
این روزا چندان حال و روز خوشی ندارم و بدتر این که دلیلش را هم نمی دانم فقط می دانم دنبال گمشده ای هستم که پیدایش نمی کنم. باران پائیزی هم سخت کلافم کرده نه این که دوسش نداشته باشم، نه! اتفاقن خیلی هم دوسش دارم اما خب بارونه و حال و هوای خودشو داره این بارون لعنتی. راسش باید اعتراف کنم که دل تنگم، اونم از نوع وحشتناکش اما باید مقابل این دلتنگیا مقاومت کنم که چاره ای جز این ندارم. از همه بیشتر دلتنگ عصرایی هستم که دوستی می گفت "عصرا مال ماس" من اون عصرا رو دوس داشتم و حالا سخت دلتنگ اون جمع چهار نفره و گاه پنج نفره مان می شوم، دلتنگ دشت سوسنم با اون رفقای خوبم، دلتنگ جنگل شفتم با اون برگریزان و هزاران رنگش، دلتنگ اون روستاییم که شبی را با دوستی آنجا سحر کردیم در آن کرسی گرمش، دلتنگ خونه اون دوستیم که تو تهران می نشستیم و گپ می زدیم از هر دری، دلتنگ اون دفتر قدیمی موجم که چه روز و شبایی رو اونجا داشتیم، دلتنگ اون قهوه ایم که همیشه بهانه ای شده بود تا بریم اون دوستی رو ببینیم که حالا نمی دونم دوباره کی می تونم ببینمش و امروز چقدر بیشتر از هر روز دیگه درکش می کنم، دلتنگ اون دفتریم که هزاران و هزاران بار با اون بچه های دور و برش خندیدیم و گاه گریه کردیم.
شبا معمولن کابوس می بینم، کابوس همه جا و همه کس را که دوستشان می داشتم و می دارم و اینطوری شده که شبای اینجا برام شده شبای کابوسای همه رنگ. اصلن حال و روز خوبی نیست این حال و روزایی پائیزی که همیشه دوستش داشتم حالا پائیز برایم رنگ و بوی عشق و دوست داشتن را ندارد. البته من برمی گردم باز به اون پائیزای زیبایی که دلم برایشان تنگه تنگه و برا همینم می نویسم تا آروم شم و دوباره بتونم پائیزو دوسش داشته باشم.
همین دیشب بود که نشسته بودم پای بساطی که عصرا پهنش می کردیم و پیر محفلمان سه جمله ای می گفت و سر می کشیدیم دنیا را و حالا من یکی از اون سه جمله یادم رفته و شاید همین شد که من امروز دلتنگ همه چی باشم حتی دلتنگ خودم. |