. در مورد نقاشى هم همين طور است؛ تصوير نقاشى را مى توان از طريق كتاب ديد ولى وقتى اصل كار را مى بينيد حسش خيلى متفاوت تر است. حسى كه بى واسطه جلوى تابلو مى ايستيد و با آن ارتباط برقرار مى كنيد. هنر پديده اى است كه به زندگى آدم رنگ و حس و لطف مى دهد. البته مخاطبان نقاشى هميشه نسبت به هنرهاى ديگر كمتر هستند. نقاشى كمتر هنر عام است. اما از نظر نوع تماشاچى بالاتر از هنرهاى ديگر است. نقاشى هنر افراد نخبه است يعنى مخاطبانش كسانى هستند كه خيلى خاص به هنر تجسمى علاقه دارند و اين در همه جاى دنيا صادق است و در ايران استقبال خيلى بيشتر است.
•فروش آثار در نمايشگاه هايى كه در موزه ها برپا مى شود مرسوم نيست؟
موزه هميشه يك جنبه حيثيتى دارد و اصلاً جنبه فروش ندارد مگر اينكه خود موزه تصميم بگيرد يك اثر از نقاش بخرد و در موزه نگهدارى كند و اگر اثر هنرمندى توسط موزه خريدارى شود افتخارى بزرگ براى آن هنرمند محسوب مى شود.
•هميشه تصويرى كه در ذهن ما خلق شده اين است كه مخاطبان نمايشگاه ها در خارج از ايران افرادى بسيار خاص هستند. شما كه از نزديك هر دو جنبه را ديده ايد چه تفاوتى را بين تماشاچى ايرانى و خارجى حس كرده ايد؟
تماشاچى هاى ما بسيار تماشاچى هاى خوبى هستند؛ سال ها كارها را دنبال مى كنند، شناخت خوبى روى  آثار دارند و طبقه جوان در ايران خيلى خوب از هنرهاى تجسمى استقبال مى كند. در غرب تعداد جوانان در گالرى ها و موزه ها خيلى كم است. يكى از روساى موزه اى به ايران آمده بود كه با او در يك روز از سه گالرى بازديد كرديم. هر بار به من مى گفت: چه افتتاح شلوغى! و من جوابش دادم كه روز افتتاح نيست. اصلاً نمى توانم بگويم كه آنجا سئوالات بهترى از ما مى  كنند يا رفتار و برخورد بهترى با آثار دارند. در ايران هم به همان اندازه با علاقه و احترام و كنجكاوى كار را دنبال مى كنند.
•نگاه دولت ها را چگونه بررسى مى كنيد. ما در ايران همواره شاهد هستيم كه هنرمندان از حاكميت گله دارند و انتظار حمايت. در غرب نگاه دولت ها به هنر و هنرمند چيست؟
آنجا هم هنر حرفه سختى است. اگر فرزندى بخواهد هنر بخواند معمولاً با مخالفت پدر و مادر مواجه مى شود چون آنجا هم زندگى از نظر مادى چهره زمختى دارد. تعداد هنرمندانى كه در خارج از ايران با شرايط سخت زندگى مى كنند خيلى زياد است. اما تفاوتى هم وجود دارد؛ آنجا اگر هنرمند از مرحله اى عبور كرد و در يك سطحى به شهرت و اهميت رسيد ديگر در شرايط بسيار عالى زندگى مى كند مثلاً آنجا هنرمندانى كه در سطح ما كار مى كنند ديگر غم نان ندارند اما هنرمندان جوان و هنرمندانى كه مى خواهند هنرشان را تثبيت كنند خيلى تحت فشار زندگى مى كنند. در ايران اين گونه نيست خيلى از هنرمندان جوان ممكن است در اوايل كلى كار بفروشند. آنجا حتى هنرمندان مطرحشان هم تعداد كارى كه مى فروشند خيلى كمتر از ما است ولى باز تفاوتى وجود دارد؛ آنها با فروش يك كار مى توانند مدت ها زندگى خوبى را داشته باشند ولى ما ممكن است ۲۰ تا ۲۵ اثر بفروشيم تا يك زندگى معمولى را بگذرانيم.
•اگر بخواهيد يك بررسى بر روى كار دولت در زمينه هنر داشته باشيد چه نكاتى به نظرتان حائز اهميت هستند؟
ببينيد تا هشت سال پيش دولت حمايت نمى كرد، نظارت مى كرد يعنى دست و پاى هنرمند را مى بست درحالى كه هنر ارتباط مستقيم با آزادى روح دارد. البته بايد بگويم كه خوشبختانه هنرهاى تجسمى پروسه خلاقيت شخصى است؛ تنهايى است، توى آتليه است، متريالمان به اندازه سينما و تئاتر زياد نيست. ما مى توانيم كارمان را خلق كنيم. در هشت سال گذشته نظارت نبود و در واقع يك وضعيت حمايتى ايجاد شد. ما سال هاى سال نقاشى  مان را بيرون از ايران ارائه نكرده بوديم ولى در اين سال ها تلاش مى شد كه نقاشى ما بيرون از ايران ارائه شود تا ما جايگاهى در دنيا در هنرهاى تجسمى مثل سينما پيدا كنيم. من اينجا بايد قيد كنم كه دكتر سميعى آذر سرپرست موزه هنرهاى معاصر و رئيس مركز هنرهاى تجسمى بيش از يك مدير تلاش كرد و با تمام وجود دلش مى خواست هنر ما در تمام دنيا مطرح شود. اين مسير به سختى طى شد. ببينيد! وقتى موزه اى از آرتيستش حمايت كند آن سوى دنيا هم براى آن آرتيست ارزش قائل مى شوند. همواره طى تاريخ ديده ايم كه ما در هنرمان يك رشد داشته ايم و بعد يك سكوت و حتى معمارى مان هم همين طور. افراد قبلى كه مى روند و افراد بعدى كه مى آيند چون مخالف سياست هاى قبلى هستند روى  آن نقاشى ها يك گچ مى كشند و يك نقاشى جديد روى آن مى كشند. اين سياست هميشه در تاريخ هنر ما اتفاق افتاده و ما بايد از اين تاريخ درس بگيريم. الان