رفتم تا کوچه رهبری، از بین ساندویچی و بقالی که رد شدم دست چپم همان مسجدی بود که هیچ خاطره ی خوشی را در ذهنم متبلور نمی کرد، درست کمی پایین ترش خانه ی بزرگ و درندشتی بود که از آن جز مخروبه ای باقی نبود. اما مقابل هیچکدام توقفی نکردم بل درست رفتم آنجا که آن چهره ی غریبه وقتی نگاهم کرد، یاد مردی افتادم از تبار مردان نیک زمین. مرد غریبه مرا به یاد آورد چهره ی آن مرد مهربانی را که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ نیکی ها و دوستی ها و ارزش هایش را.
من دیروز رفتم تا قفسه های کتاب هایی که هر وقت می رفتم آنجا مرا با خود می بردند تا خانه شاعران کشورم، خانه شاعران شهرم، مرا برد تا قفسه های کتاب های تاریخش که برای عمویم آنجا را رج می زدم با چشمانم، اما حیف که دیگر نبود تا برایش کتابی انتخاب کنم. مرا برد با خودش تا افکار جامعه شناسانی که حالا تجربه های سالیان سالشان جا خوش کرده بودند در قفسه های کتاب.
اما همه ی اینها برای این بود که بنویسم مرد نیک روزگار تقدست را می ستایم که هرگز فراموش نخواهم کرد وقتی پول کتاب هایم را حساب می کردی سرت پایین بود و لابد چشمت را می بستی برای چندرغاز سودی که باید می گرفتی اما نمی گرفتی. مرد! فراموشت نمی کنم و چشمانت همیشه برایم تداعی مهربانی هایت خواهد بود هر چند که بی معرفت بودم و چندی بود یادت نبودم اما امروز این مرد غریبه که روبرویم سبز شد مرا با خود آورد به خانه ی امیدی که تو بنایش کرده بود و شاید این مرد غریبه خواست بگویدم که فراموش نکن آنانی را که نباید فراموش کنی.
حالا چه می توانم گفته باشم جز این که سپاس برای تمام مهربانیهایت. سپاس، مرد نیک روزگار نامردمان، سپاس. |