برخی وقتا مجبوری زمین و زمان را به هم بدوزی و هر چه در دهنت میاد بگی به این زندگی و اینجاس که باید بگی گه بگیرن این زندگی رو.
یک روز سخت و عذاب آور را گذرانده باشی و با بی حوصلگی تمام منتظر آخر شب باشی تا شاید بتوانی با خواب شبانه فردایی بهتر را رقم بزنی آنوقت تلفنت زنگ بخورد که کجایی؟ ما دلمون برات تنگ شده. پاشو بیا و تو مجبور شوی با عصبانیت و بی حوصلگی جواب کسی را که پشت تلفن برایت ابراز احساسات می کند بدهی و آنوقت ندانی که چه باید بکنی؟
گه بگیرن این زندگی رو، مرده شورشو ببرن که محکومی به احساسات، عاطفه و هزار کوفت و زهرمار دیگه که شاید فقط مخصوص ما شرقیاس. من نمی دونم آخه چه گناهی کردم به این دنیا اومدم و حالا چه گناهی دارم که باید عذاب بکشم برا احساسات آن که هر چه می گویم باز به حرف خودش برمی گردد و می گوید آخه دلمون خیلی تنگته دیشب بابات گریه کرده و من گریه کردم و حالا برا این که دلتنگی بابات آروم شه عموت بردتش سفر.
آخه مادرم مادر خوبم مگه من خواستم بیام تو این دنیا، مگه من گفته بودم منم اضافه کنید به جمع سه تا بچه ی دیگه، آخه مگه من برا به دنیا اومدن عجله داشتم من که هیچ نقشی تو اومدن و بزرگ شدنم نداشتم حالا که اومدم و قد کشیدم و راهمو انتخاب کردم و به خاطر انتخابم مجبور شدم از همه چیزم تو مملکتم بگذرم و حتی از شما دیگه حداقل تو اینجا بگذارید خودم باشم.
گه بزنن به این زندگی که همه چیش سراسر درده و نکبته لعنت به این زندگی لعنت به من که نخواستم گاو باشم و گوسفند لعنت به من که خواستم کمی بفهمم و لعنت به من که منم. |