وقتى چهل ستون و شاهكارهاى نگارگرى را مى بينيم زياد به سياست هايى كه در آن دوره اعمال مى شده توجه نمى كنيم فقط به خوب بودن و بد بودن آن اثر هنرى نگاه مى كنيم. به نظر من هنر نقطه اى از سرزمينى است كه تمام شخصيت روحى و روانى و عاطفى آن كشور را در بالاترين اندازه اش نشان مى دهد. شخصى به من مى گفت: «حافظ يعنى ايران، ايران يعنى حافظ، حافظ اگر در آن دوره نمى آمد در دوره اى مى آمد چون اين متعالى ترين نقطه شخصيت يك ايرانى است.» هرگاه به تاريخ مراجعه مى كنيم و ميكل آنژ و داوينچى و رضا عباسى را مى بينيم متعالى ترين حالات بشرى را در  آثارشان مجسم مى كنيم. بايد هميشه به ياد داشته باشيم كه هنر سفارشى هرگز هنر قدرتمندى نيست و هرگز در تاريخ نمى ماند. مى شود از هنر حمايت كرد ولى هنر را نبايد سفارش داد. من اميدوارم اين تحولاتى كه در هشت ساله گذشته اتفاق افتاد ادامه يابد. الان ما در وسط كاريم و الان موقعيت ارائه آثار است.
•در اين هشت سال كه توانستيد كارهايتان را بيرون از ايران ببريد با چه عكس العمل هايى مواجه شديد؟
عكس العمل ها روى كارها خيلى خوب بود چون سال ها بسته بوديم و كارها بيرون نمى رفت، هرجا كه نمايشگاهى برپا مى كرديم براى همه بسيار عجيب بود كه اين آثار از ايران مى آيد براى اينكه خيلى تصور دور و غلطى از هنرهاى تجسمى ايران داشتند. براى همين هم شانس ما بسيار بالاست تا در هنرهاى تجسمى در دنيا در جايگاه خوبى بايستيم. الان جهان به دنبال تازگى است براى اينكه همه كشورها و فرهنگ ها به گونه اى با هم مرتبط شده اند. از هرجايى، هر حركت و هر اتفاق جديدى كه به دنياى ديگر معرفى  شود مورد توجه و استقبال قرار مى گيرد كه اين فرصت طلايى در هشت سال گذشته براى هنر تجسمى ما پيش آمد.
•در دوره هاى مختلف رد پاى سبك نقاشان غربى در آثار نقاشى ما هم ديده مى شود.
البته در نقاشى امروز ما خيلى ها صاحب سبك هستند اما واقعيت اينجا است كه ما هيچ گاه سير طبيعى هنرى طى نكرديم. بعد از اسلام فيگور ممنوع شد و هنر انتزاعى جاى آن را گرفت، دوباره فيگور خودش را مطرح كرد اما قطع كارهايمان كوچك شد و به خدمت كتاب و ادبيات رفت. در دوره اى كه در غرب هنر به خدمت مذهب درآمد و به ديوار كليساها راه يافت كه اتفاقاً يكى از دوره هاى درخشان هنر اروپا است ما همچنان در قطع هاى كوچك كار مى كرديم البته تا حدودى اين موج دامن ما را هم گرفت مثلاً در چهل ستون نقاشى هامان كمى بزرگ تر شد ولى باز فرسك هاى ما در مقابل فرسك هاى اروپايى خيلى كوچك و ظريف است و اين به خود ما برمى گردد كه اساساً ملت ظريف، تزئين كار و حساسى هستيم و اين را در قالى و معمارى و همه هنرهايمان مى بينيم. بعد از يك دوره به هنر قاجار مى رسيم كه باز نگاهى به غرب دارد ولى در عين حال نه مينياتور را دنبال مى كند و نه هنر غرب را. يك تركيب به خصوصى در اين دوره ايجاد مى شود. در عين حال يك هنر قهوه خانه اى هم داريم كه روى پرده هاى بزرگ كار مى شده تا قصه ها را از روى آن پرده ها تعريف كنند و بعد يك مرتبه هنر غرب را همان طور كه هست وارد مى كنيم. در مينياتورمان هم اتفاقات جديدى مى افتد كه مى خواهيم با نگاه به غرب تغييراتى در مينياتورمان بدهيم. همه اينها چون ناگهانى وارد هنرمان مى شود و چون سير طبيعى را طى نمى كند به ضررمان تمام مى شود به ويژه در مينياتورمان. هنر كمال الملك هنر غربى را وارد مى كند و همين طور سبك هايى وارد مى شود با سه دوره عقب تر از سبك هاى آنها. مثلاً الان هنر انتزاعى در خود اروپا به فراموشى سپرده شده و در حال حاضر هنر فيگوراتيو خيلى مطرح است و اين نشان مى دهد كه نمى توان يك دوره طولانى در هنر ماند.
•ولى در ايران هنر انتزاعى تازه دارد جان مى گيرد؟
در ايران اين حس به وجود آمده كه اگر مى خواهيم خيلى پيشرو باشيم بايد انتزاعى و آبستره كار كنيم در حالى كه خيلى وقت است دوره اش تمام شده مگر آنهايى كه غول هاى هنر آبستره بودند و هنوز زنده اند و كار مى كنند.
•اتفاق ديگرى هم افتاده، اين كه شاخه اى از هنر تجسمى به سوى ويدئو آرت و چيدمان رفته است؟
بله. بيشتر برنده هاى بى ينال هاى دنيا هم كه آخرين حرف هاى هنر تجسمى در آن گفته مى شود از ويدئو آرت و چيدمان هستند. ديگر مرز بين مجسمه و عكس و فيلم با هم قاطى شده ولى همين هنر مفهومى هم كه به وجود آمده و ويدئو آرت هم  جزء آنها است، روايتگر شده برعكس هنر آبستره كه در دوره اى كه به وجود آمد مى گفت اصلاً لزومى ندارد كه ما چيزى را روايت كنيم، ما به طرف هنر خالص مى رويم و خود هنر تجسمى مسئله ماست؛ فرم، بافت، رنگ و كمپوزيسيون. صد البته هر هنرى حسى را به شما منتقل مى كند بالاخره هر اثرى زاييده روح، قلب و تخير يك آرتيست است. هنر در اروپا حداقل از ۳۰ سال پيش به طرف روايتگرى و ويدئو آرت و چيدمان رفته حالا ما تازه شروع كرده ايم.
