چه باید بنویسم این روزها که دیگر نای نوشتنی هم نیست. نمی دانم چه می خواهند از جانمان که دست بردارمان نیستند. نمی دانم چرا هر روز خدار را باید با دلتنگی و خفقان طی کنیم. آخر کمی عقل هم چیز خوبی است. برای کدامینشان باید بنویسم برای جلیل دوست داشتنی که هنوز با گذشت روزها بلاتکلیفی را سیر می کند یا برای الناز مهربان که نمیدانم حالا در اوین چه حالی دارد.
الناز عزیز می دانم که این روزها هم برایت سخت است و هم قابل تحمل چرا که اعتقاد به راهی که در آن قدم بر میداری استوار و مقاومت می کند. الناز مهربان می دانم که دلت برای تمام زنان ایران می گیرد برای آنها که صبح تا شام در زیر یوغ همسرانشانند. من می دانم آرمان تو و پروین و نوشین و مریم و تمام آنهایی که حالا دربند حاکمیتند صادق و پاک و زیبا است. الناز دلم سخت گرفته است و روز و شب را به امید آزادی تو و دوستانت و نیز در اینجا به امید آزادی رضا و جلیل و دوست دیگرشان طی می کنم اما این روزه در پایان هر نوشته ای می نویسم. تحمل کن فردا از آن ماست. زنده باشی رفیق دربندم.

