 چقدر دوس داشتم الان های بزنم و گریه کنم، چقدر دوس داشتم الان داد بزنم سرت و بپرسم کجایی؟ چقدر دلم می خواست الان در آغوشت آرام بگیرم و تو باشی و من و یه دنیا حرف که برات نگفتم هنوز، چقدر دوس داشتم دنیای پیرامونم باشی و به جز تو هیچکس را نبینم و نشنوم.
حس مالکیت نیست، باور کن. حس غریبی است این لامذهب بی دین، حسی که حالا بیش از هر روز دیگر احساسش می کنم. چقدر سعی کردم و می کنم فراموشت کنم اما نمی شود، لعنتی نمی شود، دارم داغون می شم و صدامو نمی شنوی، دارم داغون می شم و چشامو نمی بینی، بگو بگو که کجایی؟ حالا من درست در آستانه ی دیوانگی محضم. چه روزگار سختی است و چه دوران رو به زوالی دورانی که نمی بینی ام، نمی بینمت، نمی شنوی ام، نمی شنومت.
بگذار باز من آغاز گر این ماجرای تمام شده لعنتی باشم، اما نه، نه من ماتم و مات و مات. نه نمی خوام دوباره شروعش کنم نمی خوام و خودت خوب می دونی چرا نمی خوام چون من هنوز همون آدمم و نمی دونم تو چی؟ آخه بعضی وقتا ممکنه آدما تغییر کنن مگه نه؟
حق با تو نیست، باور کن حق با تو نیست. شاید هم حق با هیچکداممان نیست من نمی دانم گیج و عبوس و تنها مانده ام و سخت درمانده من نمی تونم رهات کنم، من نمی تونم فراموشت کنم، من نمی تونم، نمی تونم، نمی تونم. |