•اگر اشتباه نكنم قبل از انقلاب حركتى روى هنر مفهومى انجام گرفت؟
گروهى شامل آقايان نامى، ماركو گيرگوريان، عربشاهى، مميز و چند نفر ديگر حركت هايى روى هنر مفهومى كردند و چند نمايشگاه با نام نمايشگاه هاى گنج و گستره برپا كردند كه اتفاقاً چيدمان كار كرده بودند و در ايران يك اتفاق جديد بود چون همزمان در اروپا هم جريان داشت ولى به كلى به فراموشى سپرده شد تا چهار سال پيش كه كم كم حركت هايى روى هنر مفهومى شروع شد و امروز گرايش جوانان ما بيشتر به هنر مفهومى است. اينجا دوباره خطرى ما را تهديد مى كند؛ ما فكر مى كنيم وسيله اى را كه از اروپايى ها مى گيريم بايد مفهوم را هم مثل آنها كار كنيم اينجاست كه هنر ما صدمه مى بيند. مثل اين كه ما هيچ گذشته اى نداريم و بايد از صفر چيزى را شروع كنيم يا بايد از غرب تقليد كنيم يا يك دوره برزخى در هنرمان ايجاد مى شود كه نمى دانيم چه بايد كرد. هميشه اين سرگردانى در هنر ما وجود دارد. نوع هنر در اروپاى قبل از رنسانس معين است، بعد رنسانس معين است و بعد كه جلوتر مى آيد خود سبك  ها خود به خود از هم زاييده مى شوند.
•و چيزى كه در هنر اروپا مى توان ديد اين است كه تمامى هنرهاى آنها با اتفاقات اجتماعى و سياسى كشورشان هماهنگ است در حالى كه اين هماهنگى در هنر ما چندان وجود ندارد آيا خود شما به عنوان كسى كه سال  ها است نقاشى مى كنيد اين موضوع را تاييد مى كنيد؟
بله. هنر غرب هميشه با اتفاقات اجتماعى و سياسى كشورش مرتبط است و بازتابش در هنرشان مشهود هنر ما معمولاً جدا رفتار مى كند و خيلى وقت ها به اتفاقات اجتماعى و سياسى اطرافش بها نمى دهد. يك دوره در مينياتور عالم مثالى را كار مى كرديم و هيچ كارى نداشتيم كه بيرون چه اتفاقاتى مى افتد. مثلاً سخت ترين جنگ ها اتفاق مى افتاد ولى ما بهشتى را تصور مى كرديم كه در آرزوهايمان بود و اين باز به مذهب، عرفان، عاطفه و ديدمان ارتباط دارد ولى خب اساساً قوى ترين هنر ما طى تاريخ همان هنر مينياتورمان است.
•خانم اصولى به نقاشى   هاى خودتان برسيم، نقاشى هايى كه ريشه در سنت ايرانى دارد، مينياتورهايى با سبك خاص خودتان و با آن فضاهاى خالى اطرافش. چگونه شد كه به نقاشى سنتى روى آورديد؟
بعضى ها نقاشى هاى مرا مى بينند و با خودشان اين تصور را دارند كه من از اول نقاشى سنتى را انتخاب كردم. نه اينگونه نبود اتفاقاً خيلى وحشت داشتم و فكر نمى كردم مينياتور كار كنم، فكر مى كردم بن بستى است و نمى خواستم به آن بن بست بروم. صحبت هايى با خانم «گيزلا وارگاسينايى» داشتيم كه ايشان به من گفت: تو كه تكنيك هاى مينياتور را بلدى (من سه سال شاگرد آقاى فرشچيان بودم و تكنيك   هاى مينياتور را نزد ايشان ياد گرفته بودم)، تو كه هنر غرب و تاريخ هنر را هم مى شناسى چرا يك راه حل و يك روش براى خودت در هنر مينياتور ايران به وجود نمى آورى. اما من فكر مى كردم اصلاً ممكن نيست و يك بن بست است تا اين كه آقاى سينايى براى يكى از فيلم  ها يش سفارش يكسرى مينياتور به من داد و از آنجا ميلى در من ايجاد شد كه اگر بخواهم اين كار را بكنم چه اتفاقى مى افتد. مدت هاى طولانى كار كردم و همزمان مينياتور ژاپن، چين، هند و تركيه را هم نگاه كردم و نگاه شرقى شان را دنبال كردم چون ما در هنرستان و دانشكده تاريخ هنر شرق را نمى خوانديم و شناختى روى هيچ كدام از اين آثار نداشتيم، حتى تاريخ مينياتور را هم نمى خوانديم. من به شعر فارسى هم خيلى علاقه دارم و ادبيات برايم جالب است. مسائل اجتماعى و تاريخ هم برايم جالب است. همزمان با همه اينها به هنر كاربردى ايرانى نگاه كردم؛ فرش و گليم و گبه و بعد روى معمارى ايران دقيق شدم و فلسفه وجودى اينها را براى خودم پيدا مى كردم كه چه ارتباطى با تاريخ، شخصيت و ديدمان دارند. ۲۴ سال پيش اين روش را شروع كردم تا حدودى هم گرايش هاى سوررئاليستى داشتم و با يك تكنيك ديگر هم كار مى كردم با مداد شمعى بعد روى كمپوزيسيون و ديد تجسمى ايران كار كردم و الان هم كمپوزيسيون براى خيلى مهم است.
•آيا چيزى در مينياتور قديم ايران ديديد كه مجذوب مينياتور آن هم به شكل سنتى شديد چون در مينياتور معاصر ايران هميشه يك موضوع تكرارى ديده مى شود؛ يك  يار، يك معشوق پير و يك جام مى اما در آثار شما اينها به چشم نمى آيد.
من اين مينياتور را دوست ندارم. بدون اين كه به ارزش هاى تجسمى اثر توجه شود، هنرمند درگير مفهومى مى شود كه آن اثر بيان مى كند و قدرت كارش از نظر تجسمى از بين مى رود در حالى كه در مينياتور قديم ايران هيچ چيز را نمى توانيد جابه جا كنيد يعنى به قدرى انسجام دارد كه نمى شود به آن دست زد. درختى كه كنار جوى است و آن كوه پشت سرش همه به قدرى قدرتمند هستند و درهم تنيده شده اند كه اصلاً نمى شود حذفشان كرد و رنگ هايش به قدرى جادويى است كه نمى شود با رنگ با بى حرمتى رفتار كرد. چيزى كه در مينياتور قديم خوشم آمد اين كه هيچ پرسپكتيو علمى در آن رعايت نمى شود يعنى ما هيچ فضاى واقعى را نمى خواهيم ارائه دهيم در عين حال ما مى توانيم زمين و آسمان و بهشت و جهنم و... را در يك صفحه و با هم ارائه دهيم چون يك عالم مثالى است، دست ما را نمى بندد. يك نوع سوررئاليستى در آن هست كه من خيلى از آن خوشم مى آيد به همين دليل از همين زاويه وارد اين شكل از هنر شدم. روح بافت هايى كه در مينياتور قديم هست را روى كار مى آورم و با ايربراش كار مى كنم. معنى اش اين نيست كه كارم با ايربراش راحت تر است بلكه خيلى هم سخت تر مى شود براى اينكه آن دقت و ظرافت و بالماسكه كردن اصلاً كار وحشتناكى است ولى اينها بخش هاى امروزى كار من است.
•در مورد مفاهيم چه؟
هم اسطوره ها را دوست دارم، هم ادبيات كهن را و هم اين لحظات ساده از زندگى را.
•مثل آن تابلوى بهشت كودكى؟
بله، در مواقعى كه به كودكى خودم مراجعه مى كنم به نظرم مى رسد كودكى ام بهشتى بوده كه در آن زندگى مى كردم، پدر و مادرم را فرشته هايى احساس مى كنم كه مرا در آن باغ كوچك بزرگ كرده اند و بدين ترتيب آن تابلوى بهشت كودكى خلق مى شود.
•عده اى وقتى تابلوى «خير و شر» شما را مى بينند كه از سه بخش هم تشكيل شده مى گويند كه شما افكار فمينيستى داريد چرا كه خير در آن تابلو تصوير يك زن است و شر يك مرد.
نه منظورم اين نبود براى اينكه فرشته هميشه در زبان ما زن است مثلاً به زن هيچ موقع شيطان نمى گوييم ولى جادوگر مى گوييم. تم تابلوى خير و شر به قبل از اسلام برمى گردد. به جنگ اهورامزدا و اهريمن. جنگ خير و شر جنگ ابدى است كه در هيچ كدامشان پيروزى نيست. در تابلوى اول فرشته و شيطان با هم مى جنگند. در تابلوى دوم به هم علاقه مند مى شوند و يك صحنه عاشقانه بين اين دو به وجود مى آيد چون من فكر مى كنم هيچ شر و هيچ خيرى مطلق نيست. در تابلوى سوم فرشته مى رود چون خير و شر نمى توانند مدت طولانى در كنار هم بمانند و يكى شان ناگزير از رفتن است. دو بچه متولد شده يكى خير و يكى شر. يعنى از لحظه اى كه خير و شر مجذوب هم مى شوند دوباره يك خير و يك شر زاده مى شوند و همين طور ادامه پيدا مى كند و هيچ كدام بر ديگرى پيروزى ندارند كه اگر داشتند ما خلاص بوديم و تكليفمان مشخص مى شد.
•در تابلوى هفت گنبد نظامى تان هم يك ديد جديد و امروزى ديده مى شود؟
اين تابلو را مينياتوريست هاى قديم هم كار كرده اند. هفت گنبد است كه هفت زن پادشاه هر كدام در گنبدى مى نشستند و هر گنبدى هم رنگ ويژه اى داشت. بله من اين موضوع را با ديد امروزى كار كرده ام. هر كدام از اين زن هايى كه در اين گنبد نشسته اند يك بعد از شخصيت يك زن هستند مثلاً يكى فرشته است، يكى مادر است، يكى كتاب دستش است، يكى جام مى در دست دارد، يكى خودش را در آينه مى بيند و... من مى گويم اين مرد همه اين هفت بعد را در يك زن مى خواهد يعنى يك كمال گرايى كه زن هاى امروزى هم بايد كار كنند، هم بايد مادر باشند، هم بايد مهربان و فهميده باشند، هم بايد كتاب بخوانند و هم بايد شوهرشان را درك كنند. اگر مجموعه اينها را داشتند يك زن نمونه مى شوند و اين ديد من نقاش امروزى به اين موضوع است.
•المان هايى مثل آتش و ابر در بيشتر آثار شما ديده مى شود. در واقع مى خواهم بدانم با اين المان ها چه مى خواهيد به مخاطب خود دهيد؟
در كل عناصر چهارگانه رل مهمى را در زندگى بشر بازى مى كردند. آتشى را در نقاشى ام مى آورم و فيگورى را روى آتش مى گذارم تا نشان دهم او در يك رنجى هست. من در كارم حالت گرايى ندارم پس بايد با اين المان ها مشخص كنم وقتى كسى را بالاى صفحه مى گذارم و كنارش ابرى مى گذارم اين حس را به شما منتقل مى كند كه آن شخص احساس مى كند به ابرها رسيده و انگار در يك منزلت بالايى است. از نظر فرم هم اهميت ويژه خودشان را دارند يعنى هيچ موقع به خاطر محتوا فرم ظاهرى را فدا نمى كنم. اينها بايد انسجامى داشته باشند تا بتواند حرفش را بيان كند.
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 23:8 |
منوچهر آتشی شاعر مردمی ایران هم چش از جهان فرو بست.

آتشی که به عنوان یکی از چهره های ماندگار امسال از سوی صدا و سیما مطرح شده بود بحث های فراوانی از سوی مخالفانش در پی داشت که از جمله آنها انتقاد نماینده بوشهر در مجلس هفتم از صدا و سیما بود.

این نماینده بوشهر حتی مرگ آتشی را هم بر نتافت و با تندترین لحن ها انتقادات خود را از او بیان کرد. در حالی که نماینده سابق بوشهر از آتشی به نیکی یاد کرد.

نماینده مجلس هفتم در مورد این شاعر مردمی گفت: آتشی معلوم الحال بود.

نماینده مجلس ششم در مورد آتشی گفت: آتشی معلم همه ما بود.

آنچه مشخص است دیدگاه برخی نماینده های مجلس هفتم و حتی نحوه انتخابشان بر همه مشخص است و خیلی هم مهم نیست که آنها چه می گویند. آنچه مهم است آتشی در دل همه شعر دوستان ایران جای داشته و دارد.

حالا آتشی در زادگاهش بوشهر آرام خواهد گرفت و اشعارش همچنان توسط دوستدارانش زمزمه خواهد شد.

یادش گرامی.

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در جمعه 4 آذر1384 و ساعت 18:50 |

شهرزاد اصولى نقاشى را در هنرستان هنر هاى زيباى دختران ايران (بهزاد) فرا گرفت و پس از اخذ مدرك كارشناسى در دانشكده هنر هاى تزئينى در رشته نقاشى به كشور كانادا رفت و سال ها در آن كشور مشغول تدريس بود تا اينكه به ايران بازگشت و شهرى را كه در آن بزرگ شده بود براى زندگى برگزيد. او اينك در شهر زنجان گروهى از بانوان تشكيل داده و خود عهده دار تدريس آنها است. هفده نمايشگاه خارجى و داخلى حاصل كار گروهى او به همراه ديگر اعضاى گروه دنا است و پنج نمايشگاه انفرادى را در نقاط مختلف ايران و جهان برپا كرده است. در نمايشگاهى كه به عنوان «سرزمين پدرى» برپا كرده بود با او به صحبت مى نشينيم. نيم قرنى از زندگى اش مى گذرد اما همچنان با شور و نشاط حرف مى زند، در كلاس درس حاضر مى شود و با بچه هاى كلاس سروكله مى زند. انگار همان دختر سى سال پيش است كه از هنرستان هنر هاى زيباى دختران ايران (بهزاد) فارغ التحصيل شد و در دانشكده هنر هاى تزئينى در رشته نقاشى موفق به اخذ مدرك كارشناسى شد. شهرزاد اصولى از چهره هاى جهانى نقاشى است كه اينك در شهر كوچك زنجان مشغول تدريس است. او عاشق شاگردانش است و مى گويد: «تا زمانى كه اميد و نگاه مهربانانه به جوان باشد، همه چيز درست مى شود.» در طول مصاحبه هرگاه حرف به كلاس ها و شاگردانش مى رسيد چنان با شور سخن مى گفت كه تو گويى الان در كلاس درس مشغول تدريس است.هفده نمايشگاه خارجى و داخلى حاصل كار گروهى او به همراه ديگر اعضاى گروه دنا است و پنج نمايشگاه انفرادى را در نقاط مختلف ايران و جهان برپا كرده است. او پس از سال ها زندگى و تدريس در كانادا به ايران بازگشت و زنجان شهرى كه در آن قد كشيده بود را براى ادامه كار و زندگى برگزيد. حالا شهرزاد اصولى خود را در شاگردانش مى بيند و مى گويد: آنها خود من هستند. وقتى به خانه اش براى مصاحبه رفتم چقدر دوست داشتم به او بگويم زن من عاشق كويرى شده ام كه به واسطه تو آن را لمس كردم.

خانم اصولى، شما در كانادا پس از پايان تحصيلات آكادميك به تصوير گرى كتاب كودكان روى آورديد، انتخاب اين بخش از نقاشى، اتفاقى بود يا دليل خاصى داشت؟
براى من هميشه بحث دنياى كودكان و كارهايشان خيلى جالب بود. در كانادا موقعيتى پيش آمد كه توانستم مدتى را به تصويرگريرى كتاب كودكان بپردازم. سبك نقاشى من براى كتاب كودكان مينياتورى بود و اين سبك نقاشى كودكان براى آنها جالب بود.


اما از وقتى كه به ايران آمديد اين كار را دنبال نكرديد.
بله. از وقتى به ايران برگشتم ديگر در آن رشته فعاليت نكردم چون اين رشته در ايران بستگى به كار گروهى و خيلى مسائل ديگر دارد كه براى من سخت بود به همين جهت پرونده اش در همانجا بسته شد و فكر كردم تدريس هنر و پرداختن به نقاشى خودم در ايران بهتر است و اين شد كه از آن كار خيلى دور شدم. من در حال حاضر با بچه ها كار مى كنم براين اساس تصويرگرى هاى كتاب قصه كودكان را خيلى مرور مى كنم و فكر مى كنم كار ها خيلى خوب شده است. در تصوير گرى كتاب كودك، امروزه كار هاى جديد و جالب انجام مى دهند به خصوص كارى كه عده اى بر روى شاهنامه انجام مى دهند كه براى من تكنيكش خيلى جالب بود. ولى با تمام اين مزايا فكر مى كنم هنوز در كار تدريس نقاشى بچه ها خيلى پيشرفته نيستيم.

