دلم می گیرد و توانم نیست تا برای جلیل بنویسم برای سعید برای حسین برای رضا برای تلناز برای بهروز برای امیر و برای صفر علی. چند تایی را نمی شناسم اما چه فرقی دارد وقتی دربندند وقتی تنها کورسویی برای آنان روشنایی می بخشد اصلن نمی دانم آن کور سو هم هست یا نه؟
رضا (عباسی) را که به بند کشیدند فکر می کردیم این آخرینش باشد اما این برف را گویی سر باز ایستادن نیست. رضا همچنان در بند است و اما جلیل و سعید و حسین و بهروز و تلناز و امیر و صفر علی و رضا (متین پور) هنوز سردرگم تصمیم آقایانند. نمیدانم چه باید بنویسم از کدامین روزها بنویسم از روزی که رضا (عباسی) را به بند کشیدند و با سعید و جلیل از دلتنگی هامان گفتیم یا از حال و روز این روزهایم که چند تن دیگر از بهترین دوستانم دربندند. کاش لااقل خبری از آنها داشتم!
رضا (عباسی) را که به بند کشیدند فکر می کردیم این آخرینش باشد اما این برف را گویی سر باز ایستادن نیست. رضا همچنان در بند است و اما جلیل و سعید و حسین و بهروز و تلناز و امیر و صفر علی و رضا (متین پور) هنوز سردرگم تصمیم آقایانند. نمیدانم چه باید بنویسم از کدامین روزها بنویسم از روزی که رضا (عباسی) را به بند کشیدند و با سعید و جلیل از دلتنگی هامان گفتیم یا از حال و روز این روزهایم که چند تن دیگر از بهترین دوستانم دربندند. کاش لااقل خبری از آنها داشتم!
+ نوشته شده توسط حميد رضا عسگري نژاد در دوشنبه 7 اسفند1385 و ساعت
17:25 |