منظورتان را متوجه نمى شوم.
ببينيد خود من الان در زنجان كارى را شروع كرده ام ما داريم سعى مى كنيم قصه هاى مخصوص اين منطقه را جمع كنيم، قصه هايى كه فقط مخصوص اين منطقه است و الان چند قصه را بچه ها فراهم كرده اند. من مى خواهم كار تصويرگرى را خود اين بچه ها انجام دهند. اما صحبت من سر شيوه  كار با بچه ها است، هنوز اعتقاد دارم به راه جالبى نرسيده ايم چون بچه ها خيلى استعداد هاى بكر و سالم و دست نخورده اى دارند كه اگر بتوانيم درست هدايت شان كنيم به خصوص در زمينه كتاب قصه مى توانيم از وجود خودشان خيلى استفاده كنيم.

صحبت از كودكان كه مى شود من ياد سال هاى دورى مى افتم كه فقط از آن سال ها خاطراتى را شنيده ام كه بزرگتر ها برايم تعريف مى كنند و وقتى شرايط آن روز زنجان را طبق تعاريفى كه شنيده ام براى خود مجسم مى كنم، به نظر مى آيد آشنايى با هنرستان هنرهاى زيبا كار ساده اى نبوده و همچنين ادامه تحصيل در اين هنرستان.
البته من در تهران متولد شدم كه به همراه خانواده  ام به زنجان آمديم. وقتى من دبيرستان را تمام كردم دوباره به تهران كوچ كرديم و خاله من كه در دوره نقاشانى مثل آرام و تناولى بود جزء آنهايى بود كه موجب شده بودند اولين هنرستان در تهران ايجاد شود. از طريق او با نقاشى آشنا شدم و در خانواده  ما خواهر و مادرم هم بودند. چون خاله ام به هنرستان رفت من هم ترجيح دادم كه رشته ام هنر باشد.


از آنجا به كانادا رفتيد و تحصيلات آكادميك خود را ادامه داديد اما باز هم پس از چند سال زندگى به زنجان اين شهر كوچك بازگشتيد در حالى كه شما در اين مدت توانسته ايد به يكى از چهره هاى جهانى در نقاشى تبديل شويد چه چيزى است كه شما را پاى  بند كرده است؟
نمى خواهم اين حرف من حالت شعارى پيدا كند ولى عشق به اينجا؛ با وجود اينكه من تا ده سالگى اينجا بودم ولى هميشه ريشه خودم را در اينجا غنى تر از هر جاى ديگر ديده ام و بعد احساس كردم كه خب من هم اگر در اين فضا رشد مى كردم، اگر در زمان من يك درى به روى من باز مى شد تا چه حد مى توانست زندگى مرا دگرگون كند. تمام شاگردانم را عاشقانه دوست دارم و از اينكه دوباره به زنجان كوچ كرده ام اصلاً پشيمان نيستم بلكه خيلى خوشحالم. احساسى كه اين بچه ها به من مى  دهند اصلاً قابل مقايسه با تهران نيست چون من سال ها در تهران تدريس كرده ام. اين بچه ها بكر، سالم و مهربان هستند و در واقع خود من هستند يعنى مى شود گفت كه جدا از من نيستند و به جز آدم هايش، روحش، درختش، خاكش، همه اش را عاشقانه دوست دارم. من سال ها در كانادا زندگى كرده  ام ولى لذتى را كه از اينجا مى برم هرگز از كانادا نبرده ام واقعاً همه چيزش را عاشقانه دوست دارم. بازارش، را آدم هايش را، حمال هايش را، جوان هايش را، همه چيزش را.


اما خيلى ها معتقدند در شهر هاى كوچك نه مى شود كار كرد، نه استعداد هست و نه جاى پيشرفت.
من به اين موضوع معتقد نيستم. ببينيد من عضو گروه دنا هستم كه دوازده نفر از خانم هاى نقاش معاصر از جمله خواهرم فرح اصولى، فريده لاشايى، شهلا حبيبى و... از سه نسل متفاوت كه از نسل ما شروع مى شود در آن فعاليت مى كنند. خود من ارتباطم را با نقاشى ام در زنجان قطع نكرده  ام. من براى هدف خاصى به اينجا آ مده ام. به نظر من امكانات هنر در اينجا براى جوانان پايين است. شايد علت اين كه بعد از سى سال به زنجان برگشتم همين بود كه اينجا روش تدريس درست نيست ولى اينكه بچه هاى شهرستان استعداد ندارند با اين كاملاً مخالف هستم چون در مدت دو سالى كه اينجا با بچه ها كار كرده ام احساس مى كنم خيلى پيشرفت كرده اند. البته من فقط با گروه خانم ها كار مى كنم و خانم ها را تعليم مى  دهم. اين بچه ها توانسته اند چهار نمايشگاه در جا هاى مختلف ايران برگزار كنند و اين ناشى از علاقه و انگيزه بچه ها است. اينجا به لحاظ استعداد مشكلى نيست. نمى توانيم بگوييم كه اينجا استعداد بيشتر است يا كمتر. حداقل اين را بگويم كه انگيزه  بچه هاى شهرستان بيشتر است و اگر  آموزش مناسبى ببينند مى توانند شكوفا شوند. منتها بعد از آن ديگر بستگى به سعى و تلاش خودشان دارد.


شنيده ام كلاس هاى شما اصلاً حالت يك كلاس درس را ندارد، در واقع خشك و بى حال نيست و رابطه دوستى جايگزين رابطه استاد و شاگردى شده است، چرا به اين سبك كلاس دارى معتقديد و آيا نتيجه مثبتى براى شما و شاگردانتان در برداشته است؟
ببينيد، من فكر مى كنم كه اگر خودم در اين موقعيت بودم از اين جور استاد خشك خوشم مى آمد يا از آن كه مرا آزاد مى گذاشت. الان كليد آتليه ام را بچه ها دارند به آنها مى گويم؛ هر وقت دوست داريد، احساس نياز مى كنيد، غمگين مى شويد، كسى سر شما داد مى زند، مى خواهيد به كسى خشم كنيد يا مى خواهيد در يك گوشه اى گريه كنيد به جاى همه اينها به آتليه برويد و آنجا براى خودتان كار كنيد، آنجا در واقع خانه  آنها است. براى خود من كه اينگونه است. من وقتى آتليه مى روم، احساس مى كنم يك سرى بچه آنجا دارم كه هر كسى هم كار خودش را مى كند، براى خودشان چايى درست مى كنند، با صداقت كامل و مهربانى آنجا را تميز مى كنند و بيشتر از من مواظب آنجا هستند، خب چه حسى برتر از اين؟ من در كنار آنها احساس امنيت مى كنم و آنها در كنار من. بايد قبول كرد فضاى اينجا از تهران بسته تر است و من دلم مى خواهد علاوه بر اينكه براى بچه ها كار هاى هنرى و روحى _ روانى مى كنم تا حد امكان محيط را برايشان باز كنم، خشم شان را و اعتراض شان را مى بينم و به اين نتيجه رسيده ام كه بچه ها با هنر مى توانند احساساتشان را آرام تر كنند. بچه ها حتى ناهارشان را مى آورند و تا شب كار مى كنند و اينجا كسى به خاطر زيادى كار كردن توبيخ نمى شود بلكه تشويق هم مى شوند. هميشه به آنها مى گويم، اينجا خانه دوم شما است و خيلى نتيجه مثبت و عالى از اين كار گرفته  ام.


وقتى از كلاس هايتان صحبت مى كنيد، چنان شورى داريد كه احساس مى كنم الان در كلاس هستيد، شما در كلاس به جز نقاشى به بچه ها آموزش هاى ديگر هم مى دهيد؟
ما تاريخ هنر را با بچه ها مرور مى كنيم، در مورد موسيقى حرف مى زنيم و از نظر روحى روانى هم با بچه ها كار مى كنيم. اوايل مى ديدم بچه ها موزيكى كه مى آورند از نظر من موزيك  جالبى نيست. به آنها توضيح مى دادم كه اگر موزيك اصيل ايرانى و موزيك كلاسيك گوش كنيد چه احساسى به شما دست مى دهد و همه اينها را به آرامى توضيح مى  دادم نه با خشونت. چون هميشه معتقدم روش خشونت اثر گذار نيست. خب بايد تفهيم شود؛ اگر تو شجريان گوش دهى تاثير خيلى بهترى بر روى نقاشى تو مى گذارد تا اينكه هايده گوش كنى و اينها كم كم درك مى كنند. با خانم ليلا خواصى كه روانكاو هستند براى بهبود حال اين بچه ها هفته اى يك روز جلسات آزاد داريم كه هر كس دلش مى خواهد شركت مى كند. من به عنوان يك هنرمند و ايشان به عنوان يك روانكاو رابطه بين روان و هنر را جست وجو مى كنيم. سعى مى كنيم مسائل شخصى نشود و مى خواهم ببينيم با اين هنر چه كارى مى توانيم انجام دهيم كه روح بچه ها را آرام تر بكنيم، به آنها اميد به زندگى دهيم به آنها ياد مى دهيم كه بتوانند صحبت كنند چون به هر حال در اين محيط حتى اگر شما فقط ساختار خانواده را هم در نظر بگيريد بچه ها براى صحبت كردن و ابراز عقايد مشكل دارند. برنامه سفر كارى براى بچه ها ترتيب مى دهيم. الان اروميه  ما را دعوت كرده است و چون اينها اولين گروه بانوان استان هستند براى خودشان اعتبارى كسب مى كنند. خانم دانشمندى از طرف دانشگاه علوم پايه به زنجان دعوت شده بود، نمايشگاه اين بچه ها را كه ديد، گفت من حاضرم از طريق ارگان دانشجويى براى اينها در آلمان نمايشگاه بگذارم و چند نفرشان را به آلمان دعوت كنم و اين بدان علت نيست كه چون گروه شهرستانى هستند به اينها بها داده مى شود، اعتقاد دارند كارشان در حد زمانى كه كار كرده اند خوب است. در اروميه و كردستان نمايشگاه داشته ايم و خرداد ماه در تهران نمايشگاه داريم.

 

براى سفر رفتن خانواده ها مخالفت نمى كنند؟
اوايل قانع كردن پدر و مادر بچه ها براى بردن به سفر كمى مشكل بود ولى كم كم اين مشكلات حل شد چون صددرصد به من اعتقاد پيدا كرده اند و مى گويند ما بچه خود را به تو سپرده ايم. اوايل كه مى آمدند، مى ترسيدند و براى من جاى تعجب بود كه دختر ۲۳ ، ۲۴ ساله نمى تواند به دور از پدر و مادر جايى برود. الان خيلى راحت در مورد نقاشى هاشان صحبت مى كنند و خودشان هستند. به هر صورت فكر مى كنم گام كوچكى در اين شهر برداشته ام و ذره اى فضا را براى بانوان جوان زنجان باز كرده ام.


خانم اصولى فكر مى كنم كه شما يك فمينيست به تمام معنا هستيد چرا كه فقط براى بانوان تدريس مى كنيد و فقط با گروهى كه همه زن هستند همكارى مى  كنيد.
باور كنيد اين طور نيست. خيلى وقت ها آقايان به من زنگ مى زنند كه خانم اصولى شما فمينيست  هستيد و خود را معرفى نمى كنيد. مى گويم نه اگر كمى منصف باشيم، مى بينيم كه موقعيت زنان خصوصاً در شهرستان ها كمتر از آقايان است. خب من هم وقت زيادى ندارم. نصف هفته براى تدريس است نصف هفته هم براى نقاشى هايم. من سالى دو يا سه بار براى نمايشگاه به خارج از ايران مى روم كه اگر قرار باشد نقاشى نكشم تمام ارتباطاتم قطع مى شود خب من چگونه مى توانم به اين بچه ها كمك كنم. من بايد به دنياى ديگر بروم با هنر دنياى ديگر جلو بروم و به عنوان يك نقاش حرفه اى خودم را در آن سطح كار نگهدارم. در واقع وقت محدود ى دارم و ترجيح دادم آن وقت را براى خانم ها اختصاص دهم چون احساس مى كنم در شهرستان ها موقعيت برايشان سخت تر از آقايان است. حالا اگر وقت اضافى داشته باشم حتماً براى آقايان هم تدريس مى كنم.


شاگردانتان هم ملزم هستند كه به سبك رئاليسم نقاشى كنند يعنى سبكى كه خود به آن مى پردازيد؟
نه، اصلاً. من اصول و پايه را با اينها كار مى كنم، خيلى ها مى گويند اصلاً اصول و پايه به چه درد مى خورد ولى من خيلى به اين امر معتقد هستم. ما اول روى اصول و پايه گرافيك كار مى كنيم، بچه ها با سبك ها، علائم و تاريخ هنر آشنا مى شوند، زندگينامه يك نقاش را مى خوانند، تجزيه و تحليل مى كنند و بعد برداشت خودشان را از آن تعريف مى كنند؛ هم در هنر ايران و هم در هنر جهان. بعد كه بچه ها سبك ها را شناختند مى گويم: حالا ببينيد كدام يك از اينها به زبان و احساس شما نزديك تر است و در آن جهت هدايت شان مى كنم. اگر قرار باشد هر چه من مى گويم، انجام دهند در واقع يك سرى استعداد بكر را از بين برده ام. آنها آدم هاى ديگرى هستند و من در جهت استعداد، خلاقيت و روحيه خودشان كمك مى كنم تا راهشان را پيدا كنند.


و اگر سبك  نقاشى شاگردان تان با شما متفاوت باشد از اين سبك ها لذت مى بريد؟
خيلى. من از هر سبكى اگر مبتذل نباشد خيلى لذت مى برم. بچه ها الان موظف هستند آثار نقاشان بزرگ را كپى كنند و حتماً بايد كپى را در حد خيلى خوب انجام دهند. باور كنيد وقتى اينها كپى مى كنند من قلبم را مى گيرم و مى گويم بگذار من از يك جا قلم بزنم چون لذتى در اين كار هست كه... من ديگر نمى توانم برگردم و دائم آن سبك ها را كپى كنم چون وقتم به من اين اجازه را نمى دهد. از سبك هاى ديگر بسيار لذت مى برم و وقتى بچه ها نشسته اند و كار مى كنند، انگار خود من كار مى كنم.


برايم جالب است كه كمى هم در مورد گروه دنا صحبت كنيم و اين كه فكر تاسيس اين گروه از كجا نشات گرفت و چرا سه نسل متفاوت؟
اولين فكرش، فكر خواهر من فرح اصولى بود. ايشان فكر كردند كه من و ايشان و يكى از دوستانشان _ خانم گيزلا _ كه مجارى هستند و سال ها است كه در ايران زندگى مى كنند گروهى سه نفره تشكيل دهيم. بعد ها قرار شد كه گروهى بزرگتر باشد و فكر كرديم اگر از سه نسل باشد با سه ديدگاه و سه دنياى متفاوت بهتر است. انتخاب نقاشان هم به اين شكل بود كه هر كسى سبك جداگانه اى داشته باشد. مثلاً تفاوت سبك من با خواهرم خيلى زياد است يا كسى كه انتزاعى كار مى  كند با من؛ در واقع آنكه دو نسل عقب تر از من است ديدگاهش، جهان بينى اش و همه چيزش به زندگى يك جور ديگر است. مجموعه را اين گونه شكل داديم و خيلى به طور جدى فعاليت مى كنيم. همين چند ماه پيش به كشور چين دعوت داشتيم كه من و يكى از هم گروهى هامان رفتيم. دائم در حال برقرارى ارتباط هستيم و خيلى هم از گروه مان استقبال مى شود. به رغم اينكه خانم هستيم ولى مى رويم و خيلى از نمايشگاه هايمان راضى هستيم و با آنها تبادل نظر هم داريم مثلاً ما به كشور فنلاند رفتيم و از آنها دعوت كرديم كه به ايران بيايند. من سعى مى كنم و در كردستان هم گفتم كه اگر بتوانند گروهى را  آماده كنند و به زنجان بيايند كارى را كه ما با گروه مان (دنا) در خارج از ايران انجام مى دهيم با اين بچه ها در دور ايران انجام دهيم.


در اين مدت كه با گروه دنا همكارى كرده ايد و سه نسل متفاوت را در آنجا ديده ايد چه تفاوت هايى بين نسل اول و سوم و حتى نسل دوم مى بينيد؟
تفاوت خيلى زياد است. شايد بر اثر تجربه و سنمان است كه من اين گونه مى گويم؛ من فكر مى كنم ما آرام تر هستيم، آدم هايى هستيم كه خشم مان به دنيا كمتر است و با مهربانى خيلى چيز ها را مى بينيم. به نظر من نسل آخرى كه ما الان با آنها كار مى كنيم عاصى ترند، مشكلات بيشترى دارند و شايد اينها به خاطر لازمه سن شان است. در كار هايشان هم همين احساس وجود دارد. كار هاى دنا نمايانگر حرف هاى من است.


من احساس مى كنم در نقاشى هاى خود شما اين خشم و عصيان هست حالا شايد كمى نرم تر نشان مى دهيد؛ همه نقاشى هاى شما تك درخت زمخت روييده در كوير است به نظر مى رسد لطافت جنگل سرسبز بيشتر از آن تك درخت باشد.
به نظر من كوير خيلى مهربان و زيبا است من كوير را آنگونه نمى بينم. من بار اول كه به كوير رفتم آن احساسى را كه داشتم نبود؛ خشن و هولناك نبود. كوير خيلى مهربان است، همه جايش خاك است و همه اش شن هاى موج دار زيباست همان يك درخت خشم نيست، چكيده همه زيبايى ها است. يك درختى كه در آن بيابان خالى تا آن حد زيبا و نرم  ايستاده است به نظر من خشم نيست.

 

 

+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 16 آبان1384 و ساعت 17:56